گزارش سی و ششم از عملیات حویجه
دقایقی بعد پسر و پسرعمو از اتاق خارج می شوند و همراه مادر و خواهر به اتاق پذیرایی می آیند. اشک می ریزند و از ما تشکر می کنند. نه یک بار که هزاربار! می گویند اگر شما نبودید ما هیچ وقت پسرمان را نمی دیدیم. حسین می گوید ما خادم شما هسیتم. پیرمرد می گوید خادم مولا! منظورش خداوند است. شیعیان اما می گویند خادم الحسین!
تاریخ انتشار : 1396/10/4
بازدید : 178

گزارش سی و ششم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

اوس می رود و من او را به خدایش می سپارم. جوان های باارزشی هستند. حیدر جلو می آید و همدیگر را بغل می کنیم. می گوید اصلا معلوم هست تو کجایی؟ دو روز است همه دلتنگ تو هستند. می گویم کم توفیقی من بوده است عزیز جان! نگاهی به آن سو می کنم. دو نفر مرد جوان مشکی پوش کاپوت خودرو هیوندای سفید را بالا زده اند و با آچار و انبردست دارند با آن ور می روند. لباس های مشکی 5.11 اطلاعات ملی (استخبارات وطنیة)[1] را پوشیده اند. حساب کار دستم می آید. این سرویس اطلاعاتی در سال 2004 و به جای دستگاه اطلاعات کل عراق که در دوره صدام فعال بود، ایجاد شده و مستقیما زیرنظر شورای وزیران عراق فعالیت می کند.  تکثر و تعدد نهادهای اطلاعاتی در عراق، بیش از هر چیز با هدف خنثی کردن یکدیگر ترتیب داده شده است. در دوره صدام هم وضع به همین منوال بود.

جلو می رویم. خودرویشان خراب شده است. از حیدر می پرسم که این جا چه می خواهند. می گوید که این دو پسرعمو هستند . یکی شان مدعی است که پدر و ماردش از سه سال پیش داخل همین روستای طارقیه گیر افتاده است و تا امروز ایشان را ندیده است. روز جمعه که خبر آزادی روستا را شنیده است مجوزهای لازم را گرفته و امروز به این جا آمده است.

به حیدر می گویم خب برنامه چیست؟ می گوید با آن ها به درب منزلی که می گویند می رویم تا حقیقت را کشف کنیم. چند دقیقه ای می گذرد و خودرو روشن می شود. احمد به سیدغسان بی سیم می زند و ماجرا را درمیان می گذارد. دقیقه ای بعد ستوان حسین و عمار با خودروی تویوتا می آیند. این عمار، سرهنگ عمار نیست. سرگرد عمار اهل دیاله هم نیست. این عمار، شیعه و اهل بغداد و از نیروهای سیدغسان است. پیاده که می شوند سلام می کنند و از دو مرد کارت شناسایی و مجوز تردد در منطقه را درخواست می کنند. دو مرد هم علیرغم نهاد فعالیشان خیلی متواضعانه کارت ها و مجوزهایشان را نشان می دهند. ستوان حسین عذرخواهی می کند و می گوید ببخشید این دستورالعمل امنیتی ابلاغ شده به ماست و گرنه قصد توهین یا جسارت نداریم.

از جوان تپل می پرسد منزل پدرتان کجاست؟! مرد می گوید منزل عموی من است. سپس به مرد لاغراندام اشاره می کند و می گوید در واقع منزل پدر ایشان است! مردلاغر اندام جاده خاکی کنار روستا را نشان می دهد و می گوید در میان آن چند خانه ای که کمی از روستا پرت هستند. منطقه ای سبز است که چندخانه در آن قرار گرفته اند. حسین می گوید بسیار خب! اسلحه به همراه دارید؟ می گویند بله! می گوید بیزحمت آن ها را تحویل دهید. این جا امن است. جای نگرانی نیست. ستوان حسین سپس اشاره می کند که سلاح کمری تان را هم تحویل دهید. جا می خورند. می گوید عذرخواهم روتین امنیتی ما این طور است. امیدوارم حمل به جسارت نکنید.

دقایقی بعد خودروی هیوندای سفیدرنگ در جاده خاکی به سمت منزلی می رود که درب زردرنگی دارد و درخت نخلی جلوی آن کاشته شده است. از ستوان می پرسم چرا تا این حد سخت گیری کردید در خصوص سلاح های این دو؟! به هر حال آن ها به نوعی نظامی و همکار شما به حساب می آیند. می گوید درست است. ولی به هر حال ما در حوزه نظامی، سلسله مراتب و دستورالعمل های امنیتی داریم. ولی در این خصوص دو نکته مهم است. اول این که می خواهیم به این پشت میز نشین های پرادعای اطلاعات ملی بفهمانیم که هر چه هستند برای خودشان است و ارزش نیروهایی که جانشان کف دستشان است، به مراتب بیشتر از آن هاست. دوم آن که این ها طبیعتا از اهل سنت هستند و بارها اتفاق افتاده است که عناصر نظامی و امنیتی اهل سنت به بهانه دیدار با خویشان خود به منطقه ای آمده اند ولی اقدام به قتل افرادی کرده اند که مدعی بوده اند عضو داعش بوده اند و یا از اعضای خانواده یک داعشی بوده اند. مگر هفته پیش یادت نیست در زاب، عضو حشد عشایری یکی از اهالی را به همین بهانه ترور کرد. و مگر ندیدی که در زمانی که ما از نهر زاب عبور می کردیم، منزل سرهنگ ابوطیب را منهدم کردند و زن و بچه هایشان را از زاب اخراج کردند.

دو سه دقیقه بعد جلوی درب منزل می رسیم. چوپانی به همراه گوسفندانش از منزل کناری بیرون آمده و در حال بردن گوسفندهایش به چراست. چرا این ساعت از روز نمی دانم. قدیم تر ها چوپان ها سحرخیزتر بودند. همین که دو جوان از خودرو پیاده می شوند، چوپان که پیرمردی رنج کشیده و آفتاب خورده است به آن ها نگاهی می کند و دوباره کمی چشمانش را می مالد و پس از چند ثانیه خودش را با دو به آن ها می رساند. پسر هم که این صحنه را می بیند، آغوشش را باز می کند و هر دو زیر گریه می زنند. حکما باید همسایه باشند دیگر. پیرمرد مثل ابر بهار می بارد و گریه می کند. می گوید کجا بودید شما؟ چقدر دلتنگتان بودیم! خدا را شکر که زنده اید! چقدر دلمان برایتان تنگ بود. می گوید و گریه می کند. پسر اما تابلو است که در تلاش است خودش را از آغوش پیرمرد رها کند و درب منزل را بکوبد. پیرمرد اما تنگ تنگ در آغوشش گرفته است و مجال نمی دهد. حرف می زند و گریه می کند. برخی حرف هایش را نمی فهمم. محلی است و طبیعتا فهم برخی اش برای من سخت است. چند دقیقه ای می گذرد تا پسر موفق می شود خودش را رها کند. از پیرمرد تشکر و خداحافظی می کند و به سمت منزل خودشان می رود و پی در پی بر درب می کوبد. قطعا پدر و اهالی منزل بی خبر از آن هستند که چه کسی درب می زند. چون این جا هیچ نوع شبکه ارتباطی اعم از تلفن ثابت و تلفن همراه کار نمی کند. قطعا صحنه بسیار مهیج و شوق برانگیزی خواهد بود و پر از اشک شوق! چندثانیه ای می گذرد که صدای پیرمردی می آید و می پرسد که چه کسی است. پسر اما جواب نمی دهد. دارد مثل ابر بهار گریه می کند. یعنی اصلا نمی تواند صحبت کند. پسرعمو هم آن سوتر دارد گریه می کند.

ثانیه ای بعد، پیرمرد تکیده لاغراندام هشتاد نود ساله ای با دشداشه سفید و عرق چین سفید درب منزل را باز می کند. می ترسم از دیدن پسرش دچار هیجان قلبی شده و سکته کند. لحظه ای شوک زده به او نگاه می کند و به سرعت همدیگر را در آغوش می گیرند. شاید باور نمی کرد که مجددا بتواند پسرش را در همین دنیا ملاقات کند. بارها از مردم منطاق تحت سیطره داعش شنیده ام که می گویند ما هیچ کدام باور نمی کردیم که روزی دولت بتواند داعش را شکست دهد. تصور می کردیم داعش برای همیشه در این جا حاکم خواهد بود. پدر و پسر کمی در آغوش هم گریه می کنند. مجددا از آغوش هم جدا می شوند و به هم می نگرند و مجددا یکدیگر را در آغوش می گیرند و باز گریه امانشان نمی دهد. بلند بلند گریه می کنند.  اصلا صیحه می کشند. از این که در حضور غریبه ها گریه می کنند هم نه ابایی دارند و نه خجالتی! قاعده مرد که گریه نمی کند در چنین جاهایی می شکند. ما هم دیگر به گریه افتاده ایم از دیدن این صحنه! بالطبع اشک شوق! حسین مکرر و با صدای بلند صلوات می فرستد. اعصابش ظاهرا کشش ندارد. سیگاری آتش می کند و شروع می کند. پسر اما آغوش پدر را رها می کند و به پای او می افتد و مدام بر پای پدر بوسه می زند. حسین هم از فرصت استفاده می کند و در حالی که پسر هنوز به پای پدر افتاده است، سیگارش را به دست چپ می دهد و جلو می رود و به پیرمرد دست می دهد و با او روبوسی می کند. بالاخره پدر و پسر از هم جدا می شوند. پسر اما  از فرصت استفاده می کند و با سرعت خودش را به داخل منزل می رساند تا این بار مادر و خواهرش را غافلگیر کند. اما هنوز قدمی نرفته دوباره برمی گردد و مجددا پدر را در آغوش می گیرد. پدر می گوید خدا را هزار مرتبه شکر! خدا را هزاران مرتبه شکر که تو را دوباره به ما برگرداند! حالا نوبت پسرعموست. جلو می آید و عمویش را تنگ در آغوش می گیرد و های های گریه می کند. عمو چندبار می گوید الله یحفظک! الله یخلیک! خداحفظت کند عمو! خدا نگهدارت باشد عموجان! پیرمرد جلو می آید و دوباره با علی روبوسی می کند و پس از آن هم با عمار معانقه می کند.

پیرمرد اصرار می کند که داخل شوید! حسین و عمار اما قبول نمی کنند و می گویند شما راحت باشید. بعد از سه سال دوری، صحیح نیست که ما مزاحمتان باشیم. شما بفرمایید! ما همین جا بیرون منزل منتظر می مانیم. پیرمرد اما با همان دست های استخوانی اش دست هر دویشان را گرفته و به زور می کشد. هر چه حسین و عمار اصرار می کنند که ما همین جا نزدیک شما هستیم و بعدا خدمت می رسیم اما زور پیرمرد می چربد! جوان هم جوان های قدیم! جوان های کار و روغن حیوانی و غذاهای ارگانیک و طبیعی!

نمی دانم چرا این طور تشبیه می کند! می گوید شما برای من مثل کوه های حمرین هستید. این کوه ها در چهل کیلومتری جنوب طارقیه هستند و از همین جا به وضوح دیده می شوند. ولی وجه تشبیه پیرمرد را نمی فهمم. شاید قصدش استواری و طبع بلند این بچه ها باشد. نمی دانم. دلیلش را هم نپرسیدم! یعنی فضایش جور نبود وگرنه حتما می پرسیدم. همیشه با ضرب المثل یا شعر جدیدی که مواجه می شوم، بدون هیچ خجالتی می پرسم تا آگاه شوم. همه جلو می روند و پس از آن ها پیرمرد و من هم پشت سر همگی!

داخل مجددا پیرمرد می زند زیر گریه. پسرش اما در اندرونی دارد با مادر و خواهرش دیدار تازه می کند. طبعا پیش ما که نامحرم هستیم نمی خواهند این کار را بکنند. در فرهنگ عربی، پسندیده نیست.

پیرمرد چند سوال از وضعیت داعش می پرسد؟! می گوید شنیدم همه شان به سمت «کاکا» رفته اند. منظورش مسعود بارزانی است که در ادبیات سیاسی عراق به «کاک مسعود» شهره است. ادامه می دهم منظورم پیشمرگه است. شنیده ام همه خودشان را به پیشمرگه تسلیم کرده اند. با پشت دستش اشک هایش را پاک می کند و ادامه می دهد حویجه کاملا خالی شده است و هیچ کس در آن جا حضور ندارد. سپس دستمالی از جیب دشداشه اش در می آورد و بلند بلند زیر گریه می زند.  می گوید سه سال پسرکم را ندیده ام! این چه مصیبتی بود آخر؟! اصلا فکرش را هم نیم کردیم. توقع نداشتیم این طور بشود. می گویم تمام شد حاجی! هر چه بود گذشت!

دقایقی بعد پسر و پسرعمو از اتاق خارج می شوند و همراه مادر و خواهر به اتاق پذیرایی می آیند. اشک می ریزند و از ما تشکر می کنند. نه یک بار که هزاربار! می گویند اگر شما نبودید ما هیچ وقت پسرمان را نمی دیدیم. حسین می گوید ما خادم شما هسیتم. پیرمرد می گوید خادم مولا! منظورش خداوند است. شیعیان اما می گویند خادم الحسین! بی برو برگرد در جواب خادمکم می گویند خادم الحسین!

پسر همینطور اشک می ریزد. برخلاف شغل امنیتی اش، بسیار عاطفی و احساسی است. البته طبیعی هم هست. حق دارد. به سمت ما می آید و از منزل خارج می شود. دقایقی بعد، کیسه برنج  و پلاستیک روغن در دست وارد می شود. پسرعمویش هم می رود و با چند پلاستیک مواد غذایی برمی گردد. احساس می کنم که صندوق عقب خودرو باید پر باشد. من و عمار هم از منزل خارج می شویم و به کمکشان می رویم. پسر می خواهد مانعمان شود اما این بار زور ما می چربد! کمکشان می کنیم و لوازمی را که از بغداد خریده اند، به داخل منزل می آوریم. شکر، روغن، برنج، چای، مایع ظرفشویی و مواردی از این دست. طبیعتا به دلیل کمبود و گرانی مواد غذایی در یک ساله آخر حکومت داعش، پسر درست اطلاع داشته است از خالی بودن منزل از مایحتاج غذایی و بهداشتی!

داخل که می آییم به ساعت گوشی همراهم نگاه می کنم! وقت چندانی ندارم. باید کم کم عازم زاب شوم. به علی می گویم اگر زحمتی نیست من را به داخل طارقیه برسانید تا خودرویی گرفته و به طارقیه برویم. علی هم می گوید اتفاقا ما هم کار داریم. از جایش بلند می شود و از پیرمرد اجازه می گیرد تا خارج شویم. پیرمرد و پیرزن اما اصرار دارند برای نهار بمانیم! علی و من تشکر می کنیم. می گوییم پدرجان ما همین کنار هستیم، مزاحم می شویم. اگر کاری چیزی هم نیاز داشتید تا ما این جا هستیم در خدمت خواهیم بود.

دوباره بغلمان می کند و تا دم درب همراهی مان می کند. با پسرهم دیده بوسی می کنیم. نوبت به من که می رسد خم می شود و دستم را می بوسد! خشکم می زند! این چه کاری بود که کرد؟! مگر من چه کاره ام؟ مگر چه کرده ام؟ اگر بوسیدنی هم باشد، دستان ستوان علی و عمار و دیگر بچه هاست که سه سال بدور از خانواده هایشان به صورت شبانه روزی در میدان رزم هستند و چیزی از زندگی شان نفهمیده اند. ما که فقط سرکی می کشیم و به روال عادی زندگی مان برمی گردیم. نمی دانم چرا قرعه فال به نام من دیوانه زد!

دم درب علی به دو جوان می گوید، من اسلحه هایتان را تحویل ایست بازرسی ورودی طارقیه می دهم. به حیدر! کارتان که تمام شد و خواستید خارج شوید از او تحویل بگیرید. ممکن است ما برای ماموریتی از طارقیه خارج شویم. این را می گوید و سوار می شویم و پسر و خانواده را راحت می گذاریم تا هرآنچه دل تنگشان می خواهد بگویند و زار بزنند!

 

[1] Iraqi National Intelligence Service  (INIS)

ارسال نظر