گزارش شانزدهم از عملیات حویجه
جواد دارد صحبت می کند که صفیر یک خمپاره، گعده مان را به هم می زند و جلوی خاکریز نیروهای بیلارد به زمین می خورد و به دلیل بافت شنی و قلوه سنگ های کنار نهر، موجی از سنگ-ترکش ها را روانه مان می کند. چندتایی به پای من و سروکله بچه ها می خورد ولی خب چیز خاصی نیست. به نظرم باید خمپاره 120 باشد. قدرت انفجارش به هشتاد هم نمی خورد.
تاریخ انتشار : 1396/8/16
بازدید : 182

گزارش شانزدهم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

صبح جمعه است. نماز صبح را می خوانیم و همراه سرگرد #موحان (معنی موحان را هنوز هم نمی دانم. سعی هم دارم نپرسم. برخی از اسامی عربی اصلا معنی خوبی ندارد. با این حال پدران مصر به انتخاب چنان اسم هایی هستند. دو سه باری پرسیده ام، طرف شرمنده شده است. عهد کرده ام دیگر نپرسم. بگذریم.)

عازم خط می شویم. نسیم خنکی است این صبح علی الطلوع.  و هوای پاک و تازه زاب در این صبح زیبا، شش هایمان را جان تازه ای می بخشد با خنکای نفسش.و الصبح إذا تنفّس...

 نرسیده به پل تازه تاسیس بر روی نهر زاب پیاده می شویم. هفت و چهل شش دقیقه است که به رود می رسیم. انبوهی از خودروهای زرهی و نفربرهای حشدالشعبی (لشکر سوم و چهارم بدر) نیروی ویژه واکنش سریع و پلیس فدرال در حال عبور به آن سوی نهر هستند. پل باریک است و لاجرم با ترتیب و نظم خاصی باید عبور کرد. در میانه گردوغبار حرکت خودروها، سرهنگ رافع را می بینم. حال و احوال می کنیم. مجددا گله دارد. می گوید دوستان قدیمی را فراموش کرده ای بی وفا! وعده می دهم که اگر امروز زنده برگردم بیشتر از لشکر سوم و حضرتتان سر بزنم. می خندد. در هیاهوی چهار بالگرد رزمی بالای سرمان صدایش را بریده بریده می شنوم که می گوید ناف تو را با #فلاح بریده اند.

عصر روز گذشته فوج عقرب  در آن سوی رود، سرپل گرفته و دو سه روستای بالای تل را هم آزاد کرده است. ماموریت امروز سرهنگ رافع و بدر حرکت مستقیم به سمت عباسیه است و ما هم باید از سمت راست به غرب بپیچیم و در نهایت به سمت طارقیه و شمال حرکت کنیم. نیروهای شناسایی و اطلاعاتی پیش بینی کرده اند درگیری ها در محور سرهنگ رافع بیشتر باشد. طبیعی هم هست. عباسیه بزرگ تر از زاب است و محور ما روستاهای پراکنده.

سرهنگ فلاح را می بینم که دارد با بی سیم یگان هایش را آرایش می دهد. سرگرد محمد هم کنارش ایستاده است. محمد خودش اهل کوت است و شیعه. اما پدرش از فرماندهان بعثی بوده و شنیده ام خودش هم عضو گروهان های قدس (نیروهای داوطلب مردمی زمان صدام) بوده است ظاهرا. حالا محمد شدیدا ایرانی ها را دوست دارد. از باب طوب موصل با هم رفیق شده ایم. عموما با محمد و معاون بامزه اش سروان اثیر همراه می شوم. منظم و شجاع هستند. حال و احوال می کنیم. سرهنگ می گوید دیربالک..  مراقب خودت باش. سعی کن کمی عقب تر حرکت کنی. محور ما سرسبز و پر از باغ است. احتمال کمین و درگیری می رود.

دارم با فلاح خوش و بش می کنم که پشت یک خاکریز نعل اسبی در صدمتری مان کوگرهای نیروهای نخبه امریکایی  و خودروهای زرهی ایتالیایی ها را می بینم. (چندروز پیش ایتالیی ها را در قیاره دیدم. ماشین هایشان با هامر متفاوت است اندکی. نمی دانم اسمشان چیست. ولی در برابر هیبت کوگرهای امریکایی به کوتوله های روستای شمیط می میاند. حالا داستان این روستا که همگی اشان کوتاه قد هستند را بعدا می نویسم. حتی اعضای داعششان هم.) قناصه زن های بیلارد را می بینم که روی خاکریز دراز کشیده اند و به سمت روستا نشانه روی کرده اند. تعجب می کنم از سرهنگ جواد می پرسم مگر روستای بالای تل دیشب توسط تیم عُمر و حیدر آزاد نشده؟ می گوید چرا. با تعجب بیشتر می پرسم پس این ها چه می کنند اینجا؟ کجا را نشانه رفته اند؟!! می خندد می گوید دریافت حق ماموریت از پول نفت عراق را!!

جواد دارد صحبت می کند که صفیر یک خمپاره، گعده مان را به هم می زند و جلوی خاکریز نیروهای بیلارد به زمین می خورد و به دلیل بافت شنی و قلوه سنگ های کنار نهر، موجی از سنگ-ترکش ها را روانه مان می کند. چندتایی به پای من  و سروکله بچه ها می خورد ولی خب چیز خاصی نیست. به نظرم باید خمپاره 120 باشد. قدرت انفجارش به هشتاد هم نمی خورد.

گردوغبار که فرو می نشیند؛ می بینم بیلارد و نیروهایش سلاح ها و  تجهیزاتشان را برمی دارند و سوار خودروهای زرهی اشان شده و آهنگ عقب نشینی می کنند. #علی_برکت_الله. چشمانم گرد می شود. به همین آسانی؟! جواد می گوید این بخشی از آموزش ها و پروتکل های امنیتی اشان است. چه دلیل دارد که در موقعیت خطرناک قرار دهند خودشان را؟! برای کی؟ برای ما؟!

به نظرم کار بیلارد و پاسخ جواد هر دو منطقی است. منطق پارادایم رئالیستی قدرت و اقتضائات سیاست ماکیاولیستی، مادّه بسنده و منفعت محور است. آن هم منافع مادی. برای چنین منافعی، جان و حیات ارزش مخاطره و مغامره ندارد. حرفی که چندشب پیش بیلارد خودش به من می گفت: «هیومن رایتز؟ امریکن ولیوز؟ هیومنیترین اینترونشن؟ ... بعد صدایی از خودش در می آورد که نمی شود نوشت و ادامه می دهد: آیم ایمپرتنت. ایف آی گِت کیلد، نوثینگ ایز ایمپرتنت. آیم مُر ایمپرتنت ذَن إنی ثینگ...»

موحان صدایم می زند. باید به آن سوی نهر برویم. دبابه پیشروی را کلید زده است. تا دیر نشده می روم...

 

#نهر_زاب
ساعت هشت و سیزده دقیقه جمعه هفتممهرماه هزار و سیصد و نود و شش
@MasoumiNotes

ارسال نظر