وهابیت و استعمار انگلستان
اگر موفقیت آغازین آل سعود را بتوان مرهون روحیه ی مسلمان ستیزی، کشتار مسلمانان و چپاول دارایی آنها دانست، موفقیت ایشان در دوره های بعدی را بی شک باید مرهون کمک های اقتصادی، سیاسی و نظامی دولت بریتانیا شمرد؛ به گونه ای که هر گونه تحلیل در این زمینه، بدون در نظر گرفتن نقش انگلستان، کاری بیهوده است. به عبارت دیگر، اگر آل سعود تا فروپاشی دوره ی دوم حکومت آل سعود و وهابیان، از شعار توحید برای توجیه عمل کرد خود استفاده می کردند، با آغاز دوره ی سوم، خود وهابیت به اهرمی برای پیشبرد اهداف انگلستان در جهان اسلام تبدیل شد. در دوره های گذشته، هم یاری میان وهابیت (عقیده) و آل سعود (سیاست و قدرت)، زمینه ساز رشد اندیشه ی وهابی شد، و در دوره ی اخیر، هم یاری میان سلفی گری سیاسی (وهابیت و آل سعود) و استعمار انگلستان، آمریکا جایگزین آن شده و اکنون روابط آل سعود و آمریکا، در جهان اسلام بی بدیل است. به راستی، جریانی که ادعای توحید و پیرایش دین می کند و به بهانه ی مبارزه با شرک، خون و مال و ناموس مسلمان و اهل قبله را حلال می شمارد، چگونه با استعمارگری همچون انگلستان هم داستان می شود و حافظ منافع این کشور در کنار حرمین شریفین می گردد؟
تاریخ انتشار : 1395/8/19

مقدمه

اگر موفقیت آغازین آل سعود را بتوان مرهون روحیه ی مسلمان ستیزی، کشتار مسلمانان و چپاول دارایی آنها دانست، موفقیت ایشان در دوره های بعدی را بی شک باید مرهون کمک های اقتصادی، سیاسی و نظامی دولت بریتانیا شمرد؛ به گونه ای که هر گونه تحلیل در این زمینه، بدون در نظر گرفتن نقش انگلستان، کاری بیهوده است.

به عبارت دیگر، اگر آل سعود تا فروپاشی دوره ی دوم حکومت آل سعود و وهابیان، از شعار توحید برای توجیه عمل کرد خود استفاده می کردند، با آغاز دوره ی سوم، خود وهابیت به اهرمی برای پیشبرد اهداف انگلستان در جهان اسلام تبدیل شد. در دوره های گذشته، هم یاری میان وهابیت (عقیده) و آل سعود (سیاست و قدرت)، زمینه ساز رشد اندیشه ی وهابی شد، و در دوره ی اخیر، هم یاری میان سلفی گری سیاسی (وهابیت و آل سعود) و استعمار انگلستان، آمریکا جایگزین آن شده و اکنون روابط آل سعود و آمریکا، در جهان اسلام بی بدیل است.

به راستی، جریانی که ادعای توحید و پیرایش دین می کند و به بهانه ی مبارزه با شرک، خون و مال و ناموس مسلمان و اهل قبله را حلال می شمارد، چگونه با استعمارگری همچون انگلستان هم داستان می شود و حافظ منافع این کشور در کنار حرمین شریفین می گردد؟

۱ـ انگلستان و اندیشه ی وهابی

چنان که گفته شد، اساس اندیشه ی وهابی در سایه ی قدرت و سیاست رشد کرد. در بُعد داخلی، شکی نیست که پیوند میان محمد بن عبدالوهاب و محمد بن سعود ـ حاکم درعیه ـ بقای وهابیت را تضمین کرد؛ اما پرسش مهم دیگر این است که آیا وهابیت با نداشتن بنیه ی اعتقادی قوی و نبود رهبری کاریزماتیک، چگونه توانست دعوت خود را فراگیر کند و در برابر موانع بزرگ مقاومت نماید؟

وهابیت در آن دوران، دست کم با سه مانع قدرتمند روبه رو بود: نخست، افکار عمومی و علمای اسلام که حرکت محمد بن عبدالوهاب را مخالف مبانی اسلام می دانستند و این مخالفت، چنان گسترده بود که نزدیکان وی، مانند پدر و برادرش را هم در بر می گرفت.

حتی در شهرهایی مانند حریمله و عیینه، که محمد بن عبدالوهاب به واسطه ی نیاکانش در آن جا شناخته شده بود، دعوت وهابیت با مخالفت مستقیم مردم روبه رو شد.

دوم، مخالفت حکام محلی با این جریان بود. چنان که گفته شد، دو امیرنشین ریاض و عیینه با وهابیان سرناسازگاری داشتند، و ریاض، سال ها میان امیران سعودی و دیگران دست به دست شد. در مقیاسی گسترده تر، امیران مکه و مدینه، محمد بن سعود ـ حاکم درعیه ـ و دولت پاشاها در مصر که تحت نظر امپراتوری عثمانی حکومت می کردند نیز به دلیل ماهیت این دعوت و تضاد آن با آموزه های اسلامی، با آن مخالف بودند.

بر اساس شواهد تاریخی، وهابیان هرگز نتوانستند در برابر این جریان های مخالف مقاومت کنند و به همین دلیل در دو مقطع از زمان، نظام سیاسی و عقیدتی وهابیت کاملاً برچیده شد. حتی ارتش مصر پس از موفقیت در سرکوبی سعودیان، امیر و خاندان سعودی را به استامبول فرستاد و افراد آن، در مناطق مختلف گردن زده شدند تا درس عبرتی برای دیگر مدعیان دروغین باشند. با این حال، در کمال ناباوری، اندیشه ای که در خاستگاه خود نتوانسته بود رشد کند و نابوده شده بود، در تبعید و در کشوری دیگر ریشه گرفت و از آن جا دوباره شعه کشید؟!

البته چنین ابهام هایی درباره ی فرقه های انحرافی دیگر نیز مطرح است؛ برای نمونه، فرقه ی بهائیت با وجود تضاد های اساسی با همه ی مذاهب اسلامی، به رشد و گسترش خود ادامه داد و فرقه ی ضاله ی قادیانی در شبه قاره نیز، با وجود اجماع عمومی مسلمانان بر انحرافی بودن آن، هم چنان فعال است. با اندکی تأمل به خوبی می توان دریافت که چنین جریان های انحرافی تنها هنگامی توانسته اند به ماندگاری و رشد خود ادامه دهند که پشتیبانی قدرت های خارجی و استعماری را به دست آورده باشند.

انگلستانی که زمانی خورشید در مستعمرات آن غروب نمی کرد، در آغاز قرن بیستم دریافت که دیگر دوران استعمار کهنه و حضور مستقیم در مستعمرات سپری شده است و باید شیوه ای غیر مستقیم برای حضور در کشورهای مسلمان به کار گیرد. از این رو روش استعمار در کشورهای اسلامی تغییر کرد که در اصطلاح، به آن استمار نو می گویند.

یکی از مهم ترین سیاست های انگلستان در این عرصه، ایجاد اختلاف و تفرقه در میان مسلمانان، برای جلوگیری از هم گرایی آنان برای وحدت اسلامی و نهایتاً ایجاد امت اسلامی بود. بهترین راهکار برای رسیدن به این هدف، فرقه سازی و ایجاد جریان های تکفیری در میان مسلمانان بود. از همین رو، به ایجاد و جریان های انحرافی و پشتیبانی از آن ها پرداخت که مهم ترین آن ها مثلث شوم بهائیت، قادیانیت و وهابیت بود. می توان گفت استعمار در تشکیل این مثلث شوم، کارنامه ی نسبتاً موفقی از خود به جای گذاشت. هرچند این سه فرقه نتوانستند در پیکره ی جهان اسلام جایگاه مناسبی بیابند، خسارت های جبران نشدنی به جهان اسلام وارد کردند.

سیاست استعمار در این زمینه در دو محور دنبال می شد؛ نخست، یافتن افرادی که بتوانند با تشکیل مذهب های ساختگی، اهداف استعمار را دنبال کنند. به همین دلیل روسیه و انگلستان در دفاع از علی محمد باب و میرزا حسین علی نوری لحظه ای درنگ نکردند، و از میرزا غلام احمد قادیانی بنیان گذار فرقه ی ضاله ی قادیانیت، به شدت حمایت کردند.

محور دوم، حمایت از جریان های انحرافی و ضد دین در جهان اسلام بود؛ مانند جریان های لیبرالیستی، ملی گرایی و یا جریان های مذهبی سلفی که در تضاد با آموزه های متعالی دین بودند.

پرسش درباره ی وهابیت این است که آیا این فرقه از همان ابتدا ساخته و پرداخته ی استعمار انگلستان بوده و پیش از دعوت محمد بن عبدالوهاب، انگلستان هدایت این جریان انحرافی را در دست داشته است، یا پس از آغاز دعوت و به ویژه در دوره ی سوم حکومت آل سعود، انگلستان به ویژگی های تفرقه افکنانه و همسو با سیاست های خود در کشورهای اسلامی پی برده و پس از مرگ آن در دوره ی دوم، آن را احیا کرده است؟

مسلم این است که، اگر بتوان نقش انگلستان را تشکیل این مکتب و تربیت داعی آن، یعنی محمد بن عبدالوهاب، انکار کرد، هرگز نقش این کشور در احیای این مکتب پس از مرگ آن و خروج آن از شبه جزیره را نمی توان انکار کرد.

البته در بخش اول شواهد بسیاری وجود دارد که نشانگر ارتباط جاسوسان انگلستان یا محمد بن عبدالوهاب، در دوران تحصیل وی و پیش از آشکار کردن دعوتش است.

کتابچه ای با نام خاطرات مستر همفر، جاسوس انگلستان در کشورهای اسلامی، به صورت دقیق به ارتباطات این جاسوس انگلیسی با محمد بن عبدالوهاب، می پردازد و چگونگی القای شبهه ها و ایجاد شخصیت ساختار شکن محمد بن عبدالوهاب را توضیح می دهد. البته برخی در این کتاب مناقشه کرده و گفته اند چنین شخصیتی در تاریخ نبوده و این کتاب، نوشته ی دشمنان مکتب وهابیت است؛ اما گستردگی و پذیرفتگی این کتاب در محافل علمی و وجود ترجمه ی آن به زبان های گوناگون، نشانگر وجود عناصری از واقعیت در این کتاب است. آنچه درستی برخی از مطالب این کتاب را تأیید می کند، مطالب ارائه شده درباره ی شخصیت و عقاید محمد بن عبدالوهاب در این کتاب و واقعیت های موجود است.

با نگاهی به محتوای این کتاب و بررسی شخصیت ابن عبدالوهاب و آموزه های آن، بخش هایی از آن، واقعی به نظر می رسد؛ زیرا با نگاهی به محتوای دعوت وهابیت، به خوبی می توان آموزه های مکتب های استعماری را در آن مشاهده کرد: مسأله ی تکفیر همه ی مسلمانان، مبارزه با عقاید عامه ی آنان، استفاده از شبهه به عنوان ابزاری برای ایجاد تردید و اختلاف در میان جامعه ی اسلامی، مباح دانستن خون مسلمانان شیعه و سنی، تخریب آثار و اماکن مقدس اسلامی که از میان رفتن هویت و خاستگاه مذهبی مسلمانان را به دنبال دارد، و نیز مبارزه با مفاهیمی همچون توسل، زیارت، و بنای بر قبور که زمینه ی جدایی نسل های آینده را از معارف بلند گذشته فراهم می کند.

در بعد سیاسی نیز، این مکتب با وجود ادعای مبارزه با کفر و احیای توحید، کاملاً در راستای اهداف انگلستان گام برداشت، که دراین فصل به تفصیل بررسی خواهد شد.

بنابراین، چگونه امکان دارد که اندیشه ای انحرافی و بدعت آمیز همچون وهابیت، تا این اندازه سیاست های انگلستان را در کشورهای اسلامی تأمین کند، اما بدون دخالت این پیر سیاستمدار متولد شده باشد؟!

حال اگر با همه ی این شواهد محتوایی و اسناد موجود، بپذیریم که انگلستان در تشکیل فرقه ی وهابیت و تربیت محمد بن عبدالوهاب نقشی نداشته است، در نقش آن در احیای دوباره ی این فرقه شکی نیست و در هر دو صورت، نتیجه یکی است؛ به این معنی که اگر مکتب وهابیت ذاتاً مکتبی ساخته ی دست استعمار نباشد، اما کار ویژه ی خود را که همان عملی کردن اهداف استعمار در کشورهای اسلامی است، به خوبی عهده دار شده است.

۲ـ انگلستان و آل سعود

قرن بیستم برای امپراتوری بریتانیا، قرن موفقی بود. دولت ها و چهره های دست نشانده ی انگلستان در خاورمیانه و خلیج فارس، آرایش مناسبی یافته بودند؛ زیرا انگلستان به علت تغییر سیاست، به جای حضور مستقیم، به دنبال یافتن دوستان و هم پیمانانی بود که بتوانند منافع او را تأمین کنند. به همین دلیل، با تطمیع و تهدید شیوخ، رؤسای کشورها و قبایل منطقه، به شدت در پی تسلطی نامرئی بر منطقه ی خاورمیانه و کشورهای عربی حاشیه ی خلیج فارس بود. با این حال، هنوز خطر مهمی نفوذ و سیطره ی انگلستان را در جهان اسلام، به ویژه جهان سنی، تهدید می کرد و آن، امپراتوری خسته و پیر عثمانی بود. انگلستان در پی آن بود که به کمک هم دستان منطقه ای خود، آخرین میخ ها را به تابوت این امپراتوری بکوبد. امپراتوری عثمانی، با این که سال های پایانی عمر خود را می گذراند، هنوز در جهان سنی به عنوان مظهر خلافت که نمونه ی آرمانی حکومت در نگاه اهل سنت بود، شناخته می شد.

جدا از نفوذ انگلستان در دیگر کشورهای منطقه، مانند ایران، عراق و شیخ نشین های حاشیه ی خلیج فارس، شبه جزیره ی عربستان در این دوره به چند منطقه تقسیم می شد؛ منطقه ی غرب، مکه، جده، مدینه و طائف را در بر می گرفت و شرفای مکه بر آن حکومت می کردند. آنان در ظاهر زیر نظر خلفای عثمانی بودند، اما به رابطه با انگلستان علاقه داشتند. در بخش جنوبی (باب المندب) که محل رفت و آمد کشتی های انگلیسی به مستعمره ی خود (هندوستان) بود، نیروهای نظامی انگلستان حضور داشتند تا کشتی هایی را که ثروت های هند را به سوی انگلستان گسیل می داشت، حفظ کنند. در بخش شرقی شبه جزیره که احسا و قطیف را در بر می گرفت، حاکمان محلی بودند که به ترکان عثمانی گرایش داشتند. در بخش مرکزی، شامل نجد و اطراف آن، آل رشید حکومت می کرد آل رشید، که طومار وهابیت را درهم پیچیده و خود، حاکم بلامنازع در نجد شده بود، در زمره ی هم پیمانان عثمانی ها قرار داشت و از آن جا که موضع مشترکی با ترک ها در برابر وهابیت داشت، به ترک ها نزدیک شده بود. (۱: ص ۵ تا ۶)

انگلستان نقش شبه جزیره را در تعاملات آینده ی منطقه به خوبی می دانست؛ به ویژه ان که مقدس ترین اماکن مسلمانان در آن واقع شده بود. در این میان، هر چند انگلستان در شبه جزیره نمایندگانی داشت، اما باز هم دغدغه ی نفوذ ترک ها در شبه جزیره و کاهش نقش انگلستان در این منطقه، استعمار پیر را به واکنش وامی داشت.

عبدالرحمن بن فیصل به همراه فزرندش عبدالعزیز پس از شکست از آل رشید و سرگردانی در بیابان های نجد، به کویت گریخت. امیر وقت کویت، محمد الصباح، هر چند با ترکان عثمانی ارتباط های نزدیک داشت و همچون ایشان با وهابیان رابطه ی خوبی نداشت، از عبدالرحمن استقبال کرد؛ زیرا عبدالرحمن در آن شرایط، دیگر قدرت رویارویی با عثمانی را نداشت و از سوی دیگر، چه بسا در آینده می توانست هدف های دولت کویت را که چشم بر نجد و حجاز دوخته بود، عملی کند. پس از آن، عبدالرحمن و خانواده اش در کویت زندگی محقری را آغاز کردند. عبدالرحمن شرایط جدید را پذیرفته بود، اما فرزندش که هنوز در دوران نوجوانی به سر می برد، و خاطرات شیرین امارت را در ذهن داشت، در فکر بازگشت دوباره بود.

از سوی دیگر، محمد الصباح برادری به نام مبارک داشت که مدت ها در مستعمره ی انگلستان (هند) به تجارت مشغول بود و با جاسوسان انگلیسی ارتباط های نزدیک داشت.

پس از آن که مبارک به کویت بازگشت، به سفارش انگلستان و برای هدف های آینده، خاندان آواره ی آل سعود را مورد توجه قرار دارد و عبدالعزیز را که تنها هجده سال داشت، پیشکار خود کرد. (۲: ص ۱۸۰)

انگلستان در پی جایگزینی مبارک به جای برادرش، محمد الصباح بود؛ زیرا اگر مبارک در کویت به قدرت می رسید، با توجه به وابستگی اش به دولت انگلستان، دست ترک ها از این سرزمین کوتاه می شد و حضور قوی تر و مقتد تر انگلستان را در منطقه ای راهبردی خلیج فارس به دنبال داشت. به همین دلیل، مبارک با کمک استعمار انگلستان، در سال ۱۸۹۶ میلادی، بر ضد محمد الصباح کودتایی به راه انداخت و با کشتن برادرش، قدرت را در دست گرفت. بدین وسیله، نفوذ انگلستان در کویت کامل شد.

به قدرت رسیدن مبارک، موجب نزدیکی هرچه بیش تر عبدالعزیز به مبارک شد و حتی وی مبلغی را ماهیانه برای آن ها در نظر گرفت. (۳: ص ۱۷) مبارک الصباح، به شدت به دنبال گسترش مناطق تحت نفوذ خود به شبه جزیره ی عرب بود و اندیشه ی حاکمیت بر این منطقه را با پشتیبانی انگلستان در سر می پروراند. وی خاندان آل سعود را اهرمی برای رسیدن به این هدف خود می پنداشت. به همین دلیل، در سال ۱۹۰۱ میلادی، لشکری را برای مبارزه با آل رشید آماده کرد و فرمان دهی آن را به عبدالرحمن سپرد؛ به این دلیل که شاید حضور عبدالرحمن بتواند حمایت قبایل مختلف نجد و حجاز را فراهم کند. عبدالرحمن را در این جنگ ده هزار نفر هم راهی می کردند و مبارک توانسته بود با تطمیع و تهدید، بسیاری از قابل شبه جزیره را با خود همراه کند. (۳: ص ۵۳) اما با وجود این لشکر قوی، از ابن رشید به سختی شکست خورد و لشکر ابن رشید حتی توانست برخی از مناطق مرزی کویت را تصرف کند، و اگر یاری و حمایت انگلستان نبود، چه بسا آل رشید کویت را می گرفت.

آن چه در این جنگ، بسیار مهم بود، این بود که با وجود وابستگی دولت کویت به انگلستان و هم کاری دیگر قبایل و حضور ده هزار نیرو در سپاه مبارک، وی نتوانست در برابر آل رشید کاری از پیش ببرد و حتی وجود عبدالرحمن که خاندانش سال ها به زور بر مناطق نجد حکومت کرده بودند نیز کاری از پیش نبرد. چنین وضعیتی نشانگر قدرت آل رشید در منطقه است و به خوبی بیانگر این واقعیت است که پیروزی عبدالعزیز بر آن ها در مدتی بعد، تنها با حضور قوی و مستمر انگلستان شده بود.

در همین سال ها، ارتباط پدر و پسر رانده شده با کنسولگری انگلستان و جاسوسان این کشور نیز برقرار شد و همان گونه که خود محمد بن عبدالوهاب دریافته بود که تنها با کمک قدرت می توان مکتب وهابیت را پیش برد، عبدالعزیز که اینک جوانی هجده ساله بود، به خوبی می دانست که تنها انگلستان است که می تواند قدرت از دست رفته ی آل سعود را به آن ها برگرداند.

پس از نبرد صریف، روابط دولت کویت، انگلستان و پدر و پسر آواره با یکدیگر بیش تر شد. عشق به امارت و فرمان دهی مجدد در وجود عبدالعزیز که اینک جوانی برومند بود، زبانه می کشید. از سوی دیگر، انگلستان به خوبی به خطر آل رشید پی برده بود و آن را عاملی در منطقه ی شبه جزیره در تقویت دولت عثمانی و ضد منافع خود می دانست.

مبارک نیز از دیرباز آرمان تسلط بر نجد و حجاز را در سر می پرواند و اکنون زمینه ی خوبی برای عملی کردن آرزوی خود می دید. این هدف های مشترک، مثلثی متشکل از آل سعود، مبارک الصباح و انگلستان پدید آورد. هرچند بعدها نقش یک ضلع این مثلث (مبارک الصباح) کم رنگ شد و به دلیل نرسیدن به آروزهایش با سعودی ها چالش هایی داشت، اما ارتباط میان انگلستان و آل سعود بسیار محکم و استوار باقی ماند، تا آن جا که آمریکا پس از کشف نفت در شبه جزیره، جای انگلستان را گرفت.

مبارک پس از تجربه ی تلخ جنگ صریف، از زور آزمایی دوباره با آل رشید می ترسید و با وجود تلاش های عبدالعزیز برای وادار کردن وی به جنگ، حاضر به این کار نشد؛ بنابراین، عبدالعزیز به انگلستان و جاسوسان انگلیسی متوسل شد و توانست با نقشه های آنان همانگونه که مبارک بر ضد برادرش محمد الصباح کودتایی را انجام داد، چنین کودتایی را در ریاض پی ریزی کند. از این رو، عبدالعزیز همراه چهل تن، شبانه به ریاض وارد شد و پس از قتل ابن عجلان، حاکم ریاض، و ایجاد ترس و وحشت در شهر، این شهر را از دست آل رشید خارج کردند. (۴: ص ۱۰۷) از این هنگام، نخستین گام های تشکیل دوره ی سوم حکومت وهابیان زیر نظر انگلستان آغاز شد. (۱: ص ۱۵) بی تردید اگر کم ها و مساعدت های انگلستان در این دوره نبود، عبدالعزیز هرگز نمی توانست ابن رشید را شکست دهد؛ زیرا قدرت ابن رشید در رویارویی با مبارک در سال پیش از این کودتا، کاملاً ثابت شده بود.

هرچند ارتباط های میان آل سعود و انگلستان از سال ۱۲۸۲ قمری آغاز شده بود، (۵: ص ۳۸) اما از آن پس، آن چه رابطه ی انگلستان و عبدالعزیز را تعریف می کرد، در دو هدف اساسی انگلستان در منطقه ی شبه جزیره خلاصه می شد: نخست، یافتن هم پیمانی که در قلب شبه جزیره منافع انگلستان را تأمین کند و بتواند در آینده نیز بر تمامی مناطق شبه جزیره تسلط یابد؛ منطقه ای که مقدس ترین اماکن مسلمانان در آن قرار داشت؛ و دوم، مبارزه با نفوذ امپراتوری عثمانی در این منطقه که آل رشید و به صورت ظاهر، شرفای مکه و مدینه، نمایندگان آن بودند. در این شرایط، وهابیت که در این زمان آل سعود آن را نمایندگی می کردند. بهترین گزینه برای انگلستان بود.

عبدالعزیز نیز با توجه به آن چه گفته شد، به خوبی می دانست که در جهان اسلام جایگاهی ندارد و حتی مردم خود شبه جزیره نیز او و مکتب وهابیت را با اختیار نخواهند پذیرفت؛ وی این واقعیت را در شکست های گذشته و استقبال نکردن مردم از حکومت آن ها، به خوبی دریافته بود. بنابراین، برای تضمین ماندگاری خود، نوکری انگلستان را در منطقه پذیرفت. محمد بن عبدالوهاب در ابتدا دریافت که تنها در سایه ی قدرت شمشیر می توان مکتب وهابیت را رشد داد و به همین دلیل به آل معمر و آل سعود متوسل شد و در ادامه ی همان سیاست، عبدالعزیز نیز دریافته بود که برای تضمین ماندگاری، باید به قدرتی تکیه کرد، و چه قدرتی بالاتر و محکم تر از انگلستان که نفوذش در آن دوره، جهانی بود و عبدالعزیز در کویت این نفوذ و قدرت را از نزدیک لمس کرده بود.

بر همین اساس، دور جدید تعامل میان انگلستان و وهابیت آغاز شد. انگلستان از نظر مالی و تسلیحاتی از وهابیت پشتیبانی می کرد و قدرت وهابیت را در منطقه به رسمیت می شناخت؛ در عوض، ابن سعود نیز منافع انگلستان را در شبه جزیره ی عرب تأمین می کرد و با متحدان عثمانی در منطقه می جنگید.

۲٫۱ـ ویلیام شکسپیر، مشاور عالی عبدالعزیز

با گسترش روابط میان انگلستان و عبدالعزیز، کمک های مالی و نظامی و مشاورهای به وی نیز بیش تر شد. از آن پس، انگلستان ماهیانه مبلغ پنج هزار پوند برای کمک به دولت عربستان سعودی در نظر گرفت (۵: ص ۳۹) و تسلیحات لازم و پیش رفته را برای گسترش نفوذ خود، در اختیار آنان قرار داد. یکی از سیاست های انگلستان، اعزام مشاوران قوی و کارآمد برای نظارت دقیق و حساب شده، و تلاش برای اجرای خواسته های انگلستان در تعامل با دست نشاندگان است. به همین دلیل، در بسیاری از کشورهای تحت استعمار غیر مستقیم انگلستان، چنین شخصیت هایی دیده می شوند. درباره ی وهابیت نیز انگلستان برای اطمینان از پی روی عبدالعزیز از سیاست های خود، مشاور نظامی و سیاسی قدرتمندی را به نام هنری ویلیام شکسپیر نزد وی فرستاد. البته انگلستان از بخش دیگر شبه جزیره، یعنی منطقه ی حجاز نیر غافل نبود؛ از این رو جاسوسی را به نام لورنس (۱۸۸۸ تا ۱۹۳۵ میلادی)، که بعدها به لورنس عربستان مشهور شد، نزد شریف حسین در مکه فرستاد و از آنجا که شریف حسین با عثمانی ها روابطی داشت، لورنس به وی وعده داد که در صورت شکست عثمانی ها، جای آن ها را در جهان اسلام خواهد گرفت و خلافت از آن خاندان شرفا خواهد شد. همین وعده شریف حسین را خام کرد و او را به عامل انگلستان تبدیل کرد؛ به عبارت دیگر، انگلستان در پی آن بود که هر دو طرف را حفظ کند و در آینده، آن که را بهتر در راستای سیاست های او بود، حفظ کرده و طرف مقابل را به آسانی از میان بردارد. از این رو پس از شکست امپراتوری عثمانی، شریف حسین به این گمان واهی که انگلستان در پی نشاندن او به جای خلیفه ی عثمانی است، خود را خلیفه ی مسلمانان خواند؛ غافل از آن که تشکیل چنین امپراتوری، هرگز در راستای سیاست های انگلستان نیست. از این رو، انگلستان با حمایت از عبدالعزیز و باز گذاشتن دست او، به سادگی شریف حسین و خاندان شرفا را از میان برداشت.

نخستین دیدار شکسپیر با عبدالعزیز در سال ۱۹۱۱، یعنی سه سال پیش از جنگ جهانی اول صورت گرفت. وی در این دیدار، در میان امیران دیگر مناطق نجد، عبدالعزیز را برای هدف های انگلستان در مبارزه با عثمانی ها مناسب یافت. شکسپیر در نامه ای به سازمان اطلاعات انگلستان، عبدالعزیز را فردی کاملاً مناسب برای پی گیری هدف های انگلستان در شبه جزیره معرفی می کند و سپس با صراحت اعلام می کند که عبدالعزیز مایل است پرچم بریتانیا به جای پرچم عثمانی ها بر ساحل های خلیج به اهتزاز درآید! (۹: ص ۳۷۱ تا ۱۲۴۹) از آن پس شکسپیر در کنار عبدالعزیز قرار گرفت و او را برای مبارزه با دیگر هم پیمانان عثمانی در منطقه، مانند آل رشید، تحریک کرد. (۶: ص ۴) در بهار ۱۹۱۳ میلادی، عبدالعزیز از شکسپیر خواست که در آزادی احسا از دست عثمانی ها او را کمک کند و پس از آن نیز در مبارزه با شرفای مکه و تسلط وی بر حرمین شریفین، به او یاری رساند. شکسپیر نیز آرمان ها و تقاضاهای عبدالعزیز را به دولتمتبوعش اعلام کرد و نظر خود را مبنی بر مناسب بودن عبدالعزیز برای دست یابی به هدف های انگلستان در منطقه یادآور شد. جالب آن که وهابیانی که مسلمانان را کافر می شمردند و خون آن ها را مباح می دانستند، چنان به انگلیسی ها نزدیک شدند که شکسپیر در ترسیم فضای نجد تحت سیطره ی وهابیان می نویسد: فضای سیاسی در مرکز شبه جزیره، واقعاً نسبت به انگلستان بسیار منعطف است و می تواند منافع انگلستان را در برابر عثمانی ها تأمین کند.

فعالیت ها و نزدیکی شکسپیر به عبدالعزیز، نقش مهمی در روابط آینده ی انگلستان و عبدالعزیز بازی کرد. شکسپیر عمل کرد عبدالعزیز را چنان در راستای هدف های انگلستان می دید که حتی خود ـ که فردی مسیحی کافر بود ـ فرمان دهی لشکر توحید را (به گمان وهابیان) در مبارزه با دیگر قبایل بر عهده داشت تا آن که سرانجام در اوایل سال ۱۹۱۵ میلادی، هر چند سپاه عبدالعزیز با توصیه ها و کمک های مالی و تسلیحاتی شکسپیر توانست بر آل رشید پیروز شود، اما خود شکسپیر در این جنگ، توسط طایفه ی شمر کشته شد. (۱۰: ص ۲۸۲)

سرانجام، تلاش های شکسپیر و خوش خدمتی های عبدالعزیز در مبارزه با عثمانی ها از یک سو، و ارائه ی قرائتی انگلیسی ـ استعماری از اسلام توسط وهابیان از سوی دیگر، به ایجاد توافقنامه ی استعماری سال ۱۹۱۵ میان انگلستان، به سرپرستی پرسی کوکس، و عبدالعزیز انجامید. (۱۱: ص ۳۸۱) در این توافقنامه اجمالاً مقرر شد که ابن سعود بر سرزمین های حمایت شده ی بریتانیا در شبه جزیره ی عربستان نتازد؛ امتیازی در نجد به دشمنان انگلس ندهد؛ جانشین خود را از میان دشمنان آن بر نگزیند؛ سیاست خارجی خود را با انگلستان هم آهنگ سازد و درباره ی آن با این کشور به توافق برسد؛ و در برابر، انگلستان هر شصت هزار لیره به ابن سعود پرداخت کند. (۱۲: ص ۴۳۶) و (۱۳: ص ۲۶۲)

مفاد این معاهده به خوبی نشانگر اوج وابستگی دولت نوپای سعودی به انگلستان است؛ با این همه، آیا می توان دغدغه ی وهابیان را هدایت مسلمانان به سوی توحید دانست؟!

۲٫۲ـ هاری سنت جان بریجر فیلبی

با مرگ شکسپیر، عامل قوی و قدرتمند انگلستان، حضور فرد دیگری که بتواند مأموریت های شکسپیر را در نجد پی بگیرد، کاملاً احساس می شد. از این رو شخصتی به نام هاری سنت جان بریجر فیلبی (۱۸۸۵ تا ۱۹۶۰) جای گزین شکسپیر شد. فیلبی در مدرسه ی وست مینیستر تحصیل کرده و مدارک عالی خود را از کمبریج انگلستان گرفته بود؛ زبان عربی را به خوبی فرا گرفته بود و با علوم اسلامی نیز آشنا بود. وی نزدیک هشت سال (۱۹۰۸ تا ۱۹۱۵م) در هند به منافع استعمار انگلستان خدمت کرد و پس از آن، به همراه پرسی کوکس به عراق رفت و مدیریت اطلاعات انگلستان را در آن جا بر عهده گرفت. با کشته شدن شکسپیر، وی جای او را کنار عبدالعزیز گرفت. به گفته ی خودش:

پس از کشته شدن فرمانده لشکر عبدالعزیز آل سعود…، کاپیتان شکسپیر، به دست لشکر ابن رشید، نامه ای از ریاست اطلاعات انگلستان در لندن به پرسی کوکس ـ زمانی که من معاونش در عراق بودم ـ رسید که از وی خواسته شده بود مرا به جای کاپیتان شکسپیر، نزد عبدالعزیز بفرستد و تمام مسئولیت های وی را من عهده دار شوم؛ و در قلع و قمع دشمنان ابن سعود او را یاری دهم…؛ لشکر را بازسازی کنم و نیازهای تسلیحاتی و مالی وی را برآورده نمایم…؛ در احیای اندیشه های وهابی تلاش کنم؛ و قبایل و طوایف را برای یاری او تحریک نمایم…؛ و با استفاده از جاسوسان و مأموران وابسته، دشمنان او را شناسایی نمایم…، (۱: ص ۳۸)

در سال ۱۹۱۸، فیلبی فعالیت خود را رسماً در کنار ابن سعود آغاز کرد و در تصرف مناطق باقی مانده ی تحت اشغال ابن رشید و نیز تسلط ابن سعود بر حرمین شریفین و تشکیل حکومت سعودی، نقشی بسیار اساسی ایفا نمود. وی که بعدها در عربستان نمایندگی شرکت خودروسای فورد را بر عهده گرفت، برای رسیدن به هدف های خود، در سال ۱۹۳۰ که دیگر جایگاه ابن سعود در شبه جزیره تثبیت شده بود، ادعای اسلام کرد و به حاج شیخ عبدالله فیلبی معروف شد؛ بدتر آن که حتی در مسجد الحرام، امامت جمعه ی مسلمانان را نیز عهده دار شد! وی از نزدیکان درگاه عبدالعزیز بود و در همه ی سفرهای سیاسی و زیارتی امیر، همراه او بود. عبدالعزیز در اداره ی امور اساسی کشور، با فیلبی مشورت می کرد و برای آن که احساسات مسلمانان بر ضد او تحریک نشود، فیلبی حضور مستقیم نداشت و همانند جاسوسان، قدرت در سایه بود. وی پس از نشستن آمریکا به جای انگلستان، تسلط شرکت نفی استاندارد اویل کالیفرنیا را به مدت شصت سال بر مناطق نفتی شرق تثبیت کرد. عبدالعزیز درباره ی او می گفت: در فتح نجد، فیلبی بسیار به من کمک کرد و در راه ما مجاهدت های بسیاری انجام داد. خود فیلبی درباره ی روابطش با عبدالعزیز می گوید: سی و شش سال ـ نیمی از زندگی عبدالعزیز ـ با عبدالعزیز آشنا بودم که این نصف زندگی وی است؛ و در بیست و سه سال اخیر، همیشه با او بودم و ارتباط ما هیچ گاه قطع نشد. (۱: ص ۳۸ تا ۴۳)

۳ـ تشکیل عربستان سعودی

سال ۱۹۳۲ میلادی سالی بود که عبدالعزیز پس از کمک های بسیار بریتانیا، توانست قدرت خود را در منطقه ی شبه جزیره کامل کند و این سرزمین را به صورت ملکی شخصی با نام عربستان سعودی به نام خود ثبت کند.

آن چه در این فصل گفته شد، نقش انگلستان در تشکیل دوره ی سوم حکومت وهابیان یا تشکیل عربستان سعودی بود. اما جدای از انگلستان، ددمنشی و خشونت بیش از اندازه ی وهابیان را در برخورد با مسلمانان نیز هرگز نباید نادیده گرفت. در فصل آینده، کارنامه ی وهابیت و عمل کرد آن ها از آغاز تا تاریخ به قدرت رسیدنشان، بررسی خواهد شد.

موارد مرتبط
ارسال نظر