گزارش سی ام ازعملیات حویجه
آستین هایم را بالا می زنم تا وضو بگیرم. همین که می خوام از اتاق فلاح خارج شوم، ناگهان تلویزیون العراقیه از شهادت «ابوتحسین» قناص معروف عراقی در عملیات حویجه و در منطقه مکحول خبر می دهد. همه شوکه می شوند. سرهنگ ابوحیدر با کف دست به پیشانی اش می زند. همه غصه اشان می گیرد. آثار غم و بهت بر چهره هم نشسته است. کیست که در این سه ساله نبرد با داعش لااقل اسم این پیرمرد شصت و چهارساله و قناصه چی ماهر عراقی را نشنیده باشد با آن سر همیشه تراشیده و ریش های بلند.
تاریخ انتشار : 1396/9/25
بازدید : 221

گزارش سی ام ازعملیات حویجه

هادی معصومی زارع

با اثیر و دو علی خداحافظی می کنم و براه می افتم. یحتمل محمد هم باید در مدرسه باشد. آرام آرام در کوچه قدم می زنم. خسته شده ام دیگر. ساعت نزدیک دو بعد از ظهر است. نمازم را هنوز نخوانده ام. در سمت راست مدرسه، شلنگ آب کم قطری است که آب شرب روستا را تامین می کند. عمده آبش هم اسراف می شود و دائما باز است. اصلا شیری برای بستن ندارد. آب هم به بیابان کنار مدرسه می رود و لجنزاری درست کرده است. نمی دانم درست کردن یک شیر آب برای این لوله مگر چقدر مونه می خواهد یا وقت می گیرد. عراق است دیگر. مهد اسراف. فرقی هم بین شیعه و سنی اش نیست. اسراف یکی از شاخصه های اجتماعی نظام عشایری عراق است. آن هم در اوج فقر و بدبختی و تنگدستی میلیون ها انسان در این کشور. یکی از بدرتین چیزهایی که همواره در عراق زجرم می دهد همین مساله اسراف است. به مهمانی دعوتت می کنند. چندین مدل غذای متنوع آن هم در حجم بسیار زیاد. عمده غذا هم نیم خورده می شود و دور ریخته می شود. گاه فکر می کنم چقدر خوب بود که عراقی ها میان آداب و رسوم مثبتشان و صرفه جویی می توانستند جمع کنند. فکر کنم این آرزو را آخر به گور خواهم برد.

تجهیزات همراهم را کناری می گذارم و آستین هایم را بالا می زنم. کار زن ها که تمام می شود، جلو می روم و وضو می گیرم. جوراب هایم را پایم می کنم و وارد مدرسه می شوم. زن ها دارند چوب های بزرگی را زیر دیگ ها می گذارند تا بساط آبگوشت یا خورشت را به پا کنند. دختربچه چهار پنج ساله شان اما از کابل فشار قوی برق آویز شده و داره تاب می خورد. بسیار خطرناک است. اما عراقی ها برخلاف ما ایرانی ها چندان توجهی به این مسائل ندارند.

مجددا به کتابخانه و دفاتر اداری مدرسه بازمی گردم و در گوشه ای، با کنارهم گذاشتن تکه کاغذها، سجاده ای درست می کنم و نمازم را می خوانم. پس از تمام شدن نماز به کلاس بازمی گردم، این بار همان مردی که دست راستش معلولیت داشته و در ابتدای روستا به استقبالمان آمد را به اینجا منتقل کرده اند. ظاهرا چوپان داعش بوده است و گاو و گوسفندهای دیوان زراعت داعش را به چرا یم برده است. سرگرد محمد ایستاده و دارد با وی صحبت می کند. کمی ترسیده است. فکر نمی کرد توسط خود مردم روستا لو برود. البته جرم سنگینی نیست و کاری هم با وی نخواهند داشت به ویژه آن که شایستگی حضور در میدان های نبرد را هم نداشته است اما قطعا حالا حالاها مهمان استخبارات است و از او برای شناسایی فرماندهان و اعضای داعش استفاده خواهد شد. همان طور که دارد حرف می زند صدای تازیانه چاقوها و کاردهای قصابی بر استخوان گوسفندان و شکسته شدنشان را می شنویم. نمی دانم چرا بی مقدمه یاد هزاروهفتصد دانشجوی شیعه اسپایکر می افتم. صدای شکسته شدن جمجمه آن ها که در قصر صدام و در کناره دجله با تیر سلاح های کمری عشایر تکریت یکی یکی در آب می افتادند، برایم تداعی می شود. آن روزها هنوز داعش موفق به ورود به تکریت نشده بود و این عشایر خود منطقه و چهره های بعثی شهر بودند که این جنایت را رقم زدند. حمله داعش پنجم ژوئن 2014م بود و حمله به اسپایکر در یازدهم همین ماه و قتل عام گسترده جوانان شیعه آن از روز دوازدهم آغاز شد. این در حالی است که داعش به طور رسمی حدود دو هفته بعد موفق به ورود به تکریت شده و در پایان این ماه توانست ارتش عراق را از منطقه بیرون براند.

بسیار خسته شده ام. همان طور که به اسپایکر فکر می کنم، روی همان مبل های اتاق داعشی ها دراز می کشم تا کمی استراحت کنم. یحیی اما می گوید این جا امن نیست و جای دیگری را برای استراحت انتخاب کنم. هنوز دارد حرف می زند که به خوابی عمیق می روم. خوابم چنان عمیق است که متوجه گذر زمان نمی شوم. خواب می بینم. خواب یکی از دوستان که در حادثه ای «قضی نحبه» شد و ما را در طیف «من ینتظر» ها رها کرد و رفت. مدت زیادی است که خوابش را می بینم. توصیه ای دارد که من از انجام آن عاجزم. بگذرم.

ساعتی بعد از شدت سرصدا از خواب بیدار می شوم. جماعت در طبق های مسی و رویی در حال توزیع نهار هستند. آبگوشت بار گذاشته اند. چهار یا پنج طبق را هم به این اتاق می آورند و میان افراد مشکوک الحال اینجا توزیع می کنند. هر چهار نفر یک طبق! از پنجره اتاق حیاط داخلی مدرسه را می بینم، همه مشغول شده اند. همان چوپان داعشی تعارف می زند و می گوید بفرما تا سرد نشده است لقمه ای به تن بزن. تشکر می کنم. تمایلی ندارم از غذای اهالی چیزی بخورم. رویه ام همین است. مگر آن جا که واقعا به این جمع بندی برسم که با رضایت خاطر قربانی کرده اند و نه از سر ترس یا رودربایستی و...

کفش هایم را می پوشم و از اتاق خارج می شوم. در حیاط ورودی مدرسه بچه های نوجوان و خردسال دارند با حسرت به کباب ها و جگرهایی نگاه می کنند که پدرانشان برای نیروهای واکنش سریع آماده کرده اند. جلو می روم و چند سیخ می گیرم و میانشان توزیع می کنم. کانه دنیا را به آن ها داده باشند. یکی از مردها جلو می آید و سیخ ها را از دستشان می گیرد و به سمت من می آید و می گوید به آن ها خواهیم داد، شما نوش جان کن! نگران این جحش ها (کره خرها) نباش! از کاری که کرده به شدت دلخور می شوم و دوباره سیخ ها را به بچه ها می دهم. این بار همین که سیخ ها را می گیرند با دو از مدرسه فرار می کنند تا دوباره کسی جگرها و تکه ها را از آن ها بازپس نگیرد. مرد می گوید ولی شما مهمان هستید. روی سر ما جا دارید. خسته ام و حال و حوصله بحث کردن ندارم. می گویم من غذا خورده ام و اشتها ندارم.

ساعت دیگر نزدیک چهار عصر شده است. از مدرسه بیرون می زنم. سیدغسان می خواهد به طارقیه برگردد. من هم همراهش می شوم. می خواهم فلاح را ببینم. چندساعت که نمی بینمش، دلتنگش می شوم.

غسان می گوید عملیات دو روز تعطیل خواهد شد تا نیروهای حشدالشعبی و ضدتروریسم از فتحه و حمرین به ما ملحق برسند. می داند که من چقدر از توقف عملیات زجر می کشم و اذیت می شوم.

با غسان براه می افتیم و به طارقیه بازمی گردیم. فلاح آنجا در منزلی نشسته است. تا مرا می بیند می گوید بیا به زاب برگردیم. تمام شد تا چهارشنبه! همراهش می شوم و به  زاب برمی گردیم. از آخرین وضعیت موحان می پرسم. می گوید به نزدیکی جاده رسیده ولی آن را قطع نکرده است. سعی می کنم از فرصت استفاده کنم و داخل خودروی فلاح کمی استراحت کنم. ساعتی طول می کشد تا به مقر برسیم و من تمام این مدت را خوابم برده است.  به مقر که می رسیم تلویزیون روشن است. شبکه العراقیه نیوز دارد اخبار روزش را پخش می کند. آستین هایم را بالا می زنم تا وضو بگیرم. همین که می خوام از اتاق فلاح خارج شوم،  ناگهان تلویزیون العراقیه از  شهادت «ابوتحسین» قناص معروف عراقی در عملیات حویجه و در منطقه مکحول خبر می دهد. همه شوکه می شوند. سرهنگ ابوحیدر با کف دست به پیشانی اش می زند. همه غصه اشان می گیرد. آثار غم و بهت بر چهره هم نشسته است.

 کیست که در این سه ساله نبرد با داعش لااقل اسم این پیرمرد شصت و چهارساله و قناصه چی ماهر عراقی را نشنیده باشد با آن سر همیشه تراشیده و ریش های بلند.

می روم وضو بگیرم. وقتی برمی گردم می بینم سروکله بیلارد مجددا پیدا شده است و می خواهد وارد ساختمان ما بشود.تا مرا می بیند می پرسد Is there safe?  می گویم There is hell.  No می خندد و می گوید no There is heaven.  می گویم چرا که نه! هر جا نفت باشد برای شما بهشت است و چه جایی بهتر از کرکوک و حویجه!

می خندد و می گوید تو ظاهرا با ما مشکل داری! همه اش بد ما را می گویی!

پوتین هایش را از پا در می آورد و پشت سر من وارد اتاق می شود. مثل همیشه کاملا مجهز و مسلح. انگار نه انگار شب است و وقت استراحت و این جا هم امن. رعایت نظم و ترتیبشان برایم ستودنی است. کم ترین اثری از شلختگی و بی نظمی در رفتارهایشان نمی بینی! بسیار خوب آموزش دیده اند و البته مهم تر از ان نظم پذیری ظاهرا بخشی از وجودشان شده است. درست برعکس عراقی ها.

با فلاح احوالپرسی می کند و دست می دهد. سرهنگ طعنه می زند که چرا از نهر زاب عبور نمی کنید. بیلارد به رسم تربیت امریکایی اش خیلی صریح جواب می دهد که مگر ندیدید که داعشی ها دیروز کنار ما خمپاره زدند. عبور از زاب خطرناک است.

فلاح می گوید خدا مرگم بده! شما مثلا نظامی هستید. با وجود این همه امکانات و تجهیزات و نیروهای ما دقیقا از چه می ترسین؟ بیلارد جواب می دهد ما تابع دستورات هستیم. حضورمان در خطوط مقدم ضرورتی ندارد. سرهنگ می گوید از نظر من اساسا حضورتان کلا ضرورت ندارد در کشور ما ولی حالا که آمده اید، اگر حضورتان در خطوط مقدم ضروری نیست، یگان قناصه برای چه به همراه خود آورده اید؟  دولت عراق پول اضافی دارد!؟ حقوق و حق ماموریت تک به تک شما از جیب مردم فقیر این کشور دارد پرداخت می شود آن وقت شما می ترسید؟ من ویگانم نیازی به حضور شما نداریم. این جوان ها قهرمان هستند ولی شما باید حضورتان کم ترین توجیهی داشته باشد. بیلارد که توقع چنین برخوردی از فلاح نداشته، از او تشکر می کند و از اتاق خارج می شود و به سمت خودروهای زرهی کوگر خود می رود تا در آن ها استراحت کند.

دقایقی بعد سفره را پهن می کنند. از فلاح درباره برنامه فردا می پرسم. می گوید بر اساس ابلاغیه امروز، تا چهارشنبه عملیات تعطیل است. این در حالی است که ما در هشت کیلومتری حویجه ایم و  به راحتی طی یک روز یا حتی نصف روز می توانیم خودمان را به شهر برسانیم و در حاشیه آن موضع بگیریم و یا حتی فراتر از آن وارد شهر شویم.

بسیارخسته ام. صبحانه که نخورده ام. نهار هم. شام را با قوت هرچه تمام تر می خورم و پس از کمی تماشای شبکه های عراقی که مستمرا درباره همه پرسی هفته قبل اقلیم کردستان صحبت می کنند، به منزل استخبارات می روم تا کمی استراحت کنم. چند روز پیش سیدحسین خواسته بود تا چمدانم را به آن جا منتقل کنم و پیش آن ها مستقر شوم. حتی برای خواب.

وارد که می شوم جز دو سه نفر از نیروها، کس دیگری نیست. نه غسان، نه یحیی و نه سیدحسن. یا هنوز در همان روستای حنف مشغول بازجویی و تحقیقات هستند و یا داخل زاب در حال بازداشت اعضای داعش! آن قدر خسته ام که حد ندارد. سرم را روی بالشت می گذارم، هفت پادشاه را خواب می بینم. مدتی گذشته است که می بینم کسی دارد شانه هایم را تکان می دهد. بیدار می شوم، سیدحسین را بالای سرم می بینم. اتاق کمی تاریک است. از چشم هایش می شناسم. چشمهای درشتی دارد سیدحسین. در تاریکی شب سفیدی چشمانش قشنگ مشخص است.

از جایم بلند می شوم. سیدغسان هم آمده است. حنف بوده اند تا الان. سید کمی انگور سیاه سامرا آورده است. می گوید پاشو تا باهم بخوریم. می روم آبی به سر و صورتم بزنم. در حین برگشت سری هم از اتاق داعشی ها و افراد مشکوک به عضویت در داعش می زنم. درب را که باز می کنم بوی تند عرق و بازدم بینی ام را می سوزاند. همگی خوابیده اند. چهار برادر هم بینشان هستند کماکان.

انگورها را می خوریم و کمی گپ می زنیم. سیدین هم خسته اند حسابی! سرم را روی بالشت نگذاشته ام که خوابم می برد.

 

 

ارسال نظر