گزارش سی و هفتم از عملیات حویجه
تهدید کردند که فردا دوباره می آییم. یا این دو دختر را در اختیار ما قرار می دهی و یا پسرت علی را به عنوان داعشی با خودمان برده و اعدام می کنیم. نگاهی به دخترها می کنم. هر چهار نفرشان سرشان را پایین انداخته اند. حکما از حیا و خجالت! خون خونم را می خورد از عصبانیت و خشم! سرهنگ حمید هم برافروخته می شود و می گوید....
تاریخ انتشار : 1396/10/10
بازدید : 181

گزارش سی و هفتم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

در میانه راه به این فکر می کنم که با توجه به بافت بعثی روستا و اطلاع قطعی اهالی روستا از جزئیات زندگی یکدیگر، چطور داعش این پیرمرد و پیرزن را که پسرشان در سرویس اطلاعات ملی بوده است را اعدام نکرده است؟! این علامت سوال جدی است؟! شاید دلیلش را  باید عملگرایی و سیاسی بازی داعشی هایی عنوان کرد که عقبه بعثی داشته اند! شاید هم از باب ولاتزر وازرة وزر أخری... . هر چه هست نمی دانم. جای بررسی جدی دارد. این در حالی است که در رمادی و فلوجه شاهد بوده ام که تمامی خانواده هایی که  حتی یکی از اعضایشان در داعش عضویت داشته اند، تعدادی از اعضای خانواده شان بازداشت و اعدام شده و پس از آن زنان و دخترانشان را از منطقه تحت سیطره خود اخراج کرده بودند.

به سه راهی طارقیه-زاب می رسیم، علی سلاح ها را تحویل حیدر می دهد و پس از آن به سمت منزل استخبارات براه می افتیم. کمی ان سوتر حدود بیست خودروی یگان موشکی ابورضا به صف و رو به حویجه ایستاده اند! برخی شان لانچرهای تک موشکی یک تنی دارند. برخی لانچرهای دوموشکی پانصدکیلیویی و برخی لانچرهای سه گانه یا چهارگانه! همه لانچرها هم مسلح به موشک های خاص خود هستند. و این یعنی ان که برنامه عملیات فردا قطعی است. عموما یگان موشکی آخرین یگانی است که وارد منطقه عملیاتی می شود و حضورش طبیعتا به قرب آغاز عملیات تفسیر می شود. به ستوان علی می گویم این ها میلیشیات ابورضا هستند. میلیشیات رافضیِ صفویِ مجرم! علی و عمار بلند بلند می خندند.

به منزل سیدغسان که می رسیم دیگر نماز شده است. نمازم را می خوانیم و خودرویی می گیرم و به همراه تعدادی از دوستان، عزم زاب و منزل ابوعلوش می کنیم. از همان جاده همیشگی عبور می کنیم و به زاب می رسیم. هنوز نهار هم نخورده ایم.

چندروزی هست که برخی از متمولین شهر - که قطعا بی ارتباط با حشد سنی هم نخواهند بود- مقداری مایحتاج مردم شهر همچون شکر، چای، میوه، مایع ظرفشویی و دستشویی، پودر لباسشویی و هر آن چه که در دوره داعش در قحطی به سر می برده است را به شهر آورده و می فروشند. برای همین است که هر کیلو شکری که تا هفته پیش و در دوره ولایت داعش بیش از یکصد دلار قیمت داشت، حالا کیلوی دوهزار دینار به فروش می رسد. همان ابتدای ورودی زاب برای بچه ها کمی میوه و آب و بیسکویت و تنقلات می خرم و براه می افتیم تا به منزل ابوعلوش برویم. وارد خیابان اصلی و تقعاطع مقر ابوتراب که می شویم، سرهنگ حمید رامی بینم. سرگرد حسن هم همراهی اش می کند. حال و احوال می کنیم. از وی آدرس منزل ام علوش را می پرسم. نمی شناسد. با این حال به همراه سرگرد همراهی ام می کنند. از خودروی خودمان پیاده می شوم و سوار خودروی آن ها می شوم و براه می افتیم.

داخل کوچه، پیرمردی به همراه کودکش در حال جمع کردن خرابی های منزلشان هستند. ظاهرا خمپاره به دیوار ورودی منزل خورده است و کمی دیوار را آسیب زده است. سرهنگ او را می شناسد و او هم. تا سرهنگ حمید را می بیند با شتاب جلو می آید و احوالپرسی می کند. بابت چای و شکر و برنج از او تشکر می کند. ظاهرا سرهنگ حمید به آن ها کمک های رسانده است. سرهنگ از پیرمرد آدرس منزل ابو علوش را می پرسد. کمی تامل می کند و آدرس می دهد. اما می گوید شاید پیدا کردنش برای شما دشوار باشد. پسر نوجوانش را همراهمان می کند. پشت تویوتا سوار می شود و به سرهنگ آدرس می دهد. داخل خودرو کمی انجیر داریم و من هم که عاشق این میوه بهشتی! در منزل پدر همسرم درخت انجیری است که تابستان ها به جای صبحانه و نهار و شام، انجیر خوش مزه اش تامینم می کند. سرهنگ که دیده است من نشسته در حال خوردن هستم به پیرمرد می گوید کمی آب بیاورد. پیرمرد با شتاب به داخل حیاط منزل می رود و دبه آبی می آورد و آب را روی  دست های سرهنگ می ریزد تا انجیرها شسته شود. کمی را به وی می دهیم و کمی را خودمان می خوریم و براه می افتیم. سرهنگ می گوید برادر این پیرمرد از فرماندهان داعش در زاب بوده است ولی خودش نه! انسان خوش قلبی است و مشکل امنیتی هم نداشته است.

 از کوچه اعلام الحربی به سمت مقر سرهنگ هیثم می رویم و از کوچه کناری آن رو به تپه ای می رویم که در بلندی آن تک خانه ای ساخته شده است. اساسا بخش انتهایی و جنوبی زاب، بر روی تپه ها و پستی و بلندی های مشرف بر رود زاب کوچک و دجله بنا شده است. پایین تپه ها و در کناره رود جرگه ای بسیار سرسبز و زیبا وجود دارد که انسان را یاد بهشت می اندازد. از پستی و بلندی جاده شنی که بر روی تپه ها ساخته شده عبور می کنیم و به منزل ابوعلوش می رسیم. به رسم بسیاری از خانه های شهر، حیاط ندارد. در واقع حیاطش همین محیط تپه است. نگاه می اندازم، سرویس بهداشتی سی چهل متر آن سوتر و در شیب غربی تپه ساخته شده است. یعنی برای قضای حاجت حتی در نیمه شب می بایست از منزل خارج شده و بر روی تپه طی طریق نموده و در نهایت به منزل بازگردند. این یعنی احساس امنیت! به ویژه برای منزلی که چنددختر جوان دارد! از خودرو که پیاده می شویم پیرزن لاغراندام سبزه روی تکیده ای به همراه زن میانسالی در بیرون منزل ایستاده اند. سرهنگ صدایشان می زند و به سمت ما می آیند. زن میانسال با دیدن ما صورتش را می پوشاند. سرهنگ از آن ها می پرسد که منزل ابوعلوش همین جاست؟! پیرزن جواب می دهد بله! همین جاست. در خدمت هستیم!

سرهنگ می پرسد شما چه نسبتی با اهل خانه داری؟! پیرزن که انگار کمی ترسیده می گوید من مادر خانواده و همسر ابوعلوش هستم. سرهنگ می گوید می توانیم وارد شویم. پیرزن دست و پایش را گم می کند. معلوم است نگران است. می گوید بفرمایید! البیت بیتکم. منزل خودتان است. خوش آمدید! بفرمایید! سرهنگ جلو می رود و من هم پشت سرش و پیرزن هم پس از ما! سایر بچه ها هم دقیقه ای بعد وارد می شوند. خانه بسیار کهنه و رنگ و رفته است. معلوم است مرد خانه یا پول چندانی نداشته است و یا اهتمام و توجهی نداشته است.

دقیقا روبروی درب ورودی منزل، اتاقی است که ام علوش ما را به آن جا دعوت می کند. وارد که می شویم پنج زن و دختر کم سن و سال و یا جوان همگی دو زانو روی کناره ای نشسته اند. ما را که می بینند از جایشان بلند می شوند و سلام می کنند. بیشتر به دخترکان مدرسه ای می مانند که در مقابل معلمشان از جایشان برمی خیزند.

سه صندلی قرمز رنگ پلاستیکی در کنار درب ورودی قرار دارد که تعارف می کند روی آن ها بنشینیم! ام علوش کلمن آب آبی رنگ را از روی صندلی وسطی برمی دارد و به آشپزخانه یم رود تا آب سرد بیاورد. هنوز درست ننشسته ایم که دخترها شروع به داد و بیداد می کنند! می گویند گناه ما چیست؟! شوهران ما در داعش بودند! خب ما چه گناهی کرده ایم؟! نمی فهمم چرا به این سرعت گارد می گیرند و پرخاش می کنند. طبیعی نیست. معمولا خانواده های داعشی به دلیل شایعات موجود مبنی بر قتل عام همه اهل سنت توسط نیروهای امنیتی عراق در بدو ورود به هر منطقه ای، بسیار ترسان و نگران هستند و جرات داد و فریاد ندارند. ولی این خانواده ظاهرا تفاوت دارند. باید ببینم علت چیست؟ ممکن است این خانواده، جزو خانواده هایی باشند که در راه عقیده خود بسیار سرسخت و متعصب هستند. نمونه دیگرش همین مادر سندس! که اگرچه صریح حرف می زد اما او هم جرات پرخاش نداشت!

سرهنگ می پرسد چه شده است مگر؟ چرا انقدر شما تند برخورد می کنید؟ چیزی شده است؟

مادر که برای آوردن آب به آشپزخانه رفته است، بازمی گردد و می گوید ساعت سه یا چهار صبح یک خودرو به پشت درب منزل ما امده و تهدید کردند که درب را باز کنید! به درب لگد می زدند که درب را باز کنید. دخترکانم ترسیده بودند. به پشت درب رفتم تا ببینم چه کسانی هستند؟ از آن ها پرسیدم، گفتند ما از نیروی واکنش سریع هستیم. درب را باز کنید. درب را باز کردیم، به داخل آمدند و تمام منزل و وسایلمان را بهم ریختند. من همراهشان بودم که دیدم صدای جیغ و فریاد این دو دختر می آید، با سرعت خودم را به این دو دختر راسندم و دیدم که قصد تعرض به آن ها را دارند. خودم را حائل کردم و گفتم مگر شما مسلمان نیستید؟! گناه این ها چیست؟

تهدید کردند که فردا دوباره می آییم. یا این دو دختر را در اختیار ما قرار می دهی و یا پسرت علی را به عنوان داعشی با خودمان برده و اعدام می کنیم. نگاهی به دخترها می کنم. هر چهار نفرشان سرشان را پایین انداخته اند. حکما از حیا و خجالت! خون خونم را می خورد از عصبانیت و خشم!

سرهنگ حمید هم برافروخته می شود و می گوید از کجا می گویی که آن ها از نیروی واکنش سریع بوده اند؟ ام علوش می گوید خودشان گفتند! گفتند ما از بخش اطلاعات واکنش سریع هستیم. من می پرسم لباس هایشان چه رنگی بود. دختر وسطی (که دقایقی بعد می فهمم عایشه نام دارد) به سرهنگ حمید اشاره می کند و می گوید لباس های مختلفی داشتند ولی یکی شان مثل لباس های شما پوشیده بود ولی درجه و آرم نداشت. وارد خانه که شدند به رویمان اسلحه کشیدند. سرهنگ می گوید از این لباس ها داخل بازار فراوان است و هرکسی می تواند از آن ها بخرد. الان در همه جا لباس های ما را می پوشند. قیافه شان چه شکلی بود؟ آن ها را ببینی می شناسی؟ می گوید بله! تعدادی شان پیرمرد بودند و بخشی هم نوجوان و یکی هم جوان!

سرهنگ عصبانی می شود و می گوید آن شوهر نانجیب و بی غیرت تو وقتی فرار می کرد به دخترانش فکر نکرد؟ بی غیرت! بعد  استغفراللهی می گوید و دستی به صورتش می کشد و ادامه می دهد ما اصلا در تمام یگانمان پیرمرد و نوجوان نداریم. جز یک پیرمرد که چند روز است در طارقیه است و دیشب را هم آن جا بوده است. شک ندارم کار حشد عشایری است و از اهالی منطقه! با تو شرط می بندم! اصلا تقریبا بخش معظم یگان های ما از زاب خارج شده اند و در عباسیه و طاریقه مستقر هستند. من هم الان داشتم به آن سو می رفتم که دکتر آدرس شما را از من گرفت. امروز هم باقی مانده یگان ما از زاب خارج خواهند شد. پیرزن می گوید من خودم هم تعجب کردم! اخر سرهنگ هیثم بسیار به ما لطف داشته این ده روزه! حتی کارت ویزیت شخصی اش را هم به ما داده تا در صورت بروز مشکلی به وی تماس بگیریم. چیزی کم نگذاشته است برای ما! مثل برادر رفتار کرده است. ولی دیشب که این ها آمدند، متحیر بودم که چرا نیروهای واکنش سریع این طور بد برخورد می کنند. سرهنگ می گوید من تا این افراد را پیدا نکنم، کوتاه نخواهم آمد. مگر ما آبرویمان را از کوچه و بازار آورده ایم. باید مشخص شود این ها که بوده اند؟ اگر از نیروهای ما باشند که قطعا می دانم این طور نیستند، همین جا اعدامشان می کنم!

پیرزن می گوید به آن ها گفتم ما هیچی نداریم؟ از ما چه می خواهید؟ به خدا اگر پولی داشتم به شما می دادم تا رهایمان کنید! ولی شوهرم موقع فرار فقط 12 هزار دینار پول در منزل گذاشت و گریخت. سرهنگ می گوید کجا رفت؟ می گوید نمی دانم به خدا! شاید به حویجه یا کرکوک رفته باشد. من چه کنم؟!

من می گویم اسلحه شان چه شکلی بود؟! سپس آرام دم گوش سرگرد حسن می گویم بیزحمت یکی از اسلحه های سازمانی یگان یعنی اسلحه HS را از داخل خودرو بیاورد. می رود و دقیقه ای بعد بازمی گردد. می گویم اسلحه هایشان این شکلی بود؟ همه شان نگاه می کنند و می گویند نه. از همان اسلحه های معروف بود که داعش هم دارد. پدر و برادرمان هم از همان ها داشتند. منظورشان اسلحه روسی کلاشینکف است. دیگر با توجه به مشخصات شکی نمی ماند که متعرضان شب گذشته حشد عشایری و از اهالی همین قیاره یا زاب بوده اند.

 

ارسال نظر