گزارش چهلم سوم از عملیات حویجه
مجددا به محور محمد نگاه می کنم. برخی از نیروها پیاده شده و مشغول بازرسی خانه به خانه هستند. اسلحه و دوربینم را برمی دارم و از عقب هاموی به پایین می پرم. چشمانم سیاهی می رود و نفسم بند می آید. به گوشه ای می روم و دقیقه ای آرام می نشینم تا حالم کمی بهتر شود. همان طور که می روم، خطی از خون روی زمین می ریزد.
تاریخ انتشار : 1396/11/6
بازدید : 186

 گزارش چهلم سوم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

تازه اذان می دهند که سروکله عماد پیدا می شود. تنم می لرزد. یاد روز دوشنبه می افتم. دقیقا همین طور به دنبالم آمد. خدایش از امروز بخیر کند. هنوز حرفی نزده می گویم دوشنبه کجا رفته بودی؟! می گوید من دیر کردم. ساعت سه و نیم بود. گفتم شاید شما برگشته باشی! می گویم آخر با چه وسیله ای باید برمی گشتم؟! با تاکسی؟! حرفی بزن که لااقل ذره ای در آن منطق وجود داشته باشد. می گوید شرمنده دیگر! ببخشید. بعد می گوید راستی دکتر! به سرگرد که چیزی نگفتی؟! اگر بفهمد پدرم را در می آورد. حتما اخراجم می کند. می مانم چه بگویم! می گویم اگر امروز دوباره بلایی سرمان نمی اوری برویم که دیر نرسیم. بغلم می کند و مجددا عذرخواهی می کند.

ساعتی بعد در مدخل زاب هستیم.  بیست دقیقه ای نگذشته است که سیدحسین، سیدغسان و ستوان حسین هم از راه می رسند. سید با موحان دیده بوسی می کند و کمی در خصوص محور عملیاتی با یکدیگر مشورت و بحث می کنند. سیدغسان می گوید اجازه بدهید با کوآدکوپترهای گشتی بالای شهر بزنیم و اوضاع شهر را رصد کنیم. پهباد به آسمان می رود و گشتی می زند. هیچ خبری نیست. تنها نکته قابل توجه پارک غیرمنظم صدها خودرو در راست و چپ جاده هاست که تقریبا در هیچ جای دیگری سابقه نداشته است. روشن است که این کار داعش است. فرماندهان احتمال می دهند که تعدادی از این خودروها بمب گذاری شده باشد و در زمان نزدیک شدن به آن ها از راه دور منفر شوند. با این حال چاره ای نیست. تصمیم آن است که امروز شهر به طور کامل آزاد شود.

موحان هاموی ها را ردیف می کند و نفربر را در جلوی ستون می گذارد. سراغ تانک را می گیرد. هنوز روشن نکرده است. می گوید مشکل روغن ریزی دارد. و این یعنی این که به عملیات امروز نمی رسد. موحان که از همراهی تانک مایوس شده است به بولدزر دستور می دهد تا خاکریز ورودی شهر را بردارد تا خودروها عبور کنند.

موحان و محمد در یک مسیر نیروهایشان را آماده می کنند تا دستور حمله برسد. بعد رو به من می گوید تو همین جا بمان! اوضاع که آرام شد به سرعت یکی از هاموی ها را به دنبالت می فرستم. می خندم و می گویم باشد! به همین خیال باش! سری تکان می دهد و می گوید آخر کار دست خودت می دهی! می گویم جدی می گویم شما راحت باش! من همین جا می مانم. بعد هر دو می خندیم. خب اگر قرار بود که این جا بمانم در منزل می ماندم و نهایتا فیلم های نبرد را از طریق یوتویوب می بینم. پیرمرد دشداشه پیازی دیروزی را می بینم که دارد به همراه دو نفر از نیروهای محمد از داخل یکی از منازل به سمت ما می آید. ظاهرا قرار است مسیر منتهی به مرکز شهر را نشانمان بدهد.

دقایقی نگذشته است که دستور حمله می رسد. سیدغسان، موحان، محمد و سرهنگ اثیر آخرین هماهنگی ها و مشورت های لازم را انجام می دهند  و ستون زرهی حرکتش را آغاز می کند. نفربر زرهی هنوز یکصد  متر دور نشده است که موضعی را در دست راست به شدت زیر آتش می گیرد. نیروهای سرهنگ اثیر هم از محور شمالی وارد می شوند. هنوز دقیقه یا نگذشته که انفجار شدیدی در آن سو اتفاق می افتد. از نوع انفجار می توانم حدس بزنم که انتحاری بوده است. به هاموی ها نزدیک می شوم و  به عقب نزدیک ترین هاموی وانتی موجود در این محور می پرم. چقدر هم شبیه هاموی بسام است. خدایش بیامرزد. یک هفته گذشت از روز تلخ حادثه! کمی دقت می کنم! نه! اصلا خود هاموی بسام است. هنوز خون در هم آمیخته و خشک عثمان و محمد کف هاموی مانده است. آثار گلوله های کمین جمعه هنوز بر درب و پیکر و لبه های داخلی هاموی وجود دارد. عجب حکایتی است.

ستون براه افتاده است و داریم وارد شهر می شویم. من تقریبا در هاموی سوم هستم. از روزنه های فلزی هاموی بیرون را نگاه می کنم. نخستین چیزی که توجهم را جلب می کند، تابلوهای تبلیغ رادو البیان است. پس از آن تابلوی ایست بازرسی می بینم که بر آن نوشته شده است : « ولایت کرکوک. پست ایست بازرسی شیخ محارب الجبوری»

چهارصد متر است که وارد شهر شده ایم. خبری نیست تا به این جا. هاموی های جلویی حتی تیراندازی هم نمی کنند. هاموی موحان را می بینم که از جلو برمی گردد و خودش را پشت سر هاموی ما در داخل ستون جا می دهد. دارد با بی سیم صحبت می کند که من را عقب هاموی می بیند. می خندد و سر تکان می دهد.

صدمتر دیگر به جلو می رویم. با احتیاط و آرام. تابلوها و پرچم های خلافت در جای جای شهر برافراشته اند. دارم از تابلوی ولایت کرکوک تصویر می گیرم که تیراندازی های شدیدی آغاز می شود و همزمان هاموی ها شتاب می گیرند و با سرعت به سمت مرکز شهر حمله می کنند. آتش و حرکت. موحان با شتاب به جلو می روم و پشت سرم خالی می ماند. خیالم از سمت راستم راحت است. اما از پشت سر و سمت چپ هر آن امکان حمله وجود دارد.

به یاد کمین حی عدن در جانب ایسر موصل می افتم که در آن تعداد زیادی از نیروهای ضدتروریسم به شهادت رسیده و تعداد بیشتری زخمی و بسیاری از تجهیزاتشان هم نابود شد. درنگرفتن کمترین نبردی میان داعش  و نیروهای ما، کمی هول برانگیز است. می ترسم سناریوی عدن تکرار شود. کمی نگران می شوم. من بی پناه ترین عضو یگان هستم به هر حال. به دیواره اتاقک هاموی می کوبم. عدنان در بالای برجک دارد با تیربار به اهداف خاصی شلیک می کند. می گویم اسلحه ات را به من بده. چندثانیه ای طول می کشد، خم می شود و اسلحه اش را از داخل هاموی برمی دارد و به من می دهد. آن را مسلح می کنم و روی پایم می گذارم.

بعد سرک می کشم و سمت راست و محور محمد را می پایم. خبری نیست که نیست. نگاهم به همان محور محمد است که گلوله ای مستقیم می آید و دقیقا جلوی صورتم به دیواره هاموی اصابت می کند و منفجر می شود. لحظه ای در چند نقطه بدنم احساس سوزش کردم. به ویژه بر روی پهلوی چپم. بلافاصله اسلحه را گوشه ای می گذارم و وضعیت جسمی ام را چک می کنم. ابتدا تی شرت سبزرنگ «تکتیکال سری یز» را بالا می زنم. ترکشی کوچکی به پهلوی چپم و درست روی کلیه اصابت کرده و تا عمق فرورفته است. مثل چشمه خون می جوشد. اصلا طبیعی نیست. از این جراحت کوچک طبیعتا نباید توقع این مقدار زیاد خون داشته باشم. روی پای چپم هم چند ترکش ریز خورده است. روی دست و بازوی چپ و گوش چپم هم همینطور. همین که به چشمم ترکش نخورده جای شکرش باقی است. خط خون داغی از پهلوی چپم به پایین سرازیر شده و شلوارم را هم پر از خون کرده است. باور نمی کنم. این حجم خون بسیار غیرطبیعی است. درد شدیدی از پهلویم احساس می کنم. حتی نفس کشیدن برایم سخت شده است. دست می زنم. ترکش تا عمق نفوذ کرده و در آن جا متوقف شده است. حدس می زنم کلیه را مجروح کرده باشد.

خط خونی هم از بازوی چپم به سمت ساعد و انگشتان دستم براه افتاده است. در خصوص منشاء گلوله نمی توانم چیزی بگویم. فقط این قدر که آتش خودی بود. آن هم از فاصله بسیار بسیار نزدیک! همین! چرایی اش پیش خودم بماند.

مجددا به محور محمد نگاه می کنم. برخی از نیروها پیاده شده و مشغول بازرسی خانه به خانه هستند. اسلحه و دوربینم را برمی دارم و از عقب هاموی به پایین می پرم. چشمانم سیاهی می رود و نفسم بند می آید. به گوشه ای می روم و دقیقه ای آرام می نشینم تا حالم کمی بهتر شود. همان طور که می روم، خطی از خون روی زمین می ریزد. می نشینم و چند نفس عمیق می کشم. هر نفس دریچه ای از درد را به رویم باز می کند. هرچه هست از همین ترکش عدسی و کوچک است. کمی که حالم بهتر می شود براه می افتم و با سرعت خودم را به یگان محمد در خیابان کناری می روم. قبل از حرکت به عدنان اشاره می کنم که حواسش به من باشد. ترسم از آتش خودی است تا آتش دشمن. نگاهی به دست های پر از خونم می کند و بعد با ترس و دلهره می گوید چه شده دکتر؟! گلوله خورده ای؟! سعی می کنم بخندم تا بیشتر پیله نشود.

دستم را به پهلویم گرفته ام و با سرعت خودم را به خیابان کناری می رسانم. با بچه های گردان سرگرد محمد براه می افتیم و به سمت ساختمانی می رویم که خیابان را قطع کرده است. قفلی بر درب زده اند. روی دیوار هم نوشته است: دولة الخلافة باقیة. نیروها به دو گروه تقسیم می شوند و هر یک از جهتی وارد ساختمان می شوند. متوجه می شوم که این جا درمانگاه است. مراجعات مردمی و اخذ نوبت پزشکان از این درب بوده است.

از این جا تا خیابان اصلی تنها صدمتر فاصله است. نگاهی می کنم. دیواره بتنی بزرگی در وسط خیابان اصلی می بینم که پرچم خلافت بر آن نقاشی شده است. پشت سر آن ساختمانی است که کاملا ویران شده است و به تلی از خاکستر تبدیل شده است. به گمانم بر اثر بمباران هوایی بوده است.

صدای تیراندازی ها مجددا بلند می شود. آن هم از خیابان اصلی! یکی از نیروها با بی سیم از محمد استفسار می کند که چه باید کرد؟! محمد می گوید هیچ! صبر کنید تا خودم برسم. محمد در خیابان پشتی است. دقایقی بعد می رسد. با فلاح تماس می گیرد. فلاح می گوید به خیابان اصلی تیراندازی نکنید. نیروهای خودمان و حشد دارند ازمحور جنوبی به بیمارستان نزدیک می شوند. دقایقی می گذرد و ما کماکان منتظر هستیم که از جانب جنوب به شدت به سمت ما تیراندازی می شود. گلوله ها درست بالای سر ما به دیوار می خورد. همه دراز می کشیم. فاصله گلوله ها کمتر از سی چهل سانتی سر ما به دیوار خورد. نیروها موضع می گیرند و آماده پاسخ می شوند که در آن سو نیروهای خودی را می بینیم. کار آن ها بوده است. مشکل این جاست که بچه ها هیچ پرچمی به همراه ندارند تا مشخص شود.

این بار هم با ترس و احتیاط سر بلند می کنیم و خیابان اصلی را نگاه می کنیم. تعدادی از نیروهای خودی بالای ساختمانی در سمت راست پرچم نقاشی شده داعش رفته و پرچم عراق را نصب می کنند. این یعنی تمام. حکما آن جا باید مقر فرمانداری باشد. این بار بدون گارد و آرایش مثل پیک نیک به سمت خیابان اصلی گز می کنیم. چقدر خنک و بی مزه! این که جنگ نشد. نه هیجانی و نه استرسی! همه این روزها را به عشق امروز سر کردیم. امروز از همه روزها خنک تر بود! در همان زاب هم لااقل مقاومت اندکی شد. در عبور از نهر زاب هم که آن درگیری های تلخ جمعه پیش آمد. باورم نمی شود که در شهر به این بزرگی یک گلوله هم شلیک نشده باشد. محمد و اثیر از راه می رسند. دستهای پر از خون و لباس های خونی مرا که می بییند هول می کنند! چه شده است دکتر؟! می گویم هیچ! پشه نیش زده است و بعد می خندم.

بعد از آن به چپ می پیچیم و با اثیر از درب اصلی درمانگاه به داخل می رویم. کمی پَد بهداشتی برداشته و روی زخم پهلویم می گذارم. چیزی نمی گذرد که تا سطحی ترین پَد پر از خون می شود. یاللعجب! من را اگر بچلانند بعید است کلا بیشتر از نیم لیتر خون داشته باشم. از لحظه حادثه تا الان لااقل یکی دو لیتر خون پس دادم. معجزه شده است. اثیر می آید و کمک می کند و زخم را پانسمان می کنیم.  و از همان درب مراجعان درمانگاه خارج می شوم. و به محور موحان می روم.

 

ارسال نظر