گزارش چهلم از عملیات حویجه
ابوتراب همان طور که می شنود در جا خشکش می زند. این خبر مثل آب سردی است که روی سر همگی ما ریخته می شود. لحظه ای خنده های میان فرماندهان بر لبانشان خشک می شود. ابوتراب را می بینم که همان طور که به محل انفجار نگاه می کند و چشمانش آب می افتد. این اولین بار است که ابوتراب را اینگونه می بینم. هیچ گاه فکر نمی کردم بتوانم روزی بغض و اشک هایش را ببینم.
تاریخ انتشار : 1396/10/20
بازدید : 129

گزارش چهلم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

ابوزهرا، فلاح، سیدحسان، ابوحنان، ابوزهرا، سروان اثیر و موحان به پشت بام می روند تا عملیات را از آن جا رصد کنند. من اما کماکان در حال تصویربرداری از اسنادی هستم که در این منزل جا مانده است.

کمی با سرهنگ عبدالمجید می نشینیم و گپ می زنیم. چایی می آورند و در این صبح می چسبد. چای را که صرف می کنم از اتاقش به سمت اندرونی منزل و راه پله ها خارج می شوم.  به آخرین پله های منتهی به پشت بام می رسم. با نفس های بریده و کمری خم! زودتر از آن چه فکر می کردم پیر شده ام

پله ها که تمام می شوند و سطح بام را می بینم، ابوتراب به چشمم می خورد که گوئیا زودتر از دیگران آمده است. احمد ناطق هم مثل همیشه کنارش ایستاده است. پشت بام ایستاده و ابوحنان و بدری ها دوره اش کرده اند. ابوزهرا به ابوحنان می گوید به ابومحمود بگو که ما به خط می زنیم. ابومحمود را نمی شناسم البته. خودش اما بی سیم به دست دارد با رافع صحبت می کند و اوضاع میدان را جویا می شود. در سمت چپ و جانب غربی ما درگیری شدیدی در روستای «ستة» صورت گرفته است. صدای تیربارها حتی یک لحظه هم متوقف نمی شود. زد وخورد شدیدی شده است. فاصله اش نهایتا چندصدمتر است.

ابوتراب و رافع دارند صحبت می کنند که انفجار بسیار بزرگی در روستای «ستة» اتفاق می افتد. ابوتراب همان طور که دوربینی می گیرد و به بررسی اوضاع می پردازد، به سرعت از طریق ارتباط رادیویی از یگان حاضر در آن روستا از چرایی انفجار می پرسد. صدای ناشناسی می گوید انتحاری بود قربان! انتحاری! فرمانده می پرسد کسی هم آسیب دیده است یا نه؟ می گوید پیش از آن که به نیروها برسد، تانک آن را هدف قرار داده است اما خود تانک دچار آسیب شده است و توان ادامه دادن ندارد. ابوتراب خدا را شکر می کند و می گوید بسیار مراقب باشید. دو مرد دیروزی راست می گفتند که دو انتحاری به روستا آمده اند. اما این که چرا علیرغم در اختیار داشتن مختصات دقیق جغرافیایی دو انتحاری، یگان هوایی یا توپخانه، آن دو را هدف قرار نداده اند برایم جای سوال است.

سرهنگ فلاح دارد خاطرات ابوکرار شهید را برای ابوتراب تعریف می کند و با سیدحسین و سیدغسان می خندند. ابوتراب همان طور که می خندد مرا می بیند و  دوباره روبوسی میکنیم. می گوید تو خوراک انتحاری هستی! هر جا هستی انتحاری ها می آیند. عجیب است که این یکی را از دست دادی. بعد رو به فلاح می کند و می گوید تو در فلوجه نبودی، همان روزی که دکتر آمد، یازده انتحاری به ما حمله کرد!

جمع بودن فرماندهان را که می بینم، موبایلم را در می آورم تا با هم سلفی بگیریم. با این که عموما سلفی گرفتن یا همان «خویش انداز» خودمان را خیلی دوست ندارم، با این حال، فرصت خوبی است و صبحی بس دلنشین. ابوزهرا که صحنه سلفی گرفتن را می بیند، می گوید دکتر نیاز نیست از ما تصویر بگیری! اداره اطلاعات ایران تصاویر همه ما را دارد. دوباره همه می خندیم. کم نمی آورم و می گویم سرهنگ، نان ما را آجر نکن! بگذار آن ها بفهمند که نیمچه عرضه و جنمی هم در وجود من هست! همه و از جمله ابوتراب  می خندند.

داریم تصویر می گیریم که این بار انفجار بسیار بزرگی در جهت شمالی و محور رافع صورت می گیرد. قارچ انفجار گسترده ای بالای تعدادی از منازل روستای روبرو به آسمان می رود. نوع انفجار نشان می دهد که انتحاری بوده است. ولی با حجم بسیار بالای مواد منفجره! گزارش می رسد. انتحاری بوده است ولی خوشبختانه کسی آسیب ندیده است. حالا دیگر پس از سه سال و در واپسین روزهای نبرد با داعش، دیگر همه اصول و قواعد فرار را به خوبی آموخته اند.

سربازان این بار پتویی می آورند و ابوتراب و ابوحنان مشترکا مشغول بررسی خطوط و آخرین مواضع می شوند. مثل همیشه بر روی تب لت های سامسونگ! در این سه ساله در عراق به ندرت نقشه کاغذی دیده ام. تقریبا همه فرماندهان چه در حشد و چه در نیروهای رسمی نظامی، همگی از تب لت ها و نقشه های دیجتال که به سرعت بروزرسانی می شوند، استفاده می کنند. رافع دارد مختصات جغرافیایی آخرین نقطه آزاد شده در خط خودش را برای ابوتراب ارسال می کند و او هم به سرعت در لب تاب مخصوصش ثبت می کند.

در این میان یکی از فرماندهان پلیس فدرال با درجه سرلشکری را می بینم که به بالای پشت بام می آید و دقایقی را با ابوتراب صحبت می کند. از سیدغسان در خصوص او می پرسم؟ می گوید آهان! راستی دکتر! این آدم جزو کسانی بوده که تا آخرین لحظات نبرد و سقوط موصل در شهر حضور داشته است. اگر نیازمند اطلاعاتی در این خصوص هستی، اکیدا مفید خواهد بود. جلو می روم و خودم را معرفی می کنم و می گویم می دانم که فرصت مناسبی نیست اما اگر افتخار بدهید دقایقی را در خصوص موصل و ماجراهای آن کمی با یکدیگر گپ بزنیم. اگرچه سرد برخورد می کند ولی در کل قبول می کند. ده دقیقه ای را با هم صحبت می کنیم. اطلاعات بسیار خوبی در اختیارم می گذارد و بر بی گناهی مهدی الغراوی فرمانده وقت موصل تاکید می کند.

مصطفی هم آمده است. داریم با هم کل کل می کنیم که این بار انفجار سومی در همان مسیر انفجار قبلی صورت می گیرد. لابد این هم باید مفخخه باشد. ابوتراب از رافع استفسار می کند، اما او هم از جزئیات انفجار بی اطلاع است. دقیقه ای بعد یکی که نمی شناسم کیست از پشت بی سیم به ابوتراب خبر می دهد که خودروی انتحاری به آن ها حمله کرده و سروان مقداد به شهادت رسیده است.

ابوتراب همان طور که می شنود در جا خشکش می زند. این خبر مثل آب سردی است که  روی سر همگی ما ریخته می شود. لحظه ای خنده های میان فرماندهان بر لبانشان خشک می شود. ابوتراب را می بینم که همان طور که به محل انفجار نگاه می کند و چشمانش آب می افتد. این اولین بار است که ابوتراب را اینگونه می بینم. هیچ گاه فکر نمی کردم بتوانم روزی بغض و اشک هایش را ببینم.

ولی معلوم است خودش را به زور دارد کنترل می کند تا جلوی نیروهایش کم نیاورد. در هر صورت عقلانیت و تدبیر فرماندهی بر احساسات و عواطفش غلبه می کند و می گوید الحمدلله! و بعد خطاب به فرماندهان دیگر می گوید به کارهایتان برسید! عراقی ها عادت خوبی دارند که پس از شنیدن خبر شهادت کسی، خداوند را شکر می کنند! شکر در هر لحظه و هر جا و در حال و وضع!

حالا دیگر هر کسی به گوشه ای رفته و در خود فرو می رود. خبری از شوخی ها و بگو و بخندهای چند دقیقه قبل نیست. سرهنگ اثیر را می بینم که بدون هیچ خجالتی دارد گریه می کند. از همه بیشتر! در این دوره سخت سیزده ساله گذشته که نمادهای طائفه گرایی در آن بسی پررنگ بوده است، اشک های یک فرمانده سنی اهل دیاله برای یک سروان شیعه اهل حله، نشان از همان دوره ای می دهد که فرزندان عراق به ابناء الجنوب و ابناء الشمال تقسیم می شدند و نه به سنی و شیعه!

یاد قرارم با مقداد می افتم که در روستای حنف به او قول داده بودم که در شهر و در صورت درگرفتن نبرد شهری آن ها را همراه کنم. حالا او روح سبک اش را از بند این تن سنگین و مزاحم، رها کرده است. به برادرش فکر می کنم و این که این بار چگونه با او دیدار کنم.

همان طور که همه در غم خبر شهادت مقداد، شوک زده شده اند، ابوتراب فلاح را فرامی خواند و می گوید به سرعت خودتان را آماده کنید. باید از محور غربی، رافع را پوشش داده و به سمت شهر پیشروی کنید. ممکن است همین امروز به شهر بزنیم و کار را یکسره کنیم. فلاح هم سرهنگ اثیر و سرگرد موحان و سرگرد محمد را فرامی خواند و سریعا دستور را به آن ها ابلاغ می کند.

محمد دارد از پله ها پایین می رود که رو به من کرده و می گوید دکتر از این جا زیاد دور نشو! من به سرعت به این جا برمی گردم تا با هم پیشروی کنیم. خودش هم به طارقیه بازمی گردد تا اوضاع را سروسامان بدهد. من اما دل در دلم نیست. به ویزه پس از شنیدن خبر شهادت مقداد. رو به سیدغسان می کنم و از او خودرویی می خواهم تا من را به تقاطع عملیات برساند و آن جا با اولین خودرو به سمت رافع بروم. به نظرم درگیری ها در محور جنوبی شهر شدید تر باشد.

سروان عمار همراهی و قبول زحمت می کند. به تقاطع که می رسیم، خودرویی از تیپ رافع قصد حرکت به خط مقدم را دارد. ده دقیقه ای کنارشان می مانم تا این که براه می افتیم.

 

ارسال نظر