گزارش سی و سوم از عملیات حویجه
پیام هایی هم در خصوصی دارم که نوبت به نوبت باز می کنم و می خوانم. اخبار همچون پتک بر سرم فرود می آید. رضا سنجرانی، ابوتحسین صالحی شیخ القناصین عراق، محمد جهانداری و دیروز هم صادق لؤی دوست خوب و هنرمند عراقی ام. فی ذمه الله. قافله شتاب گرفته... جرات نمیکنم دیگر به کانال های خبری سر بزنم.
تاریخ انتشار : 1396/9/28
بازدید : 145

گزارش سی و سوم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

دارم نماز صبحم را می خوانم که عماد وارد ساختمان فرماندهی هنگ اول می شود. کمی صبر می کند تا نمازم تمام شود. نماز را که می خوانم سریع لباس می پوشم و براه می افتیم. اگرچه الان کمی سردتر است اما ساعتی دیگر و پس از طلوع آفتاب، هوا به کلی گرم می شود. لذا به پوشیدن تی شرت «تاکتیکال سری یز» و شلوار خاکی رنگ 5.11 اکتفا می کنم.

سوار خودروی فورد می شویم و براه می افتیم. جاده ای پر از پستی و بلندی است و سختی این مسیر را صرفا باید بابت اینترنت تحمل کنم. اگر اینترنت می بود الان ضروری نبود شصت هفتاد کیلومتر راه را طی کنم. من اجلک یا اینترنت! طبیعتا ساعت ده که برگردیم، در زاب می مانم تا دیدارها و مصاحبه هایی را با خانواده های داعشی و مردم عادی شهر ترتیب دهم.

در طول مسیر، دهها گله گوسفند و گاومیش را می بینیم که صبح زود برای چریدن از روستاهای اطراف جاده خارج می شوند. چرخ اقتصادی شهر قیاره و بخش های تابعه آن حالا با دامداری و پولی که توسط نیروهای نظامی صرف خرید از مغازه های شهر می شود، می چرخد. چنین مساله ای می تواند ثبات امنیتی را در پی داشته باشد. اگر مردم احساس کنند که بخش مهمی از درآمدهایشان توسط نظامی ها تامین می شود به طور طبیعی شاهد برقراری ثبات از خلال دیالیکتیک اقتصاد و ثبات امنیتی خواهیم بود و هر یک دیگری را خواهد ساخت. اساسا معتقدم در حوزه اجتماعی، هیچ ابزاری بهتر از اقتصاد نمی تواند امنیت آور باشد. آن چیزی که در علوم سیاسی آن را در رده سیاست سفلی رده بندی می کنیم.  اگر مردم در موصل و قیاره و حویجه و تکریت و رمادی و فلوجه و الخ احساس کنند که اقتصاد و بهبود شرایط معیشتی شان به نوعی با اقتصاد بغداد گره خورده است و بدون بغداد شرایطشان رو به رکود و انحطاط خواهد بود، همین بومی ها خود مانع بزرگی بر سر راه فعالیت گروه های تکفیری نخواهند شد؟!

دارم به همین شطحیات می اندیشم که به پالایشگاه قیاره می رسیم. هر بار که سابقا به موصل می آمدم از همین مسیر عبور می کردم و پالایشگاه که حالا مجددا به راه افتاده و مشغول تولید و توزیع مشتقات نفتی است را می بینم. کمی آن سوتر در دست چپ و در کنار پالایشگاه اما ورزشگاه کاملا ویران شده قیاره است که اواخر تابستان 1395 و در اوج عملیات نیروهای عراقی توسط بمب های بسیار سنگین همین ائتلاف با خاک یکسان گردیده است.

به قهوه خانه معروف شهر می رسیم. در خیابان اصلی شهر و جاده حمام العلیل و موصل است. با عماد از خودرو پایین می رویم و وارد قهوه خانه می شویم. عماد می ماند، چای می نوشد، اینترنتش را به روز می کند و عزم رفتن می کند. می پرسم چه ساعتی بازمی گردی؟ می گوید حول و حوش ساعت یازده و شاید یازده و نیم! جا می خورم! دفعات قبلی معمولا قبل از ساعت ده به زاب بازمی گشتیم این بار اما لااقل تا ظهر باید در قیاره بمانم! کار خاصی ندارم. اساسا آمده ام تا کمتر از نیم ساعتی خبر سلامتی ام را به خانواده بدهم و شبکه های اجتماعی و من جمله حضرت تلگرام را بروز رسانی کنم و بازگردم.

ساعتی را می نشینم و دل به دریای تلگرام می زنم. از کارگر قهوه خانه می خواهم که چای دارچین کمرنگ لیوانی بیاورد. خسته شدم از چای پررنگ عراقی. تمام امعا و احشای داخلی ام از کار افتاده است این ده روزه!

پیام های زیادی این چندروزه به دستم رسیده است. از پنجشنبه تا امروز که دوشنبه باشد، پنج روز گذشته است و صدها پیام در خصوصی و هزاران پیام در گروه ها و کانال ها! فرصت زیادی دارم تا ظهر! باید تمامی اعداد تلگرام را صفر کنم!

پیام هایی هم در خصوصی دارم که نوبت به نوبت باز می کنم و می خوانم. اخبار همچون پتک بر سرم فرود می آید. رضا سنجرانی، ابوتحسین صالحی شیخ القناصین عراق، محمد جهانداری  و دیروز هم صادق لؤی دوست خوب و هنرمند عراقی ام. فی ذمه الله. قافله شتاب گرفته... جرات نمیکنم دیگر به کانال های خبری سر بزنم.

قهوه خانه رفته رفته دارد شلوغ تر می شود. دهها جوان برای کشیدن قلیان، نوشیدن چای، استفاده از اینترنت و بازی بیلیارد هر روزه به این قهوه خانه می آیند و گاه ساعت ها در این جا وقت تلف می کنند. الان هم چیزی حدود پنجاه یا شصت نفر نشسته اند و مشغولند.

ساعت نه و اندی شده است و قهوه خانه حالا دیگر به شدت شلوغ است. ابری از دود دوسیب و پرتقال و نعناع و ... ابری متراکم را بالای سرمان ساخته است. برای من که به دود عادت ندارم، سخت است. سینه ام کمی می سوزد و نفس کشیدن برایم کمی سخت شده است. محیط بسته است و مفری برای خروج دود نیست. ترجیح می دهم سرم را از موبایل بیرون نیاورم و به کار خودم مشغول باشم. نمی خواهم جلب توجه کنم. به ویژه آن که نه خود مسلح هستم و نه فرد مسلحی همراهم است و ممکن است خطری تهدیدم کند. به هر حال هسته های خفته داعش در منطقه فعال هستند و هر از چندی تروری یا انفجاری را ترتیب می دهند.

حوصله ام دیگر سرآمده است. مجددا چای دارچین سفارش می دهم. کشش خوردن صبحانه هم ندارم. خودم را به چای بسته ام! ساعت ده و نیم شده است و باید رفته رفته منتظر عماد باشم. از قهوه خانه بیرون می آیم تا به خیابان اصلی بروم.  تماسی به عماد می گیرم. جواب می دهد اما مکرر می گوید صدایت واضح نیست و بعد قطع می کند.

مجددا به عماد تماس می گیرم. گوشی همراهش را جواب نمی دهد. پیامک می زنم که من در قهوه خانه به انتظارش خواهم نشست. دلیوری پیامک می رسد. بالا می روم و مجددا تلگرام را باز می کنم. به ساعت موبایل نگاه می کنم. ساعت یازده و نیم شده است. به عماد تماس می گیرم، گوشی همراهش خاموش است. ای دل غافل! چه باید کرد؟! می گویم حکما شارژ گوشی تمام شده است و خودش خواهد آمد. مجددا چای دارچین لیوانی کمرنگ سفارش می دهم. طرف تعجب می کند. این چهارمین لیوان چای از صبح است.

نزدیک اذان است و هنوز خبری از عماد نشده است. چشمم به در قهوه خانه است. هر بار که در باز می شود و نیم خیز می شوم و آمدن عماد را انتظار می کشم اما انگار نه انگار که با وی قرار داشته ام. البته احتمالا کارشان طول کشیده است. خرید ارزاق و تعمیر خودرو بیش از زمان مورد انتظارشان زمان برده است. خسته شده ام. از پنجره به بیرون نگاه می کنم اما خبری از خودروی عماد نیست. دهها خودروی نظامی دیگر در حال آمد و شد هستند اما از خودروی فورد زیتونی رنگ واکنش سریع اثری نیست که نیست.

 خسته می شوم. موبایلم را روی میز جلویم می گذارم و کمی چشم روی هم می گذارم تا روی مبل نشسته خواب قیلوله ای بزنم. یادش بخیر سال ها پیش که در مشهد در حجره طلبگی بودم، حتما مقید بودم نیم ساعتی قبل از اذان ظهر قیلوله بزنم. بماند که گاه این خواب طیلوله می شد و تا دو ساعت بعد از اذان ظهر مهمانش بودم! هنوز دقایقی نمی گذرد که موبایلم اذان می گوید. صدای موبایل آن قدر بلند است که همه سر می چرخانند و به این سمت نگاه می کنند. اتفاق عجیبی می افتد که بعدها درباره اش خواهم نوشت.

گوشی را باز می کنم و مجددا به عماد تماس می گیرم. هنوز گوشی همراهش خاموش است. دو سه ناسزا حواله اش می کنم. به شدت عصبانی ام. اذان شده است و هیچ خبری از او نشده است. مجددا تماس می گیرم، اما موبایل کماکان خاموش است.

ساعت یک شده است و تلفن همراه عماد کماکان خاموش است. و من سرم از پنجره قهوه خانه به بیرون است. صبحانه هم نخورده ام. کمی معده ام اذیت می کند. ساعت دو شده است. مجددا به عماد تماس می گیرم ولی گوشی همراهش هنوز خاموش است. دیگر کمی عصبانی شده ام. شهر کوچک است و حتی اگر عماد کارش هم به طول انجامیده است می توانست دقیقه ای به قهوه خانه آمده و من را مطلع می ساخت یا من را با خود همراه می کرد.

ساعت دیگر نزدیک چهار شده است و هیچ خبری از عماد نیست. برای آخرین بار به وی تماس می گیرم اما گوشی وی هنوز خاموش است. می گویم به درک! می گردم به دنبال ماشین های واکنش سریع و با اولین خودرو به زاب برمی گردم. دارم از پنجره قهوه خانه به بیرون نگاه می کنم که یک خودروی جی ام سی زیتونی رنگ می بینم. به سرعت از قهوه خانه خارج می شوم و به سمت خودرو حرکت می کنم. درست روبروی قهوه خانه متوقف می شود. آرم یگان عقرب بر آن نقش بسته است. یگان سرهنگ هشام که دوشنبه پیش به همراه تمامی ارکان واکنش سریع مهمانشان بودیم. جلو می روم و سلام می کنم. با شک و تردید نگاهم می کند. او را نمی شناسم. اما با عتماد به نفس می گویم مرا نشناختی؟! نگاهی می کند و می گوید نه! می گویم ببین عزیز دل! من فلانی هستم. دوست ابوتراب و سیدحسین و سرهنگ هشام و سرهنگ فلاح و سرهنگ رافع و سرتیپ عبدالمهدی و...

صبح با خودروی سرگرد موحان به قیاره آمده ایم و تاکنون از راننده خبری نیست. من هم هیچ ارتباطی با یگان ندارم. این جا بمانم خوراک هسته های داعش می شوم. بابدختی قانعش می کنم تا سوار خودروی وی شوم. تفصیلش بماند برای بعد.

خودروی وی که به راه می افتد کمی آرام می شوم. خیالم راحت است که به شب نخواهم خورد. از یک سو دغدغه نمازم را هم دارم. می پرسد نهار خورده ای؟ می گویم از دیشب چیزی نخورده ام. جز یک بیسکویت. ناراحت می شود و کمی ناسزا نثار عماد می کند. کمی خوردنی هم دارد که تعارف می کند. تا اسدیره نیم ساعتی راه است. کمی گپ می زنیم تا به اسدیره و سه راهی زاب می رسیم. آن جا نماز ظهرم را می خوانم تا این که خودروی سرهنگ عمار از لشکر رافع می رسد. از اهل سنت دیاله و بسیار خوش صحبت است و لذا در همنشینی با وی اصلا متوجه گذر زمان نمی شوی. بسیار شوخ است و با نشاط.

مرا که می بیند از خودرو پیدا می شود و می گوید سلام دکتر! کجایی؟! ما را به سرهنگ فلاح فروخته ای و رفته ای. می گویم با نیروهای سرهنگ هشام بودم و حالا می خواهم به زاب بروم. می گوید اهلا و سهلا با ما بیا! خودشان چهار نفر هستند و من نفر پنجم. کمی راه می روم و صحبت به ایران می رسد. عمار از صندلی جلو رویش را به من کرده و می گوید ایران بهشت است! بهشت! می گویم مگر تو هم به ایران سفر کرده ای؟! می گوید بله! چهار مرتبه! می خندم و می گویم ای مرتد! چرا به کشور مجوسی صفوی رافضی آمده ای؟! نترسیدی ذبحت کنیم؟! همه می خندند!

نگاهی به وضعیت خورشید می کنم و از راننده عمار می خواهم تا در کناری توقف کند تا نماز عصرم را بخوانم. در کناره راه نماز می خوانیم و دقایقی بعد به راه می افتیم.

از عمار می پرسم شما به عباسیه می روید؟! می گوید نه! چطور؟! می گویم مگر مقرهایتان را منتقل نکرده اید؟! می گوید نه ما در زاب هستیم. می گویم سرهنگ رافع کجاست؟ می گوید در همین زاب مستقر است. کلی خوشحال می شوم. امروز را که برکت الطاف عمادیه از کار و بار افتادیم! لااقل شب را در زاب می مانم تا فردا به خانواده های داعشی همکلام شوم.

ارسال نظر