گزارش سی و پنجم از عملیات حویجه
کمی مکث می کند و می گوید التبه ظاهرا دیشب تعدادی شان مجددا به روستا برگشته اند. می گویند در منزل یکی از اهالی به اسم «فرحان الشبیب» حضور دارند و یک خودروی بمب گذاری شده را آن جا نگه داری می کنند. یک نوجوان غریبه هم ظاهرا با خودشان آورده اند.
تاریخ انتشار : 1396/10/3
بازدید : 181

گزارش سی و پنجم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

ساعت هفت محافظ رافع مجددا صدایم می زند. از خواب برمی خیزم و پس از صرف صبحانه به همراه سرهنگ عازم طارقیه می شویم. از طارقیه به سمت عباسیه می پیچیم و یک ربع بعد به تقاطعی می رسیم که آن سوی آن هنوز در اختیار داعش است. از اینجا تا شهر تنها پنج کیلومتر فاصله است. ابتدای تقاطع از خودرو پیاده می شویم. ارکان لشکر سوم همگی آمده اند تا صحبت های فرمانده رافع درباره عملیات فردا را بشنوند. رافع هم کلاه کابوی و چفیه ایرانی پوشیده است. ترکیبی غربی-ایرانی!

بخش شمالی تقاطع بر روی نهر آب مصنوعی ساخته شده است که رافع می بایست از آن به سمت حویجه حرکت کند. از آن جا به جاده سمت چپ تقاطع می رویم و از روی پل باریکی که روی یک کانال خاکی بزرگ آب ساخته شده است، به جاده خاکی می پیچیم که به چند خانه منتهی می شود. آن جا پیاده می شویم. یکی از آمبولانس های سرگرد طارق زودتر از ما رسیده و آن جا توقف کرده است. کنار چند درخت انار! با سرگرد طارق و سرگرد سمیر حرکت می کنیم و به سمت کانال آب می رویم. کانال پر از آب و نیزار است. مقابل ما چند روستا است که هنوز در اختیار داعش است. رافع می گوید دکتر زیاد بالای کانال نمان. ممکن است قناصه های داعش در این جا حضور داشته باشند. رافع دو راهکار عملیاتی را پیشنهاد می دهد و در خصوص آن با سمیر مشورت می کند.

در حال صحبت کردن هستیم که از روستای آن سوتر دو مرد دشداشه پوش با محاسن بلند و پرچم های سفید را می بینیم که در حال حرکت به سمت ما هستند.  سمیر پسر جوانی که لباس ورزشی پوشیده و پاهای لختش پر از گل و لای است را صدا می زند و از وی چند سوال درباره منطقه و روستاهای مقابل و راه های رسیدن به آن ها می پرسد. پسر همان طور پای لخت راه می رود.

سمیر از او می پرسد آخرین باری که داعشی ها را دیدی چه وقت بود؟ می گوید قبل از ورود ارتش به این جا. هفته پیش! صحبت هایمان با این جوان که تمام می شود، آن دو مرد جوان پرچم به دوش در معیت چهار سرباز ما می رسند و مستقیما به سمت سرهنگ رافع می آیند. سمیر از آن ها می پرسد منزل شما کجاست. یکی از آن ها که سنش بیشتر است می گوید جلوتر در روستای «ستة». سته به زبان عربی یعنی عدد شش! می گوید داعشی ها همه رفته اند. دیگر هیچ کدامشان حضور ندارند. کمی مکث می کند و می گوید التبه ظاهرا دیشب تعدادی شان مجددا به روستا برگشته اند. می گویند در منزل یکی از اهالی به اسم «فرحان الشبیب» حضور دارند و یک خودروی بمب گذاری شده را آن جا نگه داری می کنند. یک نوجوان غریبه هم ظاهرا با خودشان آورده اند. سرگرد طارق می گوید می توانی دقیقا موقعیت روستا و منزل را نشانمان بدهی؟! می گوید بله! بفرمایید. از منزلی که کنار آن هستیم فاصله می گیریم و به سمت غرب می رویم.

یکی از سربازان می گوید مطمئنی که آن جا خودروی انتحاری دارند. می گوید بله! سه نفر هستند. دو نفر میانسال و یک نوجوان. سمیر جلو می آید و می گوید مطمئن هستی! می گوید بله! ولی به دیدارشان نرفته ام! سمیر گوشی همراهش را در می اورد و از وی می خواهد از روی نقشه منزل فرحان را دقیقا به وی نشان دهد. مرد می گوید در خدمت هستم. بله دقیقا منزلشان را بلد هستم. نزدیکی آنتن شبکه تلفن همراه «زین»[1] است. عجیب است جزو معدود آنتن های بی سیم است که در این منطقه پابرجا مانده است. تمامی دکل های مخابراتی که تا به حال دیده ام، توسط داعش منهدم شده است و بر زمین افتاده است. نه روزهای گذشته که لااقل از یک سال پیش تا به حال! هیچ جای دیگر در عراق این گونه نبوده است.

می گوید راستی منزل دومی هم هست که ظاهرا داعشی ها در آن اقامت دارند و خودروی انتحاری در آن جاسازی کرده اند. عمار می پرسد کجاست؟ می گوید منزل عزاو الشهید! (برداشت من از تلفظ این بود! ) نزدیک «قیس سعدون». کنار بوستان!  بوستان کلمه ای فارسی است ولی در عراق به شدت رواج دارد.

سمیر با کمک مرد جوان مختصات هر دو منزل را استخراج و ثبت می کند. بالطبع بعد از این، مختصات هدف (شامل عرض و طول جغرافیایی) به یگان های موشکی یا هوایی ارسال می شود و آن ها اقدام به بمباران آن می کنند.

سمیر می گوید می خواهیم با ما همکاری کنی! مرد می گوید مثلا چه کاری؟ می گوید به روستا برگرد و اوضاع را بررسی کن و به ما خبر بده؟ می گوید خبر چه چیزی ار؟ رافع وارد بحث می شود و می گوید ببین که خودروهای انتحاری هنوز در دو منزل هستند یا نه! مرد که گویی از بازگشت به روستا ترسیده است می گوید والا چه عرض کنم! دیشب خودروها در روستا بودند. یک کودک هم همراه آن دو داعشی بود. سمیر می گوید قطعا آن را برای انجام عملیات انتحاری آورده اند.

سمیر می پرسد خارجی هستند یا عراقی؟! مرد جواب می دهد که نه عراقی هستند. مجددا سرگرد می پرسد که چه می خورند؟ چه می نوشند؟  می گوید با چه وسیله ای به روستای شما آمده اند؟ می گوید با یک تویوتای مدل 2001 و از جاده آسفالت!

دارد با سرگرد سمیر روی نقشه بحث و گفتگو می کند که من را می بیند و می گوید تو را خدا فیلم های من را منتشر نکنید. می ترسم! می گویم مطمئن باش. خیالت جمع! حواسم هست! می گوید به خدا زنم بیمار است. نفسش در نمی آید. یک آمپول نیاز دارم، پیدا نمی شود. حتی از منازلمان هم نمی توانیم خارج شویم. می توانید از آمبولانستان تعدادی آمپول و قرص به من بدهید؟! رافع می گوید آمپول برای چه مرضی؟! می گوید برای سینه!

رافع به سرگرد طارق می گوید ببینید چه نیاز دارد به او بدهید تا با خودش ببرد. طارق هم حسن از اعضای گروه درمانی را صدا می زند و می گوید داروهای مورد نیاز این مرد جوان را به او بدهید.

حسن دارد داروهای مورد نیاز مرد جوان را می دهد که پیرزن و چند زن دیگر نیز به همراه کودکانشان می آیند و هر یک دارویی را طلب می کنند. محاصره سه ساله این منطقه و فراتر از آن گران بودن دارو در عراق و تقریبا فقدان بیمه های پزشکی همچون بیمه تکمیلی در کشور ما، دارو را به کالایی گرانبها و دور از دسترس توده های فقیر تبدیل کرده است.

در کل تامین نیازهای پزشکی مردم بومی هر منطقه، گام مهمی در راستای فرهنگ سازی و بهبود وجهه نیروهای نظامی دولت عراق است. به این مساله قبل از هر چیز باید نگاهی فرهنگی داشت.

ساعت ده و پنجاه دقیقه شده است که از رافع درخواست می کنم تا خودرویی در اختیارم گذاشته تا به طارقیه بروم. باید به زاب بازگردم و با خانواده ام علوش دیدار کنم. بالطبع ستوان اوس را مامور این کار می کند. می داند که من علاقه زیادی به عمار دارم. این اوس هم از آن پدیده هاست. از اهل سنت دیاله است و بسیار دوست داشتنی و زیرک! حقیقتا دوست داشتنی است! برای من که این طور است. در میان تمام اهل سنتی که با آن ها رفاقت داشته ام، ابوفاطمه، سرهنگ عمار و ستوان اوس (هر دو از دیاله و از فرماندهان لشکر سرهنگ رافع ) را بسیار دوست دارم. مودب، باشخصیت، مومن و محکم! گفتم عمار! از سرهنگ عمار خبری نیست! حکما باید امروز با ما می بود. هر چه باشد معاون رافع است. کجا باشد خدا می داند! خدا همه مرتدین را به راه راست هدایت کند! آمین!

از رافع و سمیر و طارق و دیگران خداحافظی می کنم و با اوس به راه می افتیم. داخل مسیر طارقیه-عباسیه کانکسی قرار دارد که بر روی آن پرچم سیاه داعش نقاشی شده است. به گمانم باید مخصوص ایست بازرسی باشد و گرنه حضور چنین کانکسی در چنین نقطه ای از جاده، معنای دیگری ندارد.

چند دقیقه بعد به ابتدای تقاطع طارقیه می رسیم. طبیعتا جاده سمت راست به زاب می رود و جاده روبرو هم به سلسله کوه های مکحول و روستاهای سلمان و تل ذهب منتهی می شود. حیدر و تعدادی از بچه ها را می بینم که یک خودروی سفید رنگ هیوندا را متوقف کرده اند. از اوس تشکر می کنم و می گویم من همین جا پیاده می شوم. خبر ندارم که خدا چه رزقی را برایم تقدیر کرده است. اوس می گوید مطمئنی؟! نمی خواهی تو را تحویل سرهنگ فلاح یا سیدغسان بدهم؟ می گویم نه عزیزم! همین جا کمی با بچه ها خوش و بش می کنم و بعد خودم پیاده می روم. راهی نیست تا مقر! پیاده می شود و همدیگر را در آغوش می گیریم و می رود. احساس می کنم هزاران کنفرانس و نشست ارزش عملی مثل این دوستی ها را ندارد. نه این که چون کنشگر و فاعلش من هستم! نه! ابدا! تصورم این است که در عین ضرورت حفظ کنفرانس های ویترینی، تقریب واقعی میان مذاهب اسلامی از پایین به بالا کارآمدتر و مفیدتر خواهد بود.

 


[1] یکی از شبکه های معروف موبایل در عراق

ارسال نظر