گزارش سی و نهم از عملیات حویجه
همه دارند می خندند که از دور و از سمت طارقیه، خودروهای کوگر امریکایی را می بینم که دارند به سمت ما می آیند. دقیقه ای بعد ده خودروی خاکی رنگ و مشکی امریکایی از میان ما عبور می کنند و با عبور از روی نهر کوچک بخش شمالی تقاطع به سوی خط می روند. تعجب می کنم، این اولین بار است که امریکایی ها این قدر به خط نزدیک می شوند. تقریبا بی سابقه است. از این جا تا شهر تنها پنج کیلومتر فاصله است. بالطبع بخشی از این مسیر را هم که رافع تا الان آزاد کرده است. لذا خط باید چیزی حدود سه کیلومتری شهر باشد. نمی دانم شاید خبری باشد. تیم ششم بیهوده به جایی نمی رود. گفته بودم که ماموریت اصلی ان ها شکار است. شکار بزرگان!
تاریخ انتشار : 1396/10/14
بازدید : 150

گزارش سی و نهم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

کمی مانده به اذان، بیدار می شوم. نماز صبح را که می خوانم، هرچه تلاش می کنم بعد از نماز نخوابم و بیدار بمانم، سختی فعالیت های دیروز نمی گذارد و پلک هایم مجددا سنگین می شود و خوابم می برد. ساعتی بعد از خواب بیدار می شوم. ساعت نزدیک به شش و نیم است. سریع از جایم برمی خیزم و به سرعت لباس می پوشم. قرارمان با رافع ساعت شش صبح بود.

تحسین را صدا می زنم. تا بیدار شود، تجهیزاتم را می بندم و به حیاط مقر می آیم. تحسین با سرعت خودرو را روشن می کند و براه می افتیم. قبل تر هم گفته بودم که موحان از حضور او در خط مقدم منع می کند. به ویژه آن که از شهادت دایی اش کمتر از دو سه ماه گذشته است و موحان نمی خواهد داغ دیگری بر دل این خانواده بنشیند. تحسین هم که از این منش و روش موحان خسته شده است، همواره به دنبال فرصتی برای حضور در خطوط مقدم است.

براه که می افتیم از تحسین می خواهم با حداکثر سرعت به سمت شمال و تقاطع حویجه برود. به فارسی می گوید به روی چشمم دکترجان! به سرعت می رویم. ساعت هفت و ربع است که از کنار خالدیه عبور می کنیم. در یکی از منزل ها، کوگرهای بیلارد را می بینم. ده پانزده تایی هستند.

بسیار شلوغ است. تعداد زیادی از نیروهای واکنش سریع، پلیس فدرال و حشدالشعبی حضور دارند. به ویژه نیروهای بدر و تیپ علی اکبر (ع) حضور قدرتمندی دارند. از خودرو پیاده می شویم. همه جمع اند و ظاهرا فقط من خواب مانده ام. ابوتراب، سرهنگ فلاح، سیدغسان، موحان، سرگرد طارق، احمدناطق و...

جلو می روم و با ابوتراب حال و احوال می کنم. ابوتراب در میان نیروهایش ابهت زیادی دارد. از سربازان تا افسران همه دوستش دارند. مهم ترین دلیلش هم تواضع و یکرنگی اش در قبال زیردستانش است. برخی از سربازها گوشی های همراهشان را درآورده و در حال سلفی گرفتن با ابوتراب هستند.

هرچه سر می چرخانم، رافع را نمی بینم. نگاهم که به بخش شمالی تقاطع می افتد، کنارزده شدن خاکریز روی جاده را می بینم، ماجرا دستم می آید. رافع پیشروی اش را سر وقت انجام داده است و من جامانده ام. حالا باید خودرویی جور کنم و با آن به خط رافع بروم. با احمد روبوسی می کنم و می گویم احمدجان! عزیزم! همان طور که فشارم می دهد می گوید بازچه شده دکتر؟! باز جا مانده ای؟! می خواهی  احداثیه (مختصات طول و عرض جغرافیایی) بدهم تا بروی و رافع را پیدا کنی؟! هر دویمان می خندیم. دارد قضیه شنبه هفته پیش و پیشروی من و ابوحسنین در عمق مناطق تحت سیطره داعش را یادآوری می کند.

می گویم نه جانم! با اولین خودروی تیپ رافع من را به جلو بفرست! می گوید بگذار ببینم کسی هست یا نه! سری می چرخاند و می گوید همه رفته اند. هیچ کس را نمی بینم. فقط یک خودروی هاموی سر تقاطع ایستاده است که او هم ماموریتش بازرسی همین نقطه است و نمی تواند موضعش را ترک کند. عجب گیری افتاده ام. روز به این مهمی را از دست دادم. به ویژه که امروز قطعا با درگیری و نبرد و مفخخه همراه خواهد بود. شکی نیست.

همان طور که دارم سر می چرخانم و به دنبال خودرویی می گردم برای رفتن به خط، ابوتراب التمیمی فرمانده تیپ سوم سپاه بدر را می بینم که با همان کلاه همیشگی لاجوردی رنگ و ریش های پروفسوری اش دارد به سمت ابوتراب می آید. دقیقه ای بعد، خودروی دیگری توقف می کند و ابوحنان الکنعانی فرمانده تیپ چهارم بدر و ابوزهرا فرمانده سابق همین تیپ و مسئول فعلی بخش جنبش های بدر از آن خارج می شوند و به سمت ما می آیند. دو فرمانده بدری با ابوتراب وارد شور می شوند. ابوتراب از آن ها می خواهد تا از محور غربی و از سمت چپ تقاطع وارد عمل شده و مسیر خود به سوی جانب غربی مدینه را ادامه دهند.

خاطرات فلوجه دوباره زنده می شود. یکسال و چهارماه پیش بود که همین ابوتراب التمیمی و ابوحنان و البته ابوضرغام فرمانده تیپ پنجم ماموریت های ویژه بدر با نیروهایشان وارد فلوجه شده و قفل نبرد را شکسته و در روزهای بسیار اندکی با همراهی واکنش سریع موفق به نفوذ به عمق حی الرساله و حی الشهدای اول و دوم شدند. سه فرمانده تیپ های سوم، چهارم و پنجم بدر هر روز به مقر ابوتراب می آمدند و جلسات هماهنگی برای پیشروها را ترتیب می دادند. تقریبا هر وقت از خط به مقر ابوتراب در حی رساله بازمی گشتم، وضعیت همین بود. این ها همگی شان دوره ای در سپاه بدر بوده اند.

در یک کلام از حیث روابط میان حشد و نیروهای رسمی نظامی این کشور، این نیرو بهترین روابط را به ترتیب با واکنش سریع، پلیس فدرال، ارتش و پس از آن با مکافحه الارهاب (یگان ضدتروریسم) و نیروهای ویژه (القوات الخاصه) دارد.

نمی دانم باز موحان دارد چه می گوید که همگی می زنند زیر خنده. موحان است دیگر. یک دقیقه هر جا باشد با نشاط و سرزنده می شود. با آن که سوابق زیادی داشته و از اعضای بدر ایران است، اما درجه اش هنوز سرگردی است. با این حال همه برایش احترام قائل هستند. هر جا باشد، آن جا خنده بازار است. موحان دارد داستانی برای دو ابوتراب تعریف می کند و ابوتراب همان طور که از سیگارش کام می گیرد به حرف های او می خندد.

همه دارند می خندند که از دور و از سمت طارقیه، خودروهای کوگر امریکایی را می بینم که دارند به سمت ما می آیند. دقیقه ای بعد ده خودروی خاکی رنگ و مشکی امریکایی از میان ما عبور می کنند و با عبور از روی نهر کوچک بخش شمالی تقاطع به سوی خط می روند. تعجب می کنم، این اولین بار است که امریکایی ها این قدر به خط نزدیک می شوند. تقریبا بی سابقه است. از این جا تا شهر تنها پنج کیلومتر فاصله است. بالطبع بخشی از این مسیر را هم که رافع تا الان آزاد کرده است. لذا خط باید چیزی حدود سه کیلومتری شهر باشد. نمی دانم شاید خبری باشد. تیم ششم بیهوده به جایی نمی رود. گفته بودم که ماموریت اصلی ان ها شکار است. شکار بزرگان!

این ها می خندند و من دلم پیش رافع است که وضعیتشان چگونه است. از محمد می پرسم شما برنامه پیشروی ندارید؟ می گوید هنوز معلوم نیست. فعلا نیروی احتیاط هستیم. ممکن است تا ظهر عمل کنیم و ممکن است عصر و شاید هم فردا. حسب شرایط عملیات.

فلاح هم دارد با ابوحنان از روی تبلت، محورهای عملیاتی احتمالی را مورد بررسی نهایی قرار می دهد. موحان هم کماکان دارد می گوید و ملت می خندند. من هم زورکی می خندم. فلاح که مرا می بیند می گوید دکتر بیا ببین این ابوحنان چه می گوید؟! می پرسم چه می گوید ابوحنان؟! فلاح می گوید این رفیق زرنگ از من کلی تجهیزات می خواهد! چه کنم؟ به نظرت به او بدهم یا نه؟! حالا همه گویش هایشان را تیز کره اند ببینند من چه جوابی می دهم. به لهجه محلی می گویم حجی! انتم کلکم میلیشات رافضیه  و مجوسیة و ایرانیة! شنو الفرق بینکم؟ انطیه حجی ! انطیه! همه منفجر می شوند از خنده! ابوحنان مرا در آغوش می گیرد و می گوید آفرین به دکتر! چه فرقی بین ما و شما هست. آخرش که ما و شما همگی میلیشات ایران هستیم. همان طور که می خندیم، خودروهای فرماندهی می آیند و با تمامی فرماندهان واکنش سریع و بدر سوار می شویم تا به منازلی که دیروز با رافع آمدیم، سری بزنیم.

 از جاده غربی تقاطع که محور عملیات بدر است حرکت می کنیم. دو سوی جاده دهها خودروی زرهی و نفربر و صدها نیروی رزمی ایستاده اند. این حجم از نیرو برای حویجه ای که بر اساس تمامی گزارش های موجود، شبه فارغ یا بلکه کاملا فراغ است طبیعی نیست. گمانم آن است که هدف تهدید پیشمرگه و کرکوک است. ولی مگر به این زودی می شود؟ تصورم آن است که سرنوشت کرکوک چه با مذاکره حل شود، به ماهها زمان نیاز دارد. کردها در مساله همه پرسی بسیار سرسخت وارد شده و کماکان نشان می دهند. نشانه ای مبنی بر واگرایی میان ایشان و وجود دودستگی (به جز همان اعتراضات حزب گوران و اتحاد اسلامی) وجود ندارد.

از روی جاده خاکی کنار پل به راست می پیچیم و دقیقه ای بعد به منزلی می رسیم که دیروز در همان جا پیرزن برایمان دوغ آورده بود. ظاهرا سرهنگ عبدالمجید اتاق عملیاتش را آن جا به پا کرده است. نقشه مرحله سوم عملیات را هم بر دیوار پشت سرش چسبانده است. از پیرزن دیروزی می پرسم. می گوید به خدا غاصب نیستم، این جا منزل یکی از داعشی ها بوده و منزل پیرزن چندخانه بالاتر است. بعد کشوی میزش را باز می کند و اسنادی از داعش را نشانم می دهد. به سرعت از آن ها عکس می گیرم.

 

کلمات کليدي:
ارسال نظر