گزارش سی و هشتم از عملیات حویجه
پیرمرد این بار عصبانی است. فحشی می دهد و می گوید شما کی هستید و این جا چه می خواهید. راننده ام می خواهد اسلحه اش را بکشد که مانعش می شوم. با اعتماد به نفس به او می گویم ما از یگان حفاظت اطلاعات حشدالشعبی هستیم. حضرتعالی که هستی و این جا چه می کنی؟
تاریخ انتشار : 1396/10/13
بازدید : 212

گزارش سی و هشتم از عملیات حویجه

 هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

می گویم این اسلحه سازمانی واکنش سریع است و آن چیزی که شما می گوید در اختیار حشد عشایری یا پلیس فدرال است و من در یگان واکنش سریع حتی یک قطعه از سلاح کلاشینکف را هم ندیده ام. عایشه مجددا لب می گشاید و می گوید اصلا شما از ما چه می دانید؟! سرهنگ می گوید اطلاعاتی از شما هست که تعدادی از اعضای خانواده تان عضو داعش بوده اند. عایشه می گوید همسایه ها اطلاعات و گزارش های دروغ به شما داده اند. سرهنگ می گوید دروغ نیست. اطلاعات کاملا صحیح است. الان پدر و برادران و شوهران شما کجا هستند؟! چرا در منزل نیستند؟ آدمی که گناهکار نباشد فرار می کند؟ این همه همسایه های شما که همگی در خانه هایشان ماندند. زن و مرد و بچه! بدون هیچ ترس و نگرانی! اگر ریگی در کفش انسان نباشد، فرار می کند؟!

مادر، دختر را ساکت می کند و رو به سرهنگ می گوید گاه انسان شریف، خوب و کریمی مثل شما می آید و به ما احترام می گذارد. گاه هم متاسفانه افرادی همچون افراد دیشب می آیند و به ما تعرض و فحاشی می کنند. سرهنگ حمید می گوید این کار، کار باندها و گروه های پستی مثل داعش است و نه کار ما!

 می خواهد کمی از آن ها اطلاعات درباره خودشان بگیرد. مادر شروع به صحبت می کند. می گوید شوهرم عباس و پسر بزرگم محمد هر دو عضو داعش بوده اند. یک پسرم که اسمش علی است و علوش صدایش می زنیم این جا با خودمان زندگی می کند. ولی یک پسر یازده ساله ام به اسم عبدالرحمن را روز شنبه یعنی دقیقا همان روز حمله شما به زاب به قصابی فرستادم، رفته و از آن روز دیگر برنگشته است. این ها هم سه تایشان دختران من هستند و یکی دیگر برادرزاده ام که در روستایی نزدیک دجله زندگی می کند و از دیروز مهمان ما شده است. دختر دیگری هم دارم که در روستایی دورتر عروس شده است و آن جا زندگی می کند.

سرهنگ می پرسد اسم دخترانت چیست. می گوید شفا، نور، فاطمه و عایشه! عایشه شانزده ساله! شفا نوزده ساله!  نور هفده ساله! و فاطمه هجده ساله! شوهر عایشه و شفا هر دو عضو داعش بوده اند و الان فرار کرده اند.

سرهنگ حمید رو به ام علوش می کند و می گوید چرا با خودتان این طور می کنید؟ مگر چه بدی از شیعیان دیده اید؟ مگر ما با شما چه کرده ایم؟ مگر پیش از این شما شاهد نسل کشی اهل سنت توسط شیعیان بوده اید؟

ام علوش می گوید چکار می کردیم؟ ما آدم های بدبختی هستیم! چکاری از دستمان برمی آمد؟! ما نمی خواستیم این طور شود. به خدا قسم نمی خواستم اوضاع این گونه شود. به خدا قسم حق داری! شیعیان (منظورش نیروهای نظامی عراقی است. تصورش آن است که همه نیروها شیعه هستند) که به این جا آمدند بسیار به ما احترام گذاشتند. شما به ما رحم کنید! ما بیچاره شدیم.

ام علوش می گوید نه ابدا! شما برادر من هستید؟ چای برایتان دم کنم؟ می پرسم مگر چای دارید؟ شما که گفتید ابوعلوش تنها 12 هزار دینار پول برایتان گذاشته بود. چای و شکر را دیوان خدمات داعش به شما داده است؟

 سرش را پایین می اندازد و می گوید خدا خیر دهد سرهنگ هیثم را. در این چند روزه در حق ما کوتاهی نکرده است. دائما برایمان شکر، برنج، روغن، چای و دیگر مایحتاج غذایی را می فرستاد. بی آن که چشمداشتی داشته باشد. بی آن که مزاحمتی ایجاد کند.

می بینم وقت در حال گذشتن است. سر اصل مطلب می روم و می گویم من پژوهشگر و استاد دانشگاه هستم. عرب هم نیستم! شفا می گوید کرد هستی؟! سریع از فرصت استفاده می کنم و می گویم بله! پوشش کردی برای چنین مصاحبه هایی بسیار خوب است. هرطور شده است باید بکوشم لااقل در ابتدای امر متوجه ایرانی بودنم نشوند. ام علوش می گوید بر سر من جای دارید.

می گویم من در حال نگارش یک کتاب و ساخت یک مستند هستم. مصاحبه با اعضای داعش، خانواده های آن ها و مردم عادی تحت سیطره داعش. می خواهم با شما مصاحبه تصویری داشته باشم. قبل از این هم در زاب با خانواده های دیگری مصاحبه داشته ام. مثلا خانواده سندس اگر بشناسید؟! عایشه می گوید سندس همکلاسی من بود در مدرسه! همان که پدرش پارسال کشته شده و با محمد فرنسی ازدواج کرده است را می گویید دیگر؟! می گویم بله! خودش است. می گوید در یک میز با هم می نشستیم!  می گویم فرنسی زیبا بود! هر سه خواهر با هم جواب می دهند هِیل! یعنی خیلی!

ادامه می دهم  و رو به مادر خانه می گویم از شما می خواهم که به صراحت قصه زندگی خود و دخترکانت را برایمان واگویه کنی! چه شد؟ چرا این گونه شد؟ چرا ابوعلوش به داعش پیوست؟ اخلاقش در منزل چگونه بود؟

سرهنگ حمید می گوید دکتر من بمانم یا بروم؟! می گویم شما بروید. بچه ها با من هستند! خیالتان راحت! می گوید نگران جانت هستم! می خندم و می گویم در خانه مسلمان جای نگرانی نیست! می گوید پس با اجازه من به سمت حویجه و عباسیه می روم. یگان ما در حال انتقال کامل است. همانطور که مراب بغل می کند تا خداحافظی کند دم گوشم می گوید شما هم دیر نکنی و زودتر از زاب خارج شو! از امشب این شهر دیگر جای امنی نخواهد بود! یگان ها همه خارج می شوند تا شب! فردا هم که می دانی عملیات به سمت شهر حویجه است و ممکن است وارد شهر شویم.

سرهنگ حمید می رود و من می مانم و دو سه نفر از دوستان همراهم که می بایست در کار مصاحبه کمک کنند. از راننده ام می خواهم سریعا به خیابان اصلی رفته و هم میوه و ارزاقی را برای منزل ام علوش تهیه کند و هم با خودش بنزین بیاورد و موتور را روشن کند. تا تیم همراه تجهیزاتشان را آماده کنند، راننده هم از راه رسیده است و موتور را به راه می کند.

راننده چندکیلویی میوه خریده است و با خود آورده است. می گویم سریع آن ها را بشور و میان دخترها تقسیم کن. چشم هایشان برق می زند. معلوم است که مدت زیادی است که میوه نخورده اند. ام علوش گریه اش می گیرد و مکرر تشکر می کند. می گوید خدا تو را از برادری کم نکند. شصت هزار دیناری هم روی یخچال منزل می گذارم و می گویم برای چندروزی کافی است. عذرخواهم که فعلا بیشتر به همراه ندارم. ام علوش این بار حرف نمی زند و فقط اشک است که از چشم هایش جاری است.

ابتدا با ام علوش شروع می کنم. لوکیشن، راه پله های منتهی به پشت بام است. جالب است. قبل از آن که فیلمبرداری شروه شود آهسته می گوید هر سه دخترم از شوهرانشان باردار هستند ولی به رویشان نیاور!

مصاحبه مفصلی با دو خواهر و مادرشان و در نهایت برادرشان علی (علوش) دارم. سروکله علی در پایان مصاحبه پیدا شد.

عصر است و خورشید قصد خوابیدن کرده است. مصاحبه با شفا و عایشه و علوش نیز در حال پایان است که راننده می آید و می گوید دکتر یک خودروی پیک آپ به این سمت آمد. خودروی ما را که دید، راهش را کج کرد و به آن سو رفت. به وی می گویم سریع خودرویت را از دید آن ها مخفی کن و به این سو بیاور! طوری که فکر کنند رفته ای! می رود و همین کار را می کند. باز که می گردد می گویم جایی نزدیک درب خروجی به طوری که دیده نشوی کشیک بده و اگر بدین سو آمدند من را مطلع کن!

بیست دقیقه ای گذشته است و ما در حال جمع کردن تجهیزات هستیم. راننده مجددا می آید و می گوید آن خودرو مجددا دارد به این سو می آید. می گویم صبر کن تا برسند! من هم به همراهش به سمت درب خروجی می روم. از ام علوش می خواهم از گوشه درب نگاه کند و اگر افراد دیشبی همین ها بوده اند تنها به ما اشاره ای کند. دقیقه ای بعد و همین که به کنار منزل می رسند، خارج می شویم. جلو می رویم. اشاره می کنم شیشه خودرو را پایین دهد. بسیار متکبرانه و متفرعنانه شیشه خودرو را پایین می دهد و می پرسد شما این جا چکار دارید؟ شما اصلا کی هستید؟! نگاهی به داخل خودرو می کنم. پیرمرد که ما را بازخواست می کند. راننده جوانش و دو نوجوان هفده هجده ساله! نگاهی به سمت منزل می کنم. ام علوش با چشمانی که بسیار ترسیده است به نگاه می کند و چشم هایش را روی هم می گذارد و آرام سرش را تکان می دهد و به داخل منزل برمی گردد. این یعنی آن که مهاجمان شب گذشته به منزل ام علوش همین ها بوده اند. پیرمرد این بار سلاحش را داخل دستش فشار می دهد و دوباره از هویت ما می پرسد.

به کنار درب کمک راننده برمی گردم. پیرمرد این بار عصبانی است. فحشی می دهد و می گوید شما کی هستید و این جا چه می خواهید. راننده ام می خواهد اسلحه اش را بکشد که مانعش می شوم. با اعتماد به نفس به او می گویم ما از یگان حفاظت اطلاعات حشدالشعبی هستیم. حضرتعالی که هستی و این جا چه می کنی؟

این را که می شنود رنگ از رخساره اش می پرد. به تته پته می افتد. می خواهد از خودرو خارج شود که من اجازه نمی دهم. سریع کارت شناسایی اش را از جیبش در می آورد. به راننده اش هم می گوید کارتشان را نشان دهند. او هم دست و پایش را گم کرده است. کارت ها را نگاه می کنم. درست حدس زده ایم. هم من هم سرهنگ حمید! حضرات از حشد عشایری هستند و از اهالی منطقه!

به رویشان نمی آورم که دیشب این جا بوده اند. ممکن است به درگیری بیانجامد. به ویژه حالا که یگان ما و حشدالشعبی کاملا از زاب خارج شده اند اصلا به مصلحت نیست. هوا هم دارد تاریک می شود و آن ها به منطقه آگاه تر از ما هستند. خودم را کنترل می کنم و با آرامش و البته کمی تندی می گویم این جا چه می خواهید؟! می گوید قربان این جا چند خانواده داعشی هستند که ما مراقب آن ها هستیم که تحرکی نداشته باشند. می گویم چند زن و دختر تنها مثلا چه تحرکی می توانند اینجا داشته باشند؟! می گوید می ترسیم شوهران یا پسران داعشی شان نیمه شب یا در طول روز برگردند. ما عضو حشد عشایری هستیم و مقرمان در ورودی زاب است. فرمانده مان هم آن جاست. تشریف بیاورید شام را خدمت باشیم.

می گویم سریع از این جا بروید تا ما به مقرتان بیاییم. البته قصد رفتن نداشتیم. در شب تنهای زاب نمی شود به این ها اعتماد کرد. فعلا که راه ارتباطی نداریم. در اولین فرصت باید به بغداد گزارش بدهیم. اسمشان را یادداشت می کنیم.

آن ها که می روند ما هم وسایلمان را داخل خودرو می گذاریم و قصد رفتن می کنیم. از ام علوش و دخترانش خداحافظی می کنیم. ام علوش گریه اش گرفته است.

براه می افتیم. غروب زاب بسیار مرگ بار و خفه کننده شده است. طی این مدت هیچگاه چنین حسی نسبت به زاب نداشته ام. فقط می خواهم از زاب فرار کنم. دارم از درون منفجر می شوم. از هر آن چه امروز در منزل ابوعلوش دیده ام. گاه آرزوی مرگ می کنم و از بودنم و نفس کشیدنم عذاب می کشم. راست می گفتند که ماندن دغدغه مندانه به مراتب سخت تر از رفتن سرخ است.

باید زودتر به طارقیه بازگردیم. قرارمان با سرهنگ رافع آن است که ساعت شش صبح در سه راهی معینی، منتظرم باشد تا در پیشروی فردا لشکر آن ها را همراهی کنم. برنامه آن است تا لشکر اول یعنی لشکر سرهنگ فلاح فردا به عنوان احتیاط در طارقیه بماند و تنها در صورت ضرورت و یا شدت درگیری ها به میدان نبرد وارد شود. تا چه خواهد و چه شود. شب را در ساختمان موحان استراحت می کنم. به این امید که صبح زود با اولین خودرو خودم را به تقاطع عملیات برسانم. مقر رافع به عباسیه منتقل شده است.

 

ارسال نظر