گزارش سی و یکم از عملیات حویجه
فلاح می خندد و می گوید من و شما هر دو عرب هستیم یا نه؟! پیرمرد تعجب می کند و می گوید بله! مگر غیر از این است . فلاح می گوید رحم الله والدیک! مگر می شود کسی عرب عراقی باشد ولی در آن سلاح نباشد؟! محال است! نیست؟! پیرمرد سکوت می کند و بعد چندثانیه کانه جوابی یافته باشد می گوید درست است ولی مگر ما تعدادمان چقدر بود؟! سرهنگ این بار اما جدی تر می گوید مگر تعداد مردم شهر حدیثه و عشیره جغافره در استان الانبار بیشتر از شما بود؟!
تاریخ انتشار : 1396/9/26
بازدید : 132

گزارش سی و یکم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

 

صدای اذان صبح گوشی همراهم بیدارم می کند.  سیدحسین بالای سرم دارد کشمش می خورد. از ایران برایش آورده ام. نماز صبح عاشورا را هم به سید اقامه می کنم. اما بدنم کشش ندار. بعد از نماز باز هم می خوابم. به غسان تاکید می کنم موقع رفتن من را هم بیدار کنند تا همراهشان شوم. ساعت نزدیک به ده است که بیدارم می کند.

وضو می گیرم و برمی گردم به اتاق. صبحانه اندکی می خوریم و لباس می پوشیم. فرمانده فلاح صبح زود رفته است و حالا من با سیدغسان راهی می شوم. داریم لباس می پوشیم که پشت بی سیم خبر می دهند یکی از هاموی ها روی مین رفته است و آسیب دیده است. خوشبختانه کسی آسیب ندیده است.

سیدغسان و سیدحسین زودتر خارج می شوند. من هم تجهیزاتم را می بندم و دقایقی بعد، براه می افتم. می خواهم از ساختمان خارج شوم که سیدحسین صدایم می زند. صدا از داخل اتاق سیدحیدر می آید. چقدر سید! عراق است و ساداتش دیگر. حتی در مناطق سنی نشین شمال بغداد!

شبکه المسار پخش زنده مقتل خوانی از حرم سیدالشهدا دارد. سیدی است بر روی منبر که نمی شناسمش! امسال هم محرومیم از شب نشینی حرمش. کمی گنبد طلایی اش را به تنما می نشینیم. خطیب به روضه علی اکبر رسیده است. قصه عطش و خاتم و زبان! وه که چه دردناک است برای یک پدر! و مگر جز تحمل این همه درد و رنج نبود که حسین را خون خدا کرد و میراث بر داغ تمامی انبیاء از صدر تا ذیل و از آدم تا خاتم؟!

روضه اربا اربای حسین که تمام می شود براه می افتیم. سیدها دارند اشک هایشان را پاک می کنند. ساعت ده و نیم است که از ساختمان خارج شده و راهی خط می شویم. ظاهرا عصر گذشته، پل جدید را افتتاح کرده اند و لذا راه به طارقیه و عباسیه بسیار نزدیک تر شده است. مسیر خاکی هم به کمتر از سه چهار کیلومتر کاهش پیدا کرده است.

ستوان یحیی مختصات جغرافیایی یا همان طول و عرض جغرافیایی را از مقر یگان می گیرد و بر روی تب لتش تنظیم می کند. مسیر پل جیدد مستقیما از کنار پل اصلی زاب-حویجه می گذرد که شنبه گذشته و موقع عقب نشینی داعش به حویجه توسط این گروه منفجر شده است. مسیر دو کیلومتری خاکی را باید به سمت شمال برویم تا به پل جدید برسیم. از ان جا هم دو کیلومتر به حنوب برمی گردیم تا به جاده آسفالت اصلی برسیم. از این جا هم کمتر از پنج دقیقه بعد در طارقیه هستیم.

سیدغسان دارد ملاباسم گوش می دهد وهمزمان از روی تب لت مسیر حرکت را چک می کند. می گوید أچیّک الطریق. کلمه چک انگلیسی را به صیغه فعل متکلم وحده درمی آورد!  باسم کربلایی نوحه «یسجلنی» [1] را می خواند. نوحه معروفی است که چهار سال پیش درباره ثواب پیاده روی اربعین خوانده است و طبعا مثل بسیاری از نغمه هایش حقیقتا به دل می نشیند:

رکض على الموت متعنی عدوک من یفجرنی.. یجملنی

نذرت من المهد عمری وصحت وین الیحز نحری.. یجملنی

أجیتک ذابح الخوف أرید العالم یشوف .. یسجلنی

شتافتن به سوی مرگ بهره من است، اگر دشمنت مرا بکشد روسفیدم می‌کند

از کودکی جانم را نذر تو کرده‌ام... قاتلم کجاست تا گلوی مرا ببرد.... روسفیدم می‌کند

آمدم درحالی‌که سر ترس را بریدم و می‌خواهم همه عالم بدانند نام مرا در دفترش می‌نویسد

سید، عاشق ملاباسم است. یعنی بدجور.

 اساسا یکی از شاخصه های مهم در فهم جامعه شیعی عراق ملاباسم است.  ملاباسم بخش مهمی از حافظه جمعی جامعه شیعی پسااشغال است. همین امسال و به مناسبت دهه محرم، نوحه «قاروره» را منتشر کرده است که این جا حتی در مناطق اهل سنت هم بسیار پرطرفدار شده است و من این را چندین بار در قیاره و اسیدره در این چند روز دیده ام. میان بومی های سنی این مناطق.

از طارقیه به سمت حنف حرکت می کنیم. در داخل مسیر به هامویی می رسیم که روی مین رفته است. تازه می فهمیم که خبری از مین نبوده است و بلکه سانحه و تصادف بوده است و بخشی از جلوبندی خودرو آسیب دیده است و راننده و همراهان جهت فرار از پرداخت غرامت و هزینه تعمیر خودرو، آن را به عنوان انفجار جا زده اند. اساسا شخصیت عراقی ها این طور است. کار کردن با ایشان مصائب زیادی دارد که یکی اش همین است.

به روستای حنف می رسیم که دیروز بدون درگیری آزاد شد. برخی از مردم از خانه ها بیرون می آیند و خوش آمد می گویند. سیدغسان کمی با آن ها در خصوص آخرین اخبار روستا و ورود یا خروج افراد جدید به روستا. شماره اش را به تعدادی از مردم می دهد و می گوید در صورت اطلاع از تحرکات اعضای فراری داعش یا ورودشان به روستا حتما وی را مطلع سازند. می خندم و می گویم سیدنا با کدام شبکه؟! این جا که اصلا موبایل ها شبکه ندارند. می خندد و می گوید اصلا حواسم نیست. با این حال می گوید، ممکن است در روزهای آتی شبکه ها مجددا راه اندازی شود و لذا هر زمانی که اطلاعات جدید به دست آوردید برایم ارسال کنید.

در مسیر بیابانی پس از روستای حنف به پیش می رویم. به سمت جاده کرکوک – تکریت. در میانه های مسیر بیابانی، چند منزل را از دور می بینیم. سیدغسان چک می کند، بر اساس مختصاتی که موحان فرستاده است راهی که می رویم درست است. به خانه ها که نزدیک تر می شویم نیروهای امریکایی را می بینیم که زودتر از ما رسیده اند. خب امریکایی ها منظم و با دیسیپلین هستند. برخلاف عراقی ها که تعبان و خسته. جنگ هایشان هم خسته طور است.

از کنارشان عبور می کنیم. حجم نیروهایی که به این جا آورده اند، بی سابقه است. در تمامی مناطقی که در این ده روز بوده ام، این حجم از خودروهای کوگر و سربازان امریکایی را یکجا ندیده بودم. حکما باید خبری باشد و برنامه ای. داریم از کنارشان عبور می کنیم که صدای سرهنگ رافع از پشت بی سیم شنیده می شود که به روستای داوودیه می زند. توکلت علی الله می گوید و آغاز می کنند. ابوتراب پشت شبکه می آید و می گوید با توجه به نزدیک شدن به کمربند شهر احتیاط بیشتری داشته باشند و هجوم انتحاری ها و کمین های داعش را درنظر داشته باشند.

دقایقی بعد به موحان می رسیم. نیروها پیشروی را آغاز کرده اند. سرگرد عبدالرحمن از بالای نفربر دست تکان می دهد و سلام می کند. مرد خوش قلبی است. برخلاف روزهای اول که خیلی برخوردهایش غیردوستانه بود، حالا رفیق عیاق ما شده و می خواهد به ایران بیاید و قم و مشهد را زیارت کند. دستی تکان می دهم و عبدالرحمن با سرعت می رود. دود نفربرش حلق و ریه ام را پر می کند.

پشت سرشان حرکت می کنیم. درگیری خاصی اتفاق نمی افتد و نیروها بدون درگیری خاصی به جاده کرکوک - بیجی می رسند. در چندده متری جاده به روستای کوچکی می رسیم و در همان ابتدا چند پیرمرد به استقبالمان می آیند. دقایقی بعد سرهنگ فلاح هم از راه می رسد. نمی دانم کجا بوده تا به حال. ولی هرچه هست مثل همیشه صبح زود بیرون زده است.

همین که فلاح از راه می رسد تقاضا می کنند تا ساعاتی را نزد ایشان استراحت کنیم. وارد منزل رئیس عشیره می شویم. چیزی شبیه خان خودمان است. در این بیابان منزل شیک و تمییزی بنا کرده است. داخل حیاط منزلش هم چمن مصنوعی کار کرده است.

وارد می شویم. به رسم منازل عربی، دور تا دور اتاق بزرگ پذیرایی را کناره و بالشت گذاشته اند. می نشینیم. پسرهایش سریعا دست به کار می شوند و پذیرایی را آغاز می کنند و برایمان آب و بعد از آن دوغ محلی می آورند. چند پیرمرد اما همان روایت یا بهتر بگویم دیالوگ همیشگی را آغاز می کنند: «اینجا هیچ کس با داعش بیعت نکرده بود. همه از داعش خسته شده بودند. جوان ها به کرکوک فرار کرده یا توسط داعش زندانی شده بودند. همه داعشی ها از روستاهای اطراف بوده اند والخ.»

با خنده به اثیر می گویم که پس با این حساب فقط من و تو و احتمالا حضرت ابوبکر بغدادی و بیوه سفید داعشی بودیم دیگر. اثیر می خندد. فلاح از آن سو متوجه می شود و می پرسد ماجرا چیست و اثیر نه گذاشته و نه برداشته، حرف من را با صدای بلند منتقل می کند و همه منفجر می شوند. پیرمردها ظاهرا اما کمی دلخور می شوند.

فلاح همان دیالوگ های معروفش - با مختار روستای صباغیه و دیگر روسا و شیوخ عشایر اهل سنت منطقه- را آغاز می کند. همان داستان داعش و عدم مقاومت و مقایسه با مردم شهر حدیثه و جغایفه و الخ! پیرمرد سکوت می کند. فلاح هم که می داند، جواب قانع کننده ای دریافت نخواهد کرد عذرخواهی می کند و می گوید جدل مهمان با صاحب خانه مودبانه و صحیح نیست. صاحب خانه در مقابل می گوید نه برادر! شاید حرف های شما درست باشد. ما فتنه زده شدیم. دچار فتنه ای شدیم که هنوز نتوانسته ایم درست آن را بفهمیم. سرهنگ یاعلی می گوید و از جا بلند می شود. ما هم بالطبع برمی خیزیم.

نهار می خواهند نگهمان دارند. فلاح اما قبول نمی کند. اصرار می کند .فلاح در آغوشش می گیرد و می گوید از خطاهای گذشته درس بگیرید. برای خودتان خوب است. این چندساله شما خودتان عقب افتادید. عقلتان را به سیاسیون و سیاست بازان و علمای فاسد ندهید.

 

 

[1]   نام مرا در دفترش می نگارد.

 

ارسال نظر