گزارش بیست و نهم از عملیات حویجه
علی سپس اسم دارنده کارت را می خواند: سیدابراهیم عبدالغفور دودح الباقری الحسینی. می گوید شما سادات حسینی هستید؟! پیرمرد می گوید بله! علی می گوید تاج سر مایید.آرام و به طوری که پیرمرد نفهمد در گوش علی می گویم ابوبکرالبغدادی هم از سادات حسینسی است. غش می کند از خنده.
تاریخ انتشار : 1396/9/22
بازدید : 184

گزارش بیست و نهم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

گروهبان قصی یکی از جوانان را که دمپایی پوشیده و لباس شماره نه تیم بارسلونا را دارد از جمع جدا می کند و به سمت سروان یحی می برد. محمد که کنار درب خروجی، روی صندلی نشسته است از مردم می پرسد که او را می شناسید؟ !مردم می گویند نه! محمد به یحیی می گوید این از اهالی این روستا نیست. قصی او را به همان کلاس مخصوص داعشی ها یا مشکوکین راهنمایی می کند و تحویل نگهبان ورودی می دهد.

روبروی محمد پیرمردی است که زانویش درد می کند و لذا روی صندلی نشسته است. می گوید در ماه رمضان و در نزدیکی عید فطر، داعشی ها بیست و یک نفر از پسرعموهایم را با خود بردند و هیچ خبری از آن ها نداریم. شما اطلاعی از سرنوشت آن ها ندارید؟ می گویم نه باید از فرمانده بپرسی. از او سوال می کنم علت بازداشتشان از سوی داعش چه بوده است؟ می گوید یکی از آن ها در کار سحر و جادو بود اما آن ها همه اعضای خانواده را با خود بردند و آن ها را زندانی کردند و تا به همین حالا هیچ خبری از آن ها نداریم و آن ها را ندیده ایم.

ادامه می دهد که شیده ایم بیش از سیصد نفر از زندانیان را داخل تونلی نگه داری می کنند. گفتیم شاید شما به آن ها دست پیدا کرده باشید. می گویم من اطلاعی ندارم. چیزی هم در این باره نشنیده ام. کمی که می مانم خسته می شوم وارد کلاس مخصوص نگهداری افراد مشکوک می شوم. بازجویی ها از ایشان ادامه دارد. برخی از مردم روستا آمارهای دقیقی از تعدادی از اعضای مشکوک موجود در این کلاس ارائه می دهند. یکی پیرمردی است که پسرش در حمله چندسال قبل به زندان ابوغریب عملیات انتحاری کرده است و کشته شده است. خود پیرمرد هم از افسران ارتش بعث عراق بوده است. می گوید اقدامات پسرم ارتباطی با من نداشته و من از وی تبری می جویم. مردم اما می گویند عمده اعضا و فرماندهان داعش که از حویجه یا زاب یا عباسیه به این منطقه می آمده اند، مهمان منزل وی بوده اند. دیگری جوانی است که سه برادرش عضو داعش بوده اند. هیکل بسیار درشتی دارد. کم از غول برره ندارد. وی هم می گوید لعنت خدا بر برادرانم. به جهنم رفتند! دو سه جوان دیگر هم هستند که هیچ یکی از اهالی روستا آن ها را نمی شناسند و شب گذشته به این روستا آمده اند. آن ها هم می گویند از حویجه و عباسیه گریخته اند. ولی سوالی که هست چرا فرار؟ و چرا به سوی کرکوک نگریخته اند؟

سیدغسان از کلاس خارج می شود و برای سرکشی از حیاط مدرسه عازم می شود تا با اهالی صحبت کند. من هم به کتابخانه مدرسه می روم تا نمارم را آن جا ادا کنم. همه چیز بهم ریخته و آشفته است. هزاران برگه اداری و دهها میز و صندلی هر یک در گوشه ای افتاده اند. نمی دانم داعش این کار را کرده است یا اهالی پس از فرار داعش و قبل از رسیدن نیروهای امنیتی این بلا را بر سر مدرسه درآورده اند. لابلای کتاب ها جستجو می کنم تا مگر به اسنادی از داعش دست پیدا کنم. مردم می گویند این مدرسه، پایگاه اصلی گروه داعش در روستا بوده است. در حین جستجو هستم که چند کتاب از دوره صدام و در خصوص پیشرفت ها و دستاوردهای حکومت بعث در این کشور می بینم. به ویژه کتاب «25 عاما من مسیرة الخیر» انتشار دارالمامون یکی از این هاست که تصویری از صدام و آثار باستانی دوره آشوری ها و تصویری از پیشرفت های دوره بعث را روی جلد کار کرده است. به طور طبیعی مبدأ این 25 ساله، آغاز دوره حکمرانی بعث در عراق یعنی سال 1968م است و لذا کتاب باید مطبوعه سال 1993م باشد. کتاب معروفی بود در دوره خود در عراق. عجیب است. قصه دیوارنوشته های روستای طارقیه تکرار می شود. به کلاسی در آن سوتر می روم. تصویر صدام بر دیوار مدرسه نصب است. این یکی دیگر نوبر است. چهارده سال از دوره صدام گذشته است اما تصاویر و کتاب های نظام وی در مدارس عمومی برخی مناطق سنی نشین حذف نشده اند. باز اگر این کتاب ها در منازل مردم پیدا می شد، طبیعی بود اما وجود این قبیل کتاب ها و تصاویر در مدارس عمومی دولت عراق موید همان نظریه دوقطبی هویتی جامعه عربی عراق است.

از اتاق خارج می شوم و به حیاط ورودی مدرسه می روم. حالا مردها و پیرمردها مشغول کباب کردن جگرها و تکه های گوشت هستند. چیزی که ما به آن چنجه می گوییم و آن ها «تِکّة».

از مدرسه خارج می شوم و به سوی بخش انتهایی روستا می روم. در میانه راه سروان مقداد را می بینم که به همراه علی تک تیرانداز کم سن و سال ولی چیره دست واکنش سریع و از میانه مزارع کشاورزی در حال حرکت به بیرون روستا هستند. به سمت آن ها می روم. پیرمردی با دشداشه سفید عربی به همراهشان است. خوش و بش می کنم و از مقداد می پرسم که مقصدتان کجاست؟ خانه ای را نشان می دهد و می گوید آنجا! می گویم خیر است! خبری است آن جا؟ می گوید آری! آن جا منزل فرمانده داعش در این روستا و منطقه اطراف آن بوده است. تیم چک و خنثی ابتدا وارد می شود و موقعیت را بررسی می کند. ماشین نیسان سفیدرنگی در حاشیه حیاط منزل پارک شده است و روی آن روکش برزنتی انداخته اند. بچه های یگان خنثی با احتیاط روکش را کنار می زنند و داخل خودرو را نگاه می کنند. خودرو کاملا بمب گذاری شده است و یا بازب کردن درب های خودرو یا حتی کوچک ترین تکان تمام منزل را با خاک یکسان خواهد کرد. از خودرو فاصله می گیرند تا وقتی دیگر برای خنثی سازی آن بازگردند. وارد منزل می شویم. سروان علی تشک تخت خواب را کنار می زند و کمدها را باز می کند. کلی لباس نظامی قندهاری در منزل وجود دارد. همین طور که می گردد به کوله پشتی پلنگی می رسد و با احتیاط زیپ آن را باز می کند. یک پرچم بسیار بزرگ داعش. لباس های نظامی و یک سلاح کمری. غنیمت خوبی است برای سروان. زیپ را می بندد و کوله را به پشت می اندازد. دیگر نقاط منزل هم چیز خاصی وجود ندارد. بچه ها با احتیاط باز می گردند.

این منزل تنها سیصد متر با روستا فاصله دارد. به راه می افتیم و به داخل روستا بازمی گردیم. در نقطه پایانی روستا تعدادی از بچه ها در کنار درختی در حیاط بدون دیوار منزلی نشسته اند و استراحت می کنند. اثیر و محمد و علی هم از مدرسه برگشته اند و آنجا نشسته اند.  پیرمرد صاحب منزل که چفیه قرمزی به سر بسته است، گوسفندی را می آورد و از سه پسر جوان و نوجوانش می خواهد حیوان را بالای هاموی برده تا ذبح کنند. پایین هاموی مرد جوان دیگری دارد چاقویی را تیز می کند.  هرچه محمد اصرار می کند که نیازی نیست و تعداد زیادی گوسفند امروز ذبح کرده اید، به گوش صاحب خانه نمی رود که نمی رود. پیرمرد دامن دشداشه سفیدش را بالا می زند و به بالای کاپوت هاموی می رود.

پیرمرد شروع به ذبح می کند و علی با صدای بلند صلوات می فرستد. جوان تر های جمع هم تکرار می کنند. خون گوسفند می جهد و پر دشداشه مرد جوان را می گیرد.

سروان علی هم جلو می آید و چندعکس یادگاری با صحنه ذبح گوسفند می گیرد. عجیب است که گوسفند تقریبا اصلا دست و پا نزد.

 پیرمرد صاحب خانه که تازه از کار ذبح رهایی یافته از اثیر می پرسد که شما دیشب کجا بودید؟ چرا دیشب خبری از شما نبودید. داعشی ها دو شب پیش از این جا گریخته اند. اثیر می گوید ما دیشب را در خالدیه و طارقیه بودیم. هنوز دارد صحبتش را ادامه می دهد که صدای کل کشیدن و هوسه زنان منزل از پشت سر به گوش می رسد. سر می چرخانم تا ببینم چه خبر است که می بینم هاموی جدید سرگرد از راه می رسد. به سرعت یکی از جوانان، گوسفند دیگری را به آغوش گرفته و به سمت هاموی می رود تا ذبح کند. مرغ لاغر اندام و ضعیف الحالی هم با شتاب به پشت سر جوان راه افتاده است. گوسفند هم از همان بالا دارد به مرغ نگاه می کند. لابد بینشان رابطه دوستانه ای برقرار بوده است که این طور نگران گوسفند شده است. ا

دیگر از دیدن صحنه ذبح این زبان بسته ها خسته می شوم. آن سوتر می روم. مختار روستا نشسته است و در سایه درخت دارد تسبیح می چرخاند وذکر می گوید. به اثیر می گوید داعشی ها دو لب تاب و موبایل من را گرفتند و ده روز من را زندانی کردند. به خدا مردیم در این مدت. هفت نفر از اعضای خودشان را در عباسیه اعدام کردند. پیرمرد قصاب و صاحب منزل و آن پیرمردی که داخل راه دیده بودم هم می آیند. مختار روستا می گوید هر سه ما برای مدتی زندانی داعش بوده ایم.

اثیر می گوید داعشی ها را می شناسید؟ می گویند نه به خدا. اثیر پوزخندی می زند و به طعنه می گوید نه حتما برخی از ایشان را که باید بشناسید. محکم می ایستند و می گویند نه بخدا هیچ کدام را نمی شناسیم. فقط شنیدیم که برخی شان از اهالی طارقیه و عباسیه بودند. جالب است که به هر روستایی که می رویم، می گویند در روستای ما داعشی نبوده و داعشی ها از روستاهای دیگر بوده اند.

علی هم وارد بحث شده و می گوید ما نیروهای واکنش سریع خادم شما هستیم. اصلا نگران نباشید. برای شکنجه شما نیامده ایم. پیرمرد می گوید نه عزیزم. شما پسران برادر من هستید. همزمان کارتی از جیبش در می آورد و می گوید اصلا ما خودمان جزو سادات هستمیم. اکثر مردم این روستا از سادات هستند. علی کارت را می گیرد و مشغول خواندن می شود: نقابة السادة الاشراف ال البيت في العراق (سندیکای سادات آل البیت عراق)

این سندیکا، موسسه ای دینی، اجتماعی و فرهنگی است که در سال 2005 و با مجوز دبیرخانه شورای وزیران عراق در حوزه نسب شناسی سادات فعالیت خود را آغاز کرده است. یکی از فعالیت های این موسسه صدور کارت سیادت برای سادات عراقی است.

علی سپس اسم دارنده کارت را می خواند: سیدابراهیم عبدالغفور دودح الباقری الحسینی. می گوید شما سادات حسینی هستید؟! پیرمرد می گوید بله! علی می گوید تاج سر مایید.آرام و به طوری که پیرمرد نفهمد در گوش علی می گویم ابوبکرالبغدادی هم از سادات حسینسی است. غش می کند از خنده.

دیگر کاری این جا ندارم. زن ها مشغول تکه کردن گوشت گوسفند می شوند و آماده طبخ کباب و آبگوشت. علی هم بچه هایشان را جمع می کند و با آن ها بازی می کند وبرایشان داستان می گوید و با آن ها سلفی می گیرد. من هم که دیگر کاری این جا ندارم، می روم سری به مدرسه بزنم و خبرهای جدیدی کسب کنم.

 

ارسال نظر