گزارش چهل و دوم از عملیات حویجه
با احمد براه می افتیم و گپی تازه می کنیم. هنوز بیست متری به هاموی موحان داریم که گلوله ای با شتاب درست از یکی دو متری بالای سر من و احمد رد می شود و به یکی از هاموی های متوقف در روی جاده اصلی اصابت می کند. شیرازه یگان ها به هم می خورد. هر کس به سویی فرار می کند. من و احمد هم با شتاب خودمان را به هاموی رسانده و پشت آن پناه می گیریم. خودروی تویوتای فلاح که سیدحیدر پشت آن نشسته از هول و هراس به داخل گودال بزرگی سقوط می کند
تاریخ انتشار : 1396/10/24
بازدید : 439

گزارش چهل و دوم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

با فلاح و یگان هایش براه می افتیم. رافع هم پشت سر ما می آید. بدری ها هم همراه ما هستند. طلیعه یگان های بدر اما از ما جلوتر رفته اند. چندین روستاست که وارد آن ها می شویم. پشت بام ها همه پرچم های سفید نصب کرده اند. با این حال نیروها با آرایش نظامی و از جهت های مختلف وارد روستاها می شوند. زن و مرد و پیر و کودک همگی از منازل بیرون آمده اند و دست تکان می دهند و کِل می کشند.

روستای دوم را که رد می کنیم، رافع هم خودش را می رساند. با هاموی سمیر آمده است. پیاده می شویم.. پیرزن هفتاد هشتاد ساله ای آن سو، پارچه ای سفیدرنگ را در دست گرفته و با ریتم موزیک حماسی، تکانش می دهد. چیزی نمانده که پیرزن به رقص دراِد. با ابوحیدر حسابی می خندیم.

مرد پنجاه ساله ای به همراه پسرانش در میانه جاده آسفالت ایستاده و از داخل سطل بزرگی، انار در می آورد و میان نیروها توزیع می کند. حکما انارها هنوز نرسیده و ترش مزه هستند. برخی از بچه های می گیرند و در گوشه ای می نشینند و به خوردن مشغول می شوند. من هم که از دیشب چیزی نخورده ام از فرط گرسنگی حاضر به قبول انار می شوم. انار بزرگی می گیرم و در گوشه ای می نشینم و به خوردن مشغول می شوم. سیدغسان را می بینم که دارد از جوانی بومی که لباس ورزشی قرمز رنگی به تن کرده، مسیر منتهی به غرب حویجه را می پرسد. تقریبا کمتر از دو سه کیلومتر تا مدخل غربی شهر فاصله داریم. کمی با ما راه می آید اما تقریبا اطلاعات مناسبی ندارد. این بار فلاح پیرمردی قریب به شصت ساله که دشداشه پیازی رنگی را پوشیده صدا می زند. پیرمرد با ترس جلو می آید. فلاح می گوید چرا ترسیده ای؟! مگر می خواهیم تو را بکشیم؟ بهترین مسیر منتهی به حویجه کدامست؟! البته از جهت غربی!

پیرمرد می گوید من همه مسیرها را بلد هستم و حتی اگر بخواهید با شما همراه خواهم شد. فکر نمی کند که فلاح قبول کند و از این تعارف خشک و خالی استقبال کند. فلاح سریع رو به علی می کند و می گوید این مرد را به همراه خود ببرید تا مسیر را به شما نشان بدهد. پیرمرد وا می رود. معلوم است حسابی ترسید هاست. از چه؟! نمی دانم از ما یا ترس از حملات داعشی ها!

علی دست مرد را می گیرد و سوار هاموی می کند و با هدف شناسایی جلو می روند. فلاح اما از آن جا به راست می پیچد و به سمت منزل یکی از روستایی ها می رود. من هم به آن سمت می روم و موحان را می بینم که با فلاح ایستاده است. تکه اناری که از قبل در دستم مانده را می بیند و می گوید چطور این انارهای ترش را می خورید؟ می گویم عزیزم! از فرط گرسنگی! نه نهار خورده ام و نه صبحانه! محافظش احمد را صدا می زند و می گوید ببین داخل خودروی من نهار یا بیسکویت یا چیزی می بینی برای دکتر بیاوری! می گویم چیزی نمی خواهم فقط اگر لیوانی چای باشد کافی است. می دانم که همیشه موحان داخل هاموی اش فلاکس چای به همراه دارد. می گوید اتفاقا چای داغ و تازه دم داریم. بعد احمد را صدا می زند و می گوید بجنب برای دکتر چای بیاور. رو به احمد می کنم و می گویم نه! خودم می روم و می خورم. تو زحمت نکش! احمد اما می گوید نه! پس بگذار من هم با تو بیایم. با احمد براه می افتیم و گپی تازه می کنیم. هنوز بیست متری به هاموی موحان داریم که گلوله ای با شتاب درست از یکی دو متری بالای سر من و احمد رد می شود و به یکی از هاموی های متوقف در روی جاده اصلی اصابت می کند. شیرازه یگان ها به هم می خورد. هر کس به سویی فرار می کند. من و احمد هم با شتاب خودمان را به هاموی رسانده و پشت آن پناه می گیریم. خودروی تویوتای فلاح که سیدحیدر پشت آن نشسته از هول و هراس به داخل گودال بزرگی سقوط می کند اما بخش عقب خودرو بیرون می ماند. چند نفری به کمک سیدحیدر می روند.  گلوله درست از سمت شهر آمده و ما هنوز نیرویی در آن جا نداریم. پس بی شک کار داعش بوده است. منتظر آتش سنگین تر هستیم اما خبری نیست که نیست. این سوال برای همه ما مطرح است که چرا فقط یک گلوله! این قطعا آتش خودی نیست.

یکی دو دقیقه ای نگذشته که دهها هاموی به نقطه تقریبی شلیک گلوله نشانه روی می کنند و بارانی از گلوله های تیربارهای نیمه سنگین روانه آن سو می شود. بی آن که هیچ کس از مکان دقیق شلیک خبر داشته باشد.

حسین را می بینم که از سمت فلاح دارد با دو می آید. می گویم مراقب باش حسین! سریع تر! می آید و خودش را به نفربر پلیس فدرال می رساند. صحبتی با فرمانده نفربر می کند و بعد چندثانیه می بینم نفربر شروع به پیشروی می کند. ظاهرا پیام فلاح را به او رسانده! موحان هم خودش را می رساند. می گوید چیزی نمانده بود افقی شوی دکتر! حالت خوب است؟! می گویم بادمجان بم را فراموش نکن! و لاتنسِ باذنجان بم! می گوید فلاح گفته است با این وضعیت هیچ توقفی نکنید. آهسته آهسته پیشروی کنید تا به شهر برسید. سمت چپ و راست را هم مراقبت کنید و هر تحرک مشکوکی را هدف قرار بدهید. احتمال این که در محور غربی مقاومت کنند هست!

سوار هاموی موحان می شویم و براه می افتیم. به موحان می گویم الان دقیقا کجا می رویم. به فارسی می گوید به روستایی به اسم جحیش!  می خندم و می گویم حجیش یا جحش (کره خر!) می خندد و می گوید نه! جحیش! هزار متر از این جا فاصله دارد. بعد نگاهی به تب لتش کرده و مسافت سنجی می کند و می گوید از روستای جحیش تا مرکز شهر حویجه 2800 متر راه است.

چند دقیقه بعد به یک سه راهی می رسیم که سمت راستش به سمت شرق و شهر حویجه می رود. موحان به راننده بولدزر که از پلیس فدرال است دستور می دهد سریعا جاده سمت چپ را با ریختن خاک مسدود کند تا انتحاری های احتمالی نتوانند خودشان را به نیروها برسانند.

کار بولدزرچی که تمام می شود به سمت حویجه براه می افتیم. سه چهار دقیقه نزدیک روستای جحیش می شویم. نکته عجیبی که  جلب توجه می کند آن است که هیچ خبری از پرچم های سفید نیست. موحان و محمد به نیروهایشان دستور احتیاط می دهند. هاموی ها و نفربرها و تانک ها با سرعت آرایش می گیرند و از مسیرهای مختلف با اجرای آتش وارد روستا می شوند.

 در تمامی عملیات حویجه این اولین روستایی است که هیچ خبری حتی از یک پرچم سفید در آن نیست. تاکید می کنم تنها روستاست! با توجه به این مساله، نیروها پیاده می شوند و خانه به خانه مشغول پاکسازی می شوند. خبری نیست. هیچ!

در حال نزدیک شدن به بخش ابتدایی شهر هستیم که ابوتراب بی سیم می زند و می گوید با توجه به گذشت زمان و تاخیر در اجرای عملیات، امشب را در آخرین نقاط آزادشده پدافند کنید و فردا صبح آماده هجوم شوید. نگرانی از ان است که تا قبل از تاریکی هوا نیروها موفق به آزادسازی تمام شهر نشوند و این خطر نفوذ داعش را تقویت می کند. تعدادی از سربازان  گردان  محمد ایستاده اند و دور یکی دیگر از همرزمانشان جمع شده اند. کنجکاو می شوم تا علت را دریابم. جلوتر که می روم می بینم چشمان سرباز خیس از اشک است. از رسول می پرسم ماجرا چیست؟! می گوید این یکی از دلاوران  گردان  دوم تیپ اول  لشکر واکنش سریع  و از شهروندان حویجه و ساکن روستای سعدیه است. سه سال است که پدر و مادر و خویشانش را ندیده است و حالا که سعدیه آزاده شده است، ان شاء الله  امروز و یا فردا به دیدار خانواده اش می رود. روی جیب خشابش نوشته است «عامر یاسین» اسمش است حکما.

با آن ها خداحافظی می کنم و به دنبال موحان می روم. در بدر دنبال محمد است. باید هماهنگی های لازم را با او در خصوص پدافند شبانه انجام دهد. گروهی دیگر از سربازانش را در یکی دو کوچه آن سوتر می بینیم. از فرمانده شان سراغ می گیریم. می گویند پیاده از سو رفت! نهایتا آن قدر می چرخیم تا جلوی همان مسجد به هم می رسیم. همان مکان توقف اولیه! آن هم نزدیک غروب آفتاب.

جزئیات صحبت های محمد و موحان دردی از من دوا نمی کند. به مسجد روستا می روم بلکه اسنادی از دستگاه خلافت دستگیرم شود. مسجد نسبتا باشکوهی است. تقریبا بهتر از هر مسجدی که تاکنون در منطقه دیده ام. با احتیاط پنجره را باز می کنم و به پشت درب نگاه می کنم. مبادا که تله کار گذاشته باشند. خبری نیست! با احتیاط در را باز می کنم و وارد می شوم. قفسه های مرتب کتابی را در کنار درب خروجی قرار داده و منشورات مختلف انتشارات مکتبة الهمة (ارگان رسمی انتشاراتی خلافت) را در آن قرار داده اند. کتاب ها و منشورات و پوسترهای زیادی از داعش وجود دارد که از هر یک دو نمونه برمی دارم.
از مسجد خارج می شوم و مجددا به همان کوچه نزدیک مسجد بازمی گردم. محمد روی تنه درخت خشکیده ای نشسته و دارد با بی سیم همراهش با یگان ها صحبت می کند. یکی از نیروها می گوید دو نفر را در منازل سمت راست جاده دیده اند و در حال انتقال آن ها هستند. می گوید هر دو تقریبا مسن هستند.

دقایقی بعد سیدغسان از راه می رسد. دو پیرمرد را می بیند و مقداری اطلاعات از محمد می گیرد. سوار می شویم. من و سید و یحیی و دو پیرمرد! دیگر هوا تاریک شده است که در راه طارقیه هستیم. یک ساعتی طول می کشد تا به طارقیه برسیم.

به مقر که می رسیم دو پیرمرد پیاده می شوند. من هم تجهیزاتم را می گذارم و نمازم را می خوانم و عازم مقر فلاح می شوم. شام هم طبق اکثر مواقع مفتح است. از گوشت همان سه چهار گوسفندی است که چند روز پیش موحان به نیت سیدالشهداء خریداری و ذبح کرده است.

تلویزیون روشن است و دارد بخش اخبار شروع می شود. با سرهنگ فلاح و ابوحیدر نشسته ایم و شاممان را می خوریم که سخنانمان مجددا به عالم سیاست و به طور خاص کردستان می رسد. فلاح دارد صحبت می کند که ناگهان به یاد مقداد می افتم . از صبح دیگر بالکل از مقداد فراموش کرده ام. از شدت ضرباهنگ تحولات و تحرکات مستمر! همان طور که لقمه را در دهان می گذارم، از ابوحسن آخرین وضعیت مقداد را می پرسم. نگاهی به من می کند و سرش را پایین می اندازد. بغض می کند و می گوید خداوند رحمتش کند! لقمه در دهانم خشک می شود. دنیا بر سرم خراب می شود. با این حال سعی می کنم خودم را کنترل کنم. عجب گلی را از دست دادیم! دیگرنمی توانم غذا بخورم. کمی با غذا بازی می کنم تا ابوحسن ناراحت نشود. وضعیت فلاح هم بهتر نیست! او هم دیگر دل و دماغش به غذا خوردن نمی رود.

نیم ساعتی صبر می کنم. می خواهم به تنهایی خودم بخزم! به جایی که کسی مزاحم تنهایی ام نباشد. مقر موحان بهترین جاست. از احمد می خواهم مرا به مقر موحان برساند. امشب تحسین هم تنهاست. موحان در خط مانده است. پیش تحسین می مانم و به مقداد فکر می کنم تاصبح!

فردا روز گنگی است. یا اطلاعات وارده درست است و حقیقتا شهر بدون درگیری آزاد می شود یا کمین ها و مفخخه ها برنامه هایی دارند که ما  از ان بی خبریم. مانند روز تلخ جمعه و انتحاری و کمین هایش! اگر چه اولی را محتمل تر می دانم.

 

ارسال نظر