گزارش چهل و یکم از عملیات حویجه
فرمانده بدری ها می گوید ببینید! من آدم هایی در زاب دارم که تمام اطلاعات شما را به ما داده اند و تمامی خدمت های شما به داعش را برای ما نقل کرده اند. آن ها را می آورم و با شما روبرو می کنم تا حقیقت آشکار شود! در حال خروج هستیم که اوس دوباره برمی گردد و خطاب به زن خانواده می گوید اگر به شکلی به همسرت دسترسی پیدا کردی به آن ها بگو غیرت نداشتی که زن و بچه ات را رها کرده ای و رفتی! بگو که شرف و حیثیتش را لکه دار نکردیم. مردانگی را از ما یاد بگیرد.
تاریخ انتشار : 1396/10/20
بازدید : 196

گزارش چهل و یکم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 در سه راهی تعداد زیادی کاغذ می بیینم که روی زمین ریخته شده است. برمی دارم. چه گنجی است! تعداد زیادی از توبه نامه های داعش که کارمندان یا افسران اهل سنت منطقه آن را امضا کرده اند و تعهد داده اند که دیگر با دولت و نیروهای عراقی همکاری نداشته باشند.

براه می افتیم. داخل مسیر هستیم که خبر می آورند که مقداد به شهادت نرسیده، بلکه مجروح شده است. صدای فریاد فرماندهان پشت بی سیم شنیده می شود و همگی اظهار خوشحالی و شعف می کنند. این نشان دهنده محبوبیت بالای مقداد در  لشکر واکنش سریع  است. حقیقتا هم دوست داشتنی و محجوب و از لحاظ کاری، حرفه ای است.

پرسان پرسان آدرس رافع را می گیریم و تقریبا ده پانزده دقیقه پس از حرکت، به خودروی او می رسیم. در چندصمتری روستایی ایستاده است و نیروهایش را هدایت می کند. طلیعه نیروهای او حالا به ورودی روستا رسیده اند و با احتیاط به پیش می روند. سلام می کنم و از وضعیت مقداد می پرسم. می گویم چرا خودرو را قبل از رسیدن هدف قرار نداده اید؟ می گوید کدام خودرو؟ می گویم همان انتحاری دیگر! تعجب می کند و پاسخ می دهد که خودرویی در کار نبود اصلا! می گویم پس مقداد چطور زخمی شده است؟ می گوید وارد منزلی شده اند که بمب گذرای شده است. می گویم پس چرا گفته اند خودرو! می خندد و می گوید از ترس تنبیه!

زیر سایه هاموی رافع نشسته ایم و او دارد از روی تب لتش برایم نقشه عملیات و طرح احتمالی حمله به حویجه را توضیح می دهد.

از رافع می پرسم که اسم دهکده روبرو چیست؟ می گوید روستای «الجبوریه». می گویم با اجازه شما من با بچه ها همراه می شوم.  براه می افتیم و دقیقه یا بعد به مدخل روستا می رسیم. نیروها وارد روستا شده اند. ما هم وارد می شویم. خانواده ها با پرچم های سفید از منازل بیرون آمده اند و زن ها و دخترکانشان کل می کشند. بچه ها با چشمانی گرد و متعجب دنبال خودروها راه افتاده اند و می دوند. یکی از بچه ها به بالای ساختمان مرتفعی می رود و پرچم عراق را آن بالا نصب می کند.

از تعدادی از خودروها، آدرس ستوان عمار را می پرسیم. در نهایت پیدایش می کنیم. در کنار دیواری ایستاده است و صفی از مردها همچون صف نانوایی در چند متری او ایستاده اند. برخی پرچم های عراق را به دست گرفته اند. روی دیوار نوشته است داروخانه و آزمایشگاه الجبوریه. (مختبر و صیدلیة الجبوریة). تعجب می کنم در این روستای حاشیه ای داروخانه و آزمایشگاه پزشکی وجود دارد. پیاده می شویم و حال و احوال می کنیم. می پرسم این صف برای چیست؟ برای بازجویی؟ می خندد و می گوید نه هنوز! این صف تراشیدن ریش است!!

یکی شان در ابتدای صف ایستاده و ریش همگی را می ترشد. ریش های بسیار بلندی که این ماشین از پس آن ها به راحتی برنمی آید! با عمار سری به انتهای روستا می زنیم. دهها زن و دختر از منزل هایشان بیرون آمده اند و دارند کل می کشند. عمار تلاش دارد زن ها را برگرداند. فریاد می زند برگردید. ممکن است انتحاری یا قناصه های داعش به این سو حمله کنند و خودتان و کودکانتان آسیب ببینند. صدایش می گیرد اما زن ها دست بردار نیستند. برنمی گردند. مجبور می شود از مردهای روستا کمک بگیرد. هرطور شده راضی شان می کند که بازگردند. تهدید می کند که اگر زن ها و بچه ها بازنگردند مجبور است از قوه قاهره استفاده کند. اغراق نمی کنم اگر بگویم از بدو ورود به این روستا بیش از دویست تا سیصد کودک دیده ام.

از اینجا تا حویجه دیگر چیزی کم تر از سه کیلومتر فاصله داریم و شهر به راحتی دیده می شود. از چند نقطه در داخل شهر دود سیاه رنگی به آسمان برخاسته است. حکما بمباران پیش از حمله است. بولدوزر پلیس فدرال هم براه افتاده و دارد ورودی های روستا را می بندد. ستوان «اوس» را می بینم که همراه با مرد میانسالی که دشداشه سفیدی به تن کرده و تازه ریش هایش را کوتاه کرده است، عازم جایی شده اند. اوس از فرماندهان تحت امر سرهنگ «عمر» و هر دو از اهل سنت بعقوبه هستند. ستوان حقیقتا منضبط، کارآمد، مودب و بالنتیجه دوست داشتنی است. از فلوجه با هم دوستی داریم. می پرسم خیر است ستوان! کجا می روی ؟! می گوید با این مرد می روم تا منازل داعشی های موجود در روستا و مقرهای آن ها را به من نشان دهد.

مردجوانی با فرزندانش آن جا ایستاده است. ریش هایش را پروفسوری اصلاح کرده است. یکی از سربازان می پرسد رفتار نیروها با شما خوب بود؟! اذیتتان نکردند؟! می گوید فول! فول ماشاء الله!  اصلا و ابدا اذیتمان نکردند بالعکس خیلی هم خوب رفتار کردند.

با اوس براه می افتیم و به سمت منزلی می رویم که اهالی اطلاع داده اند در آن یک خانواده داعشی زندگی می کند. اوس می گوید ظاهرا لواء علی اکبر (ع) وارد مدخل شهر شده است و تا الان هم یکی دو انتحاری به آن ها حمله کرده است. می گوید ممکن است امروز علی اکبر از محور جنوبی وارد حویجه شود. صد متر آن سوتر منزلی است که خانواده عضو داعش در آن سکونت دارند. اهالی می گویند بومی این روستا نیستند و چندوقتی است که از جای دیگری به این جا آمده اند و با کسی هم ارتباطی ندارند. به درب منزل که می رسیم، دخترک ملیحی دم درب ایستاده است و پشت سرش گوساله ای روی زمین نشسته و دارد با دمش بازی می کند. سرباز همراهمان از او می پرسد مردانتان کجا هستند؟! فقط لبخند می زند و چیزی نمی گوید. اوس اما لپ چپش را می کشد و می بوسد و سپس وارد منزل می شود. همان پیرزن صدمتر قبل هم این بار همان طور که می گوید حشدالشعبی خوش آمدید! با ما وارد می شود. مهمان ناخوانده!

با اوس و دو سرباز دیگر به سمت اتاق ها می رویم. اوس صدا می زند اهل خانه کجایید؟ چندثانیه ای نگذشته است که زن پنجاه و چندساله ای به همراه دو دختر و یک مرد جوان و چندین طفل و کودک از داخل اتاق ها بیرون می آیند. دوربین من را که می بینند، بلافاصله صورت هایشان را می پوشانند. اوس از مرد جوان که پسربچه یکی دو ساله ای را در آغوش گرفته است،  درخواست می کند تا کارت های شناسایی اش را تحویل دهد. این روزها همگی و به ویژه مردها حتما کارت های شناسایی شان را به همراه دارند.

اوس کارت شناسایی مرد را می بیند و همزمان از زن خانواده می پرسد که اهل کجا هستید؟ می گوید همین روستا! اوس می خندد و می گوید دروغ گفتی «چذبتِ». بعد همان طور که با کارت شناسایی مرد جوان، پیشانی اش را می خاراند می گوید من از شما صداقت و صراحت می خواهم. از دروغ گفتن نفعی عایدتان نمی شود. سپس کارت را به مرد جوان پس می دهد و از او می پرسد چه نسبتی با این خانواده داری؟ می گوید دامادشان هستم.

زن که فهمیده است، اطلاعات خوبی از خانواده اش در اختیار نیروهای عراقی است، می گوید من منظورم این بود که این جا زندگی می کنیم. ولی اصالتا اهل جای دیگری هستیم و دو هفته پیش به این جا آمده ایم. این جا منزل یکی از اقواممان است. اوس دوباره می خندد و می گوید، کدام قوم و خویش؟! این منزل آن بدبخت بیچاره ای است که از ترس شوهرت و همفکرانش به کرکوک گریخته است. این جا منزل مصادره ای است. زن سرش را پایین می اندازد و چیزی نمی گوید. اوس می گوید دومین دروغ!

ستوان که احساس می کند که گفتگویش با زن ها و مرد جوان به نتیجه ای نمی رسد، روی دو کنده زانویش می نشیند و از دو دخترک خردسال که بین سه تا پنج سال عمر دارند، می پرسد که منزلتان کجاست. کودک است دیگر! نمی تواند دروغ بگوید! اصلا از قدیم گفته اند حرف راست را زا بچه بشنو! خیلی سریع و صریح می گوید اسدیره! مادر بچه ها اما خیلی مضطرب است. فکرش را هم نمی کرد که اوس پای بچه ها را به میان بکشد. اوس دست دو کودک را گرفته و به چندمتر آن سوتر و کنار ستونی می برد و با استفاده از تکنیکی که مولوی یاد داده است شروع می کند به صحبت با این دخترکان!

چون که با کودک سروکارت فتاد

 پس زبانی کودکی باید گشاد

از دخترک ها می پرسد که پدرتان کجاست؟ دخترک کوچک تر می گوید به کرکوک رفته است. اوس می پرسد به کرکوک رفته یا به سمت پیشمرگه. دخترک مادرش را نگاه می کند. اوس صورتش را می چرخاند و می پرسد آن جا را نگاه نکن. فقط به من نگاه کن! دخترک می گوید پدرم به کرکوک رفته است. اوس مجددا می پرسد اسلحه شان چه شکلی بود؟ جوابی نمی دهند. سلاح کمری اش را نشان می دهد و می گوید این شکلی بود؟ هر دو سر تکان می دهند و می گویند آری! همین شکلی بود! اوس نیم خیز می شود. من فکر می کنم کارش تمام است و می خواهد برود. بعد از جیبش دو اسکناس پنج هزار دیناری در می آورد و به ره کدامشان می دهد . دخترک کوچک تر از خوشحالی می دود و به سمت مادرش می رود.

در همین حین که ستوان دارد با کودکان حرف می زند، گروهی از بخش اطلاعات بدر هم آمده و مشغول بررسی هویت اعضای خانواده است. کار اوس با این دخترکان تمام است. حرکت می کنیم و به سمت مادر خانواده می رویم. اوس اما به سمت دخترهای جوان می رود. دو نفرشان که بچه های کوچکی بغل کرده اند، صورت هایشان را پوشانده اند و آن یکی که جوان تر است نه بچه ای در بغل دارد و نه صورتش را نقاب زده است. برعکس دارد، ناخن هایش را می جود! طبیعی است. اثر استرس و تنش روحی است! اوس به آن ها رو کرده و می گوید ما با زن ها کاری نداریم. از من نترسید! آیا کسی به شما تعرض کرد؟ دخترها می گویند نه! برعکس رفتار شما با ما خیلی هم خوب بود! اوس مجددا می گوید ما نیامده ایم که زن ها را با خودمان ببریم! حتی زنان داعشی ها را! کار ما این نیست! ما فقط آمده ایم تا داعشی ها را دستگیر کنیم! بعد کمی از آن ها فاصله می گیرد و مجددا برمی گردد و می گوید پدرتان عضو داعش نبود؟! دخترها با اضطراب می گویند نه به خداوند! عضو داعش نبود! اوس می خندد و می گوید اگر ما اطلاعات نداشته باشیم، بیهوده به اینجا نمی آییم. اطلاعات ما دقیق است. منبع آن هم همین مردم هستند. مردم همین روستا! این ها مگر با شما دشمنی دارند که بخواهند دروغ بگویند؟!

فرمانده بدری ها می گوید ببینید! من آدم هایی در زاب دارم که تمام اطلاعات شما را به ما داده اند و تمامی خدمت های شما به داعش را برای ما نقل کرده اند. آن ها را می آورم و با شما روبرو می کنم تا حقیقت آشکار شود! در حال خروج هستیم که اوس دوباره برمی گردد و خطاب به زن خانواده می گوید اگر به شکلی به همسرت دسترسی پیدا کردی به آن ها بگو غیرت نداشتی که زن و بچه ات را رها کرده ای و رفتی! بگو که شرف و حیثیتش را لکه دار نکردیم. مردانگی را از ما یاد بگیرد.

بیرون درب منزل اما تعدادی از اهالی صف کشیده اند و منتظر نتیجه گفتگوی ما هستند. بیرون که می آیم، همان پیرزن مشکی پوش که هنوز پرچم سفیدش را در دست دارد، می گوید مادرجان از شبکه الشرقیه هستی شما؟! اوس می خندد و می گوید خود سعد البزاز است. همگی می خندیم. سعد البزاز موسس شبکه الشرقیه و ساکن لندن است. بزاز و شبکه الشرقیه گرایشات روشن بعثی گرایی دارند و در واقع به نوعی تریبون غیررسمی یعث در عراق هستند.

زن جوانی که شال قرمز به سر کرده و چند قلم خودش را آرایش کرده می گوید چه شد؟ با این خانواده چه کردید؟ این خانواده تمامی مردانش در دولت اسلامی بوده اند! بعد متوجه می شود که چه گفته، اصلاح می کند و می گوید البته آن ها می گویند دولت اسلامی ما می گوییم داعش! اوس می گوید مشکلی ندارد. راحت باش. می گوید برادران این زن به اسم های رشید، حسن و عَبِد در داعش بودند. پسر جوان می گوید جزو فرماندهان داعش بوده اند. اوس می گوید چه زمانی فرار کرده اند؟ همین روزهای اخیر؟ زن می گوید نه! برادرانش مدت های زیادی است که رفته اند! قبل از شروع عملیات حویجه!

دیگر اذان ظهر شده است. خبر می آید که علی اکبر و بخشی از بدر و فرقه العباس از محور جنوبی به شهر زده اند و موفق به وورد به پل شهر شده اند. پلی که روی نهر آب کوچکی بنا شده است. ظاهرا رافع هم به روستا آمده است. با اوس به سمت او می رویم. در کنار مسجد روستا ایستاده است. حال و احوال می کنیم و وضو می گیریم و نمازمان را در همان مسجد کوچک روستا می خوانم. روستای به این بزرگی و ثروتمندی نباید چنین مسجد کوچک و ساده ای داشته باشد.

نماز را که می خوانیم رافع می گوید تا نیم ساعت دیگر یگان فلاح از همان نقطه عازم غرب حویجه خواهد شد. حالا دیگر اصرارم برای رفتن دوبرابر می شود. می دانم که ماندن با رافع یعنی هیچ! یعنی تماشای دورادور تمامی صحنه هایی که می بایست در بطن آن باشم!  رافع چاره ای جز تمکین ندارد.

براه می افتم و به نقطه رهایی می رسم! نیم ساعت بعد، رافع هم از راه می رسد و از طریق بی سیم، سرهنگ فلاح را توجیه و هدایت می کند تا بتواند مسیر دقیق را پیدا کرده و یگان هایش را به این سو بیاورد. یک ربع زمان می برد تا طلیعه سپاه فلاح هم به ما ملحق شوند. خود فلاح روی هاموی نشسته و به همراه نیروهای محافظش از راه می رسد. دیدن فلاح به انسان نشاط می دهد.

حال و احوال می کنیم. سپاه فلاح رفته رفته از راه می رسند. ده دقیقه ای طول می کشد تا هماهنگی های لازم انجام شود. همه باید به سمت روستاهای جنوب غربی حرکت کنیم و از آن جا به سمت شهر بپیچیم. ولی ظاهرا رافع ماموریت دارد تا از شمال شهر به سمت خاکریز پیشمرگه بشود و وارد شهر نخواهد شد. پس دیگر ادامه کار با رافع مفید نخواهد بود. برنامه احتمالی صبح در واقع نهایی شده است. محمد می گوید قاسم العرجی و هادی عامری هم وارد منطقه شده اند و با ابوتراب و فرماندهان بدر جلسه داشته اند و تصمیم بر آن شده است تا همین امروز و تا قبل از تاریک شدن هوا، نیروها به سمت شهر حرکت کرده و در صورت امکان از تمامی محورها وارد شهر شوند. حشد هم در خیابان اصلی شهر درگیر است و می خواهد تا قبل از تاریکی، بیشتر در عمق شهر نفوذ کند. گزارش ها حاکی است که تقریبا شهر خالی خالی است و تعداد بسیار اندکی داعشی در حال مقاومت هستند.

 

ارسال نظر