گزارش سی و چهارم از عملیات حویجه
دقیقه ای بعد اسناد پیش روی من است. صدها صفحه تعهدنامه هایی است که توسط این دیوان از مردم زاب، عباسیه، طارقیه و روستاهای اطراف اخذ شده است. تعهداتی از قبیل عدم پوشیدن لباس بلند، نکشیدن سیگار، عدم استفاده مجدد از ماهواره، کوتاه نکردن لحیه و... نشان دهنده کیفیت تعامل سخت گیرانه و تند حسبه با مردم منطقه است. جریمه های مادی سنگینی برای هر یک از جرم های یادشده تعیین کرده و آن را هم از افراد اخذ کرده اند. اولین بار است که چنین اسنادی را می بینم.
تاریخ انتشار : 1396/9/28
بازدید : 147

گزارش سی و چهارم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

به زاب که می رسیم دیگر هوا دارد تاریک می شود. مستقیما به مقر رافع می رویم. خودش برای کاری به مقر ابوتراب رفته است. من کفش هایم را در می آورم، وضو می گیرم و سپس پاهایم را می شورم و به نماز می ایستم. اواخر نماز است که سروکله رافع پیدا می شود. از دیدنم بسیار خوشحال می شود و البته هزممان گله دارد که نسبت به ما بی توجه شده ای و کلا با فلاح می چرخی! می گویم سرهنگ جان خدا شاهد است سیدحسین محدودم کرد هاست. سید به شدت نگران من است و می ترسد برایم اتفاقی بیفتد. تازه همکلام هم می خواهد و چه کسی بهتر از من! و گرنه من شما را بسیار دوست دارم. می خندد و می گوید شوخی می کنم. مهم سلامتی و راحتی توست. می گویم من با شما راحتم و هم با فلاح. با همه تان!

می گوید تا من نمازم را بخوانم آماده شو که شام را مهمان یگان اطلاعات لشکر هستیم. رفیقت سرهنگ هیثم هم خواهد آمد. دیگر هم فال است و هم تماشا! مسافتی نیست. دویست متر است. نماز را که تمام می کند براه می افتیم! سرگرد عصام فرمانده اطلاعات لشکر در ورودی مقر به انتظار ایستاده است. احوالپرسی می کنیم و وارد می شویم. همه جمع اند. ما کمی دیر رسیده ایم. سرهنگ ابورضا فرمانده یگان موشکی! سرهنگ عبدالمجید مسئول عملیات، سرهنگ مهند مسئول موتوری یگان و...

شام هم که طبق معمول مفتح است. ولی برخلاف قبل بسیار خوشمزه و پخته. اولین باری است که در عراق گوشت پخته و غیرخام می خورم. شام را که می خوریم، سرهنگ هیثم (ابوزهرا) می گوید دکتر اطلاعاتی از داعشی های ایرانی دارم. نام و نام خانوادگی، آدرس منازل، گروه خونی و حتی شماره کفششان را. می گویم عالی است. می خواهمشان. می خندد می گوید پانصد دلار. می گویم خیلی پولکی شدی ابوزهرا! مال خودت اصلا!  جماعت همه می خندند.

به سرهنگ هیثم می گویم بیزحمت به فلاح و موحان تماس بگیر و بگو دکتر در زاب و مهمان ماست و امشب و فرداشب هم به طارقیه بازنمی گردد. می گوید مگر منتظرت هستند؟ می گویم حتما! تماس می گیرد و به هر دو اطلاع می دهد.

شام که می خوریم از رافع خودرو می گیرم و به مقر اعلام الحربی می روم تا مصطفی را ببینم. به راننده می گویم بیا داخل. می گوید نه! زشت است! لباس نظامی ندارم، خوب نیست! می گویم باشد پس این جا خودت را علاف نکن و برگرد. من کارم که تمام شد به سرهنگ رافع تماس بی سیمی می گیرم. وارد ساختمان اعلام الحربی که می شوم سرهنگ عبدالمجید (با سرهنگ عبدالمجید عملیات اشتباه نشود) مسئول یگان را می بینم که با لباس های غیرنظامی روی صندلی داخل حیات نشسته است و دارد با برخی از خبرنگارهای عراقی صحبت می کند. سلامی تازه می کنم و وارد اتاق مصطفی می شوم. می نشینیم و ساعتی را با هم گپ می زنیم. می گویم فردا می خواهم با خانواده ابوعلوش صحبت کنم. می گوید بسیار خوب من هم می آیم. کاری ندارم فردا! می خواهم خارج شوم که می پرسد ماشین داری؟ می گویم نه! می گوید بیا تا به پیش سرهنگ عبدالمجید (فرمانده عملیات) برویم تا به رافع بی سیم بزند.

وارد می شوم و عبدالمجید را می بینیم که با دشداشه عربی نشسته و چند بی سیم جلویش است و با یگان های مختلف در حال مکالمه است. خوش آمد می کند و تعارف می کند تا بنشینیم. می گویم ممنون فقط اگر ممکن است از رافع بخواهید تا خودرویی را به دنبالم بفرستد. می گوید علی عینی! تو جان بخواه! رافع را صدا می زند و رافع می گوید حتما! همان جا پیشت باشد تا من برسم! شاید نیم ساعتی طول بکشد! تعجب می کنم، راه آنقدرها هم دور نیست. نهایتا دو دقیقه است. می گویم شاید مشکلی دارد و جایی گرفتار است. نیم ساعتی را با عبدالمجید نشسته ایم! مجددا باب گفتگو درباره زنان ایرانی و عراقی باز می شود و همان حکایت و حرف های صبح با سرهنگ عمار شروع می شود. عبدالمجید اما می گوید من ایرانی ها را ترجیح می دهم. می گویم چرا؟! می گوید ایرانی ها بافرهنگ تر و منظم تر و تمییزتر هستند. زنانگی شان به مراتب بیشتر از زنان عراقی است. می خندم و می گویم شما عراقی ها حتی یک روز هم نخواهید توانست با یک زن ایرانی زندگی کنید که در ایران النساء قوامات علی الرجال! دارد می خندد که صدای بوق خودروی رافع از کوچه می آید. خداحافظی می کنم و خارج می شوم. خود رافع پشت فرمان است و در کنارش هم سرگرد عصام نشسته است. می گوید ما در مسیر اسدیره بودیم که عبدالمجید تماس گرفت. می گویم ان جا چرا؟ می گوید رفتیم به خانواده هایمان تماس بگیریم! از میانه راه برگشتیم. اظهار شرمندگی می کنم. می گوید نگو! تو مهمان ما هستی! همه جوره در خدمتیم! می پرسد با ما می آیی یا نه؟! با آن که خسته ام می گویم چرا که نه! مجددا تنی به نت می زنم و مگر بعد از سلامتی نعمتی بالاتر از اینترنت وجود دارد؟! در واقع بیشتر هدفم آن است که همراهی شان کنم و گپی بزنیم! چهل کیلومتر برمیگردبم. تلگرام را آپدیت می کنم. چند پست در کانال شخصی ام می گذارم، به برخی پیام های شخصی جواب می دهم و ساعت یک شب برمی گردیم.

به اتاق رافع می رویم کمی میوه تعارف می کند و می گوید راستی دکتر امروز اسنادی از دیوان حسبه در محله تجاری عباسیه به دست آورده ایم! به کارت می آید؟! می گویم چرا که نه! به نگهبان دستور می دهد تا اسناد را بیاورد. دقیقه ای بعد اسناد پیش روی من است. صدها صفحه تعهدنامه هایی است که توسط این دیوان از مردم زاب، عباسیه، طارقیه و روستاهای اطراف اخذ شده است. تعهداتی از قبیل عدم پوشیدن لباس بلند، نکشیدن سیگار، عدم استفاده مجدد از ماهواره، کوتاه نکردن لحیه و... نشان دهنده کیفیت تعامل سخت گیرانه و تند حسبه با مردم منطقه است. جریمه های مادی سنگینی برای هر یک از جرم های یادشده تعیین کرده و آن را هم از افراد اخذ کرده اند. اولین بار است که چنین اسنادی را می بینم.

اساسا یکی از بزرگ ترین و بنیادی ترین خطاهای داعش در عراق و سوریه را می توان نادیده گرفتن و بلکه مبارزه با برخی از نرم ها و هنجارها و نیز عادت و رسوم وسنن اجتماعی عنوان کرد که اگر چه ممکن است برخی از آن ها هم خطا بوده باشد اما شکل مبارزه و مقابله با آن ها در قالب برخوردهای سخت و خشن و الزام آور، شرایط و فضای سخت گیرانه و جبرآلودی را ایجاد کرد که در نهایت به خستگی و نفرت بخش مهمی از حتی هواداران و یا مویدان داعش در ابتدای ورود این گروه به عراق انجامید.

بارها در صحبت ها و گفتگوهایی که با اهل سنت و حتی اعضای بازداشتی داعش داشته ام، به این مساله اشاره کرده اند که داعش در چندماهه ابتدایی ورود به عراق تقریبا محدودیت اجتماعی چندانی ایجاد نکرده بود. نه ماهواره ممنوع بود! نه سیگار کشیدن جرم بدود و نه لباس بلند و نه به همراه داشتن گوشی های همراه! با این حال پس از چندماه و تثبیت قدرت این گروه در عراق، قوانین جدیدی از سوی دیوان حسبه وضع و ابلاغ شد که بر اساس آن تمامی موارد فوق ممنوع بوده و خاطیان به مجازات های معینی محکوم می شدند. با صرف نظر از عمل یا عدم عمل به شرایط اثبات، شاید بتوان اجرای حدود الهی را در جامعه اهل سنت، امری مقبول عنوان کرده و مدعی شد که بخش مهمی از مردم با آن همراهی می کرده اند اما تحمیل قسری و جبری مستحبات و سنن که اساسا هیچ دلیلی برای وجوب آن وجود ندارد، دیگر خارج از تحمل شهروند عراقی بود که از قضا چندین دهه از سوی حکومت های سکولار مورد حکمرانی قرار گرفته و سطح بالایی از آزادی عمل و حتی اباحه گرایی را تجربه کرده است. به عنوان نمونه موارد فوق الذکر همچون کشیدن سیگار و عادت به تماشای ماهواره بخش لاینفک حیات شهروند عرب عراقی شده است و حتی تصور ترک آن نیز امری صعب و مشکل است. استفاده از گوشی های هوشمند و شبکه های ارتباط اجتماعی و شبکه اینترنت هم که دیگر امری جهانی و فرامرزی است که تحت هیچ شرایطی نمی توان آن را ممنوع کرده و یا حتی گاه محدود نمود.

ساعت یک و پنجاه و هفت دقیقه بامداد است و من هنوز دارم این اسناد را مطالعه می کنم که دیگر چیزی نمی فهمم و خوابم می برد.عقید رافع برای نماز صبح صدایم می زند و سجاده می آورد. نماز را می خوانم و مجددا خوابم می برد.

 

ارسال نظر