گزارش هجدهم از عملیات حویجه : کمین مفخخه
حالا ارابه مرگ دارد به نیروها نزدیک می شود. صدای تیراندازی هم تقریبا دیگر قطع شده است. و این یعنی آن که همه مایوس از زدن انتحاری شده اند و در حال پراکنده شدن هستند. چندبار خودم این صحنه را تجربه کرده ام. فیلم های فرار خودم را هم دارم. همیشه به شوخی به دوستانم می گویم لحظه رسیدن انتحاری به نیروها، تمثیل و تجسم آن صحنه از قیامت است که «ﯾﻮم ﯾﻔﺮ اﻟﻤﺮء ﻣﻦ اﺧﯿﻪ. واﻣﻪ واﺑﯿﻪ. وﺻﺎﺣﺒﺘﻪ وﺑﻨﯿﻪ... (عبس 34-36)
تاریخ انتشار : 1396/8/20
بازدید : 173

 گزارش هجدهم از عملیات حویجه

⚠️ کمین مفخخه

ساعت هشت و چهل و نه دقیقه است که رسما پیشروی آغاز می شود. کمتر از سیصدمتر نگذشته است که به یک سه راهی باریک می رسیم. روبرویمان در دست چپ ک مزرعه ذرت است که تقریبا خشک شده است و  سمت راست جاده باریکی به سمت یک باغ انگور سرسبز در حاشیه نهر زاب کشیده شده است و مسیر مستقیم به روستای کوچکی می رسد که به تساهل می توان ناشم را روستا نامید. کمتر از چهار یا پنج خانه است. البته محاط شده با مزارعی سرسبز.
تصمیم بر آن می شود تا تانک و دو هاموی جلوتر حرکت کنند. و می کنند.
من و دو هاموی به فرماندهی ستوان #بسام نیز به فاصله دو دقیقه از آن ها به پیش می رویم. بسام از فرماندهان فوج سرهنگ اثیر است. پس اثیر هم در کنار محمد و موحان در این هجوم مشارکت می کند.

هاموی ها -که من همیشه به تبع عراقی ها به غلط آن ها را به اسم کارخانه تولیدکننده آن ها، هامر می خوانم- دو نوع اند. بخشی مسقف و سرپوشیده و بعضی مثل وانت عقبشان روباز وبرای حمل سرباز یا تجهیزات استفاده می شوند. من علیرغم تمامی مخاطراتش عموما ترجیح می دهم به تنهایی در قسمت عقب نوع دوم بنشینم. اگرچه سیبل قناصه ها می شوی. اما بهتر از آن است که در هجوم مفخخه ها، ذغال شوی. آن هم با این دست کم قدرت من و دربهای سنگینِ زرهیِ عموما خراب  که بازکردنش ممکن است به قیمت جان تمام شود. بگذرم. ظاهرا مجددا پی نوشت را اول نوشتم.

 طبیعتا روش کار این است که آن ها جلوتر می روند و اگر درگیر شدند، دو هاموی بعدی -که من در آن ها هستم- به کمک می روند و گرنه که هیچ.

تقریبا سیصد چهارصد متری از یگان های پشتیبانی فاصله گرفته ایم. در هزار متری جلوتر از ما نیز تانک و دو هاموی به دویست متری روستا رسیده  و به حالت آتش و احتیاط ایستاده اند. لوله تانک مدام در حال چرخیدن به اطراف است تا هر حرکتی را زیرنظر داشته باشد. تعدادی زن و مرد را می بینم که پرچم های سفید در دست گرفته و در ورودی روستا ایستاده و تکان می دهند.
در حال تماشایشان هستم که از سمت چپم و از درون مزرعه ذرت، نغمه خوش پرنده های رنگین کمانی هوش از سرم می برد. در این صبح و خنکای نیمه سردش، بلبل ها هم خواندن گرفته اند، به رقص می آیی. بی تفاوت به صفیر گلوله ها و همه آن چه که در اطرافشان می گذرد، چهچهه می زنند و مست و خرامان از این شاخه ذرت به شاخه دیگری می پرند. دل به آواز طرب انگیزشان داده ام که ناگهان صدای تیراندازی شدیدی را می شنوم. از عقب هاموی سرم را بالا می آورم. بارانی از گلوله  اسلحه های متوسط به سمت باغ روانه شده. از سمت محمد و موحان است. از پشت سر ما به سمت راستمان. به سمت باغ سرسبز انگور.

تکان های شدید هاموی و نیز گرد وغبار خاصل از برخورد گلوله ها به خاک نمی گذارد درست بفهمم چه شده است. ملازم بسام هم گوئیا قصد ایستادن ندارد. به راهش ادامه می دهد. من اما مصر هستم ببینم چه اتفاقی در حال افتادن است. این حجم از گلوله، عشوائی و تفننی نیست. ثانیه هایی طول می کشد که خودروی سیاه رنگی را می بینم که با سرعت از داخل باغ خارج شده و سمت تجمع نیروهای پشتیبان می رود. زیرکی زیادی به خرج داده است عامل انتحاری. صبر می کند تا تانک عبور کند و آن وقت بدون مانع، به نیروهای پشتیبان که از حمایت زرهی برخوردار نیستند هجوم می برد.

خودروی ستوان #بسام اما همچنان دارد بی خیال به پیش می رود. سرم را به سمت اتاقک تیربارچی می برم و چندبار بلند فریاد می زنم «مفخخه». هرچند این چندمین انتحاری است که از نزدیک می بینم و ضخصا با آن مواجه می شوم، با این حال آنقدر هول شده ام که یک بار به اشتباه می گویم: مفخفخه!

بی خیال بسام می شوم و از هاموی پایین می پرم. بسام اما همچنان توجهی ندارد و جلو می رود. خودروی انتحاری نیز با سرعت به پیش می رود. به گمانم دوج چارجر  باشد. گران قیمت است. جالب آن که زره پوش هم نشده است. و این یعنی آن که احتمالا بسیار از روی عجله آماده اش کرده اند این #عروس_انتحاری را.

حالا ارابه مرگ دارد به نیروها نزدیک می شود. صدای تیراندازی هم تقریبا دیگر قطع شده است. و این یعنی آن که همه مایوس از زدن انتحاری شده اند و در حال پراکنده شدن هستند. چندبار خودم این صحنه را تجربه کرده ام. فیلم های فرار خودم را هم دارم. همیشه به شوخی به دوستانم می گویم لحظه رسیدن انتحاری به نیروها، تمثیل و تجسم آن صحنه از قیامت است که «ﯾﻮم ﯾﻔﺮ اﻟﻤﺮء ﻣﻦ اﺧﯿﻪ. واﻣﻪ واﺑﯿﻪ. وﺻﺎﺣﺒﺘﻪ وﺑﻨﯿﻪ... (عبس 34-36)

دوج چارجر با سرعت و بدون هیچ مانعی به پیش می رود و با رسیدن به سه راهی به چپ می پیچد و در پشت مزرعه ذرت، از دید من مخفی می شود...

#نهر_زاب
ساعت هشت و پنجاه و سه دقیقه جمعه هفتم مهرماه هزار وسیصد و نودوشش


هادی معصومی زارع
🆔 @MasoumiNotes

ارسال نظر