گزارش سی و دوم از عملیات حویجه
در مسیر برگشت هستیم که سیدغسان از انفجار بمب کنارجاده ای علیه یکی از کوگرهای امریکایی و مجروحیت یکی از سربازان ویژه تیم ششم به فرماندهی بیلارد خبر می دهد. ظاهرا امریکایی ها انگشت اشاره را به سوی حشد گرفته اند و به بغداد ابلاغ کرده اند که تا شناسایی متهمان این اقدام می بایست عملیات متوقف شود. حالا کمی نگران شده ام. ممکن است حتی برای من هم مشکل ساز شود.
تاریخ انتشار : 1396/9/26
بازدید : 133

گزارش سی و دوم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

از سرهنگ فلاح خداحافظی می کنیم و سری به خط موحان می زنیم. امروز نزدیک ترین خط ما به پنج کیلومتری حویجه رسیده است. نیروهای سرهنگ رافع در پیشانی حمله هستند فعلا. با این حال آن طور که شنیده ام حیدرالعبادی دستور داده است تا رسیدن نیروهای ضدتروریسم پیشروی دیگری صورت نگیرد. طبیعی است که افتخار این پیروزی باید تقسیم شود و سهم بالایی برای نیروی ویژه وابسته به نخست وزیر درنظر گرفته شود.

از موحان خداحافظی می کنیم و بازمی گردیم. دیگر کاری نیست تا دو روز آینده! این دو روز را باید سرگرم مصاحبه با اعضای داعش و خانواده های ایشان و نیز مردم عادی شوم. در مسیر برگشت هستیم که سیدغسان از انفجار بمب کنارجاده ای علیه یکی از کوگرهای امریکایی و مجروحیت یکی از سربازان ویژه تیم ششم به فرماندهی بیلارد خبر می دهد. ظاهرا امریکایی ها انگشت اشاره را به سوی حشد گرفته اند و به بغداد ابلاغ کرده اند که تا شناسایی متهمان این اقدام می بایست عملیات متوقف شود. حالا کمی نگران شده ام. ممکن است حتی برای من هم مشکل ساز شود. 

از دیشب مقر موحان به طارقیه منتقل شده است. مقر سیدغسان هم فردا منتقل می شود. در مسیر برگشت به همراه سیدغسان و ستوان یحیی و سیدحسین به طارقیه می رویم و کمی استراحت می کنیم. عصر شده است که با تحسین سری از ساختمان بعث روستا می زنیم. تحسین می گوید این مقر اصلی داعش در روستا و منطقه بوده است. می گویم بعث یا داعش؟ می گوید بعث و داعش یکی هستند. فرماندهان بعث خودشان داعش را تاسیس کردند. هرچند کلیت حرفش و به نحو موجبه جزئیه صحیح است اما به نظرم مثل دیگر عراقی ها کمی اغراق می کند. ه بعثی ها نقش پررنگی در ساخت دولت اسلامی عراق و بعدها داعش داشته و برخی از فرماندهان و رهبران برجسته داعشی همچون ابوعلی الانباری بعثی بودند. در واقع هدف بعثی های سکولار از قرار گرفتن در گروه های جهادگرای سلفی، بازگشت به قدرت و کسب زعامت مجدد جامعه و طائفه اهل سنت عراق بوده است. در حالی که چهره های متدین این جریان، بیش از هر چیز عمدتا در پی بازاحیای خلافت اسلامی بوده اند و لذا شکاف بزرگی میان این دو وجود داشت که از قضا بعدها نقش مهمی هم در ایجاد اختلافات داخلی و تنش هایی میان دو طرف گردید.

در مقابل بحتی برخی از بعثی های عراق خود قربانی داعش شدند و برخی همچون ابوواثق که گوشه عزلت خریدند یا برخی دیگر همچون همان سرهنگ بعثی که توسط فرزندش و به فتوای برادر همسرش به بهانه ارتداد ذبح شدند. طبع عراقی ها کلا اغراق استو شیعه و سنی و کرد ندارد. تربیت خاصی دارند. به نظرم روان شناسان سیاسی و قوم نگاران و تبارشناسان سیاسی سوژه های بسیار خاصی را می توانند در عراق دنبال کنند.

تحسین دارد توضیح می دهد که وارد راهرویی تاریکی در دل ساختمان می شویم. اتاق های زیادی در چپ و راست راهرو وجود دارد. چیزی شبیه کلاس های مدرسه است. روی یکی از درب ها که به رنگ زرد، رنگ آمیزی شده است نوشته: «یوم القیامة لو عرفت عدله لهربت من اهلی و ...» کمی آن سوتر هم بر روی دیوار تازه رنگ شده نوشته اند ابوسفیان.

تحسین بر اساس اطلاعاتی که از مردم دریافت کرده است مدعی است که این اسم یکی از فرماندهان داعش در منطقه بوده که کشته شده است. به لهجه بومی های منطقه می گوید: إندحر! سپس اضافه می کند ممکن است به کرکوک رفته و خود را تسلیم پیشمرگه کرده باشد.

در حال صحبت است که پیرمردی با شال سفید و عقال به همراه جوانی با ریش پروفسوری وارد محوطه ساختمان می شود. عینک های تیره به چشم زده و عصایی به دست دارد. آن جوان هم کماکان پرچم سفیدی در دست دارد. با این که روستا روز جمعه آزاد شده است اما وی پرچم سفیدش را در خارج از منزل به همراه دارد.

تحسین از پیرمرد می پرسد که تعداد داعشی ها در این روستا و این ساختمان چقدر بوده است. می گوید والا دو عموی همین جوان عضو داعش بودند که چند روز پیش هم از منطقه گریختند. جوان هم تایید می کند و می گوید همین که پیشروی نیروهای امنیتی را دیدند، فرار کردند. می گوید ابتدایی که داعش وارد منطقه شد و عموهایم به داعش پیوستند می گفتند محال است که نیروهای عراقی مجددا بتوانند به این مناطق بازگردند اما زمانی که پیشروی شما به منطقه ما آغاز شد، روحیه شان را باختند و گریختند. پیرمرد صحبتش را قطع می کند و می گوید همین که شما از شرقاط عبور کردید این ها دیگر کاملا خود را باختند. سپس بدون مقدمه تحسین را به آغوش می گیرد و می بوسد و می گوید به حق نبی مصطفی خدا عراق و شما را برای ما حفظ کند. تحسین هم تشکر می کند و می گوید به خدا قسم ما به خاطر شما به این جا آمده ایم و نیامده ایم که برایتان زحمتی ایجاد کنیم. پیرمرد حرفش را قطع می کند و می گوید شما شرف و عزت و کرامت را به ما بازگردانید. ما مرده بودیم، خدا به وسیله شما ما را دوباره زنده کرد. بعد آیه قرانی را می خواند که من احیا نفسا واحدا کانما احیاالناس جمیعا...

منظورش در واقع آیه سی و دوم سوره مائده است که «من قتل نفسا بغير نفس أو فساد فى الارض فكأنما قتل الناس جميعا و من أحياها فكأنما أحيا الناس جمیعا.»

تحسین رندی می کند و می گوید اما داعش هم که مسلمان بودند و ادعای اسلام داشتند. پیمرد می گوید عموجان ! عموجان! اسلام نور است! اسلام نور است! خدا و اسلام حتی به حیوانات هم ترحم می کند. اما داعشی ها نه رحمی داشتند و نه عاطفه ای! این که این افراد از چه قوم و دینی بودند نمی دانم!

تحسین و پیرمرد می خواهند خداحافظی کنند که از پیرمرد می پرسم، حاجی این ساختمان قبل از ورود داعش مربوط به چه نهاد یا ارگانی بوده است؟! می گوید این ساختمان قبل ها (نمی گوید زمان رژیم صدام) مقر حزب بعث بوده است و پس از آن (یعنی پس از سقوط صدام) به مدرسه تبدیل شده است و پس از آن مقر داعش شده بود. می پرسم چرا کسی این نوشته های بعثی روی مدرسه همچون نعم نعم للقائد المجاهد المناضل صدام حسین را پاک نکرده است؟ می گوید از زمان بعث بوده است و نه در دوره جدید! می گویم می دانم! می پرسم چرا کسی آن ها را پاک نکرده است؟! نه مردم نه مدیران مدرسه که از بغداد و نظام جدید حقوق دریافت می کرده اند. می گوید مساله نظام قبل دیگر تمام شده و کسی کاری به این کارها ندارد. می گوید آن چه که تمام شده، محال است برگردد. همان طور که می خندد، دندان های ریخته جلویی اش را نشان می دهد و می گوید مثلا اگر دندانت را کشیدی ، ممکن است دوباره آن را برگردانی؟! محال است!

سپس عذرخواهی می کند و می گوید هوا دارد تاریک می شود. با اجازه ما برویم.خیلی تابلو از جواب دادن فرار می کند و می رود.

آن ها می روند و ما هم به سمت مقر برمی گردیم. چندده متر جلوتر چندنفر از پیرمدهای روستا با دشداشه های یکدست سفید و عقال های سفید ایستاده اند. سیدحیدر هم با یکی دیگر از نیروهای استخبارات کنارشان هست و دارد با آن ها احوالپرسی و روبوسی می کند. نزدیک که می شیوم برخی شان می گویند از اهالی این روستا نیستند و از روستای سعدیه و خالدیه به این جا گریخته اند. یکی هم به تحسین می گوید شما ما را آزاد کردید. شما ما را رها کردید. به لطف زحمات شما داعش دیگر از بین رفت. مشرف فرمودید! تحسین می گوید ریش های بلندتان چه شد؟! می خندند و می گویند از جمعه که شما آمدید، شروع به اصلاح و نظافت کردیم! تحسین می گوید اگر کاری چیزی داشتید در خدمت هستیم. به رسم عادت عربی جواب می دهند موقصرتم ویانه. در حق ما کوتاهی نکردید.

نمی دانم این صحبت اهالی منطقه را باید حمل بر ترس یا تعارف و مجامله کنم یا آن را کلامی از سر صدق و حقیقت بدانم. با چند روز حضور غیرمشارکتی نیز نمی توان به کنه حقیقت دست یافت. درست است که داعش در سه ساله گذشته فشار زیادی به مردم تحمیل می کرد که گاه این فشارها اساسا مبنای دینی هم نداشته و بیش از هر چیز سلیقه رهبران داعش بوده است. نیز درست است که مردم در این دوره سه ساله رنج و مشقت های زیادی در حوزه های اقتصادی و معیشتی داشته اند و طبیعی است که اکثریت از وضع موجود تحت حکومت داعش راضی نباشند، ولی آیا این بدان معناست که مردم از بازگشت نیروهای عراقی راضی هستند. به ویژه مردمی که حتی حاضر به پاک کردن شعارهای بعثی نشده اند. این انفتاح کلامی نسبت به نیروهای نظامی دولت عراق از سوی مردمی که حاضر به بیان ساده ترین کلمات منفی نسبت به بعث و صدام نیستند را می بایست به چه حمل کرد؟ تا نتوان جواب درستی به این قبیل سوال ها داد، نمی توان ارزیابی صواب و متقنی از ماهیت رفتارهایشان در قبال نیروهای عراقی داشت.

با تحسین به مقر برمی گردیم. وقت اذان شده است. وضو می گیرم و به موحان اقتدا می کنم. حقیقتا فرمانده دوست داشتنی است.

شب هنگام است. در مقر موحان دراز کشیده ام و رو به آسمان به حرف های برادرزده دو داعشی فکر می کنم. راست می گوید. اصلا یکی از عوامل گرایش زیاد به داعش در آن اوایل، قبول این واقعیت بود که زمان به عقب بازنخواهد گشت و داعشی ها برای همیشه در این منطقه مستقر خواهند بود و لذا بسیاری با انگیزه تثبیت خود در  واقعیت و ساختار اجتماعی جدید به این گروه پیوستند. این ها افرادی بودند که عموما هم انگیزه های دینی و معنوی نداشتند و با اهداف دیگری همچون قدرت طلبی ، شهرت طلبی، ثروت اندوزی، هیجان طلبی و... وارد این گروه شده اند. معتقدم اگر بسیاری از اعضای غیرفکری و غیرایمانی داعش، روزهای تلخ سال 2016 و 2017 را می دیدند، هیچ گاه به این گروه نمی پیوستند.

می خوابم .صبح زود ساعت چهار قرار است با عماد راننده ارزاق به قیاره بروم و تنی به اینترنت بزنم. از پنجشنبه نت نداشته ام. ساعتی پیش با تحسین به مقر لجستیک می رویم . هماهنگ می کنیم که عماد صبح به دنبالم بیاید و او هم به رسم عراقی ها کف دستش را روی چشمش می گذارد. یعنی به روی چشم!

 

ارسال نظر