گزارش چهل و چهارم از عملیات حویجه
به انتهای کوچه می روم. سیدغسان در حال مکان یابی مقرهای مناسب برای فرماندهان است. دکتر می گوید در کوچه پشتی منزل والی داعش در حویجه قرار دارد. والی برجسته ترین و بلندپایه ترین مسئول داعشی در هر منطقه ای است. دقیقا مشابه استاندار خودمان. با سیدغسان و سیدحسین راهی می شویم. وارد منزل والی می شویم. منزل که نه! قصر! باشکوه! شاید بتوان ادعا کنم بهترین منزل کل این منطقه و بلکه شاید حویجه باشد. در عجبم که ساده زیستی ابومحمد العدنانی کجا و قصر نشینی والی و امراء داعش در حویجه کجا؟ هنوز غوغای شبکه های اجتماعی داعش در خصوص پینه آستین راست پیراهن ابومحمد و قصه های ساده زیستی اش جلوی چشمانم هست.
تاریخ انتشار : 1396/11/26
بازدید : 129

گزارش چهل و چهارم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

پس از آن با اثیر براه می افتیم و به سوی اورژانس شهر و شهرک نفت حرکت می کنیم.  مسجدی در آن سوی شهرک وجود دارد که به امید دست یافتن به اسنادی درباره داعش به آن سو می روم. بر سر در مسجد نوشته است «جامع ابوقدامه الانصاری».

با رعایت جوانب احتیاط وارد می شوم. مسجد بسیار تمییزی است. طبیعی است دیگر. شهرک نفت است و ثروتمند. باید با مساجد مردمی و مساجد دیگر نهادها فرق داشته باشد. مسجدی کاملا مجهز و تمییز به همراه کتاب ها و جزوات مختلف داعش! همان ها که پیش از این هم در مساجد زاب و روستاهای میانه زاب و حویجه دیده ایم.

با این حال عهده دار امور فرهنگی مسجد برخی از صفحات نشریه النبأ را بر تابلوی اعلانات نصب کرده است. چیز دیگری دستگیرم نمی شود. از مسجد خارج می شوم و به سمت بخش اورژانس در کناره خیابان اصلی شهر می روم. بالگردها کماکان بالای سرمان در حال چرخیدن هستند و صدای پراکنده تیراندازی به گوش می رسد. اورژانس شهر را آتش زده اند. هیچ جا اثر بمباران توخانه ای یا هوایی نیست. کاملا روشن است که آتش از داخل بوده است. وارد که می شوم حدسم درست از کار در می آید. مقدار زیادی از تجهیزات  بیمارستانی را در ورودی اورژانس جمع کرده و آتش زده اند.

از خیابان اصلی سرصدای زیادی بلند شده است. صدای آهنگ های حماسی عراقی به گوش می آید. سریعتر کارم را در اورژانس تمام می کنم و به خیابان اصلی می روم. ینروهای حشد را می بینم که با نفربرها و تانک های بیشمار در حال نزدیک شدن به ما هستند. ساعت دیگر یازده صبح شده است. از حجم بالای نیروهای وارد شده به شهر تعجب می کنم. روشن است که به دلیل عقب نشینی داعش، آزادسازی حویجه نیاز به این حجم انبوه از نیرو و تجهیزات نداشته است. مثل روز روشن است که هدف، کرکوک است و نه صرفا حویجه!

در خیابان اصلی، ابورضا را می بینم که از هاموی شخصی اش پیاده شده است.

سرگرم کار او هستم که مصطفی را می بینم که دوربین به دست می آید و بلند بلند فریاد می زند سلام دکتر! کجایی؟! بعد رجز می خواند و می گوید به لطف نیروهای حشد و واکنش سریع شهر حویجه آزاد شد. هنوز دارد رجز می خواند که سیدغسان پیدایش می شود و چیزی دم گوشش می گوید و می رود. نمی دانم چه گفت که مصطفی رجزهایش را تمام کرده و به سمتی می رود تا فیلمبرداری اش را آغاز کند.

من آن سوتر اما ابوتراب تمیمی را می بینم. به سوی او می روم. کمی دباره امروز صحبت می کند و آزادسازی امروز را به شهدا و مجروحان عراقی تقدیم می کند. ابوتراب که صحبت می کند، صدای تیراندازی ها مجددا به آسمان بلند می شود. هرچه باشد از همین خیابان به سمت شرق شهر که چیزی حدود نیمی از شهر است هنوز پاکسازی نشده است.

به مکان تابلوی پرچم داعش که حالا محل تجمع همگانی شده است برمی گردم. حالا روی کلمات دولت اسلامی؛ ولایت کرکوک را با اسپری قرمز ضربدر زده اند.  از دور ابوتراب را می بینم که با فرماندهان یگان مانند سرهنگ هیثم و سرهنگ هشام دارند به این سو می آیند. مصطفی جلوی ابوتراب را می گیرد و با او مصاحبه می کند.

من هم دیگر کاری ندارم. سعی می کنم به خیابان ها و کوچه های اطراف سرکی بکشم. آثار تخریب بسیاری از ساختمان های ویران شده، قدیمی به نظر می آید و مربوط به این چند روزه نیست. پیش از این هم از مردم و فرماندهان شنیده بودم که به طور خاص در یک سال گذشته، حویجه مورد بمباران شدید هوایی ارتش عراق و ائتلاف بوده است. طبیعی است. بخش مهمی از فرماندهان و منابع لجستیکی داعش در این شهر بوده است.

راهم را ادامه می دهم و به سمت غربی شهر می روم. منازل سمت راست بسیار باشکوه به نظر می رسند. سیدغسان هم آمده است و به دنبال مقر می گیردد. منازل همگی خالی هستند. با این حال پرچم سفیدی که بالای یکی از منازل در کوچه فرعی نصب شده است، توجه همه را به خود جلب می کند.

با سیدغسان به سمت درب منزل می رویم و درب را می کوبیم. دقیقه ای بعد مردی پنجاه شصت ساله با ریش های بلند و به همراه یک پسر جوان  و یک دختربچه و پسربچه درب را باز می کنند. سیدغسان خم می شود و دخترک که بسیار هم زیبارو هست را می بوسد. سید می پرسد اسمت چیست عزیز من؟! دخترک جواب می دهد ایلاف! سید می گوید به! چه اسم قشنگی! پس از آن دخترک خم می شود و دست سید را می بوسد. سید دستش را پس می کشد و می گوید نکن عزیزم! نکن جگرم! و بعد او را در بغل می کند و از مرد خانواده می پرسد چند نفر در این خانه زندگی می کنید؟! هنوز پیرمرد جواب نداده است که پسر جوان دیگری که دشداشه تیره ای پوشیده از داخل منزل می آید و به سید سلام می کند.

پیرمرد می گوید من هم دکتر هستم! سید می گوید تو؟! تخصصت چیست؟ می گوید من چشم پزشک هستم و در دوره داعش رئیس بیمارستان شهر بوده ام. سیدغسان می پرسد چرا از شهر خارج نشدی پس؟ می گوید اگر من هم می رفتم دیگر چه می ماند. من به خودم و خانواده ام سخت گرفتم بلکه این مردم بدبخت را نجات دهم. حالا هم فقط ما در شهر هستیم. کس دیگری این جا نیست. یعنی در کل شهر کسی غیر از ما نماند.

مرد وزین و کم حرفی به نظر می آید. در حال توضیح دادن است که همسرش هم از داخل منزل خارج می شود. روشن است که حسابی ترسیده است. می گوید خیلی سخت گذشت! خیلی! از دیشب تا به الان به اندازه یک سال بر ما گذشت.

صداهای تیراندازی به طور پراکنده از شهر به گوش می رسد. نیروهای بدر مامور شده اند تا بخش شرقی شهر را پاکسازی کنند و این صداها مربوط به ماموریت آن هاست.

دکتر هم از منزلش خارج شده و به کوچه کناری آمده است. سیدغسان از منزل امیر دیوان طبابت داعش خارج می شود و عکسی را در دست دارد که به دکتر نشان می دهد و می گوید این عکس کیست؟! دکتر می گوید این تصویر استاد رحمن از اساتید دانشگاه است که داعش منزلش را مصادره کرده بود. سید می پرسد الان کجاست؟ دکتر پاسخ می دهد که خیلی وقت است فرار کرده و خانه اش و وسایل آن هم توسط داعش مصادره شده است. سیدغسان می گوید طفلکی رحمن!

وارد منزل استاد رحمن می شوم. بسیاری از اسباب و اثاثیه و لباس های استاد و خانواده اش به طبقه بالا منتقل شده و در یکی دو اتاق بر روی هم تلنبار شده و انبوهی از غبار و خاک روی آن ها را پوشانده است. تصاویر خانوادگی اش نیز در جای جای منزل روی هم تلنبار شده است. معلوم است که امیر دیوان طبابت، تنها از طبقه همکف منزل استفاده می کرده است.

کتاب های استاد هم همگی در جای جای اتاق ها پخش و پلا شده اند. در میان کتاب ها کتابی از یوسف القرضاوی برایم جلب توجه می کند. برش می دارم. کتاب معروف بیداری اسلامی در کشاکش انکار و تندروی است (الصحوه الاسلامیة بین الجحود و التطرف) که در سال 1982 به چاپ اولیه رسیده است. با این حال این چاپ مربوط به دوره پس از سقوط نظام بعث و با هزینه دیوان اوقاف سنی عراق منتشر و توزیع شده است. دلم می سوزد برای استاد رحمن که اگر به منزلش بازگردد به چه صحنه هایی روبرو خواهد شد. به طور خاص با بلایی که بر سر آلبوم های شخصی اش آمده است. آلبوم تنها حاوی چند تصویر از تاریخ گذشته ما نیست! بخشی از زندگی است. نماد اثبات خود در گذشته و حال و آینده!

از منزل امیر دیوان طبابت و در واقع همان استاد رحمان خارج می شوم. منزل روبرو که بر سقف آن آنتن بی سیم کوچکی نصب شده است مورد اصابت قرار گرفته است. از دکتر سوال می کنم. می گوید این، منزل یکی از فرماندهان داعش بوده که چندماه پیش توسط بمباران هوایی مورد هدف قرار گرفت و از همان روز هم معاویه و دیگر امیران داعشی این محله را ترک کردند. چرا که این جا را ناامن می دیدند.

 به انتهای کوچه می روم. سیدغسان در حال مکان یابی مقرهای مناسب برای فرماندهان است. دکتر می گوید در کوچه پشتی منزل والی داعش در حویجه قرار دارد. والی برجسته ترین و بلندپایه ترین مسئول داعشی در هر منطقه ای است. دقیقا مشابه استاندار خودمان. با سیدغسان و سیدحسین راهی می شویم. وارد منزل والی می شویم. منزل که نه! قصر! باشکوه! شاید بتوان ادعا کنم بهترین منزل کل این منطقه و بلکه شاید حویجه باشد. 

در عجبم که ساده زیستی ابومحمد العدنانی کجا و قصر نشینی والی و امراء داعش در حویجه کجا؟ هنوز غوغای شبکه های اجتماعی داعش در خصوص پینه آستین راست پیراهن ابومحمد و قصه های ساده زیستی اش جلوی چشمانم هست.

وارد اتاق ها می شویم! کمد لباس ها را باز می کنیم. چندین دست لباس قندهاری در سایزهای مختلف در داخل کمد نگهداری می شود. همگی اتوکشیده و مرتب! به نظرم پسرهای خانواده هم عضو داعش بوده اند. سیدغسان هم از طبقه بالا می آید، در حالی که چند هارد کامپیوتر با خود به همراه دارد. از اتاق های طبقه بالا به دست آورده است. البته واقعا معلوم نیست که این هاردها متعلق به صاحب اصلی منزل است یا والی داعش و دستگاه خلافت!

در یکی از اتاق ها، اسنادی یافت می شود که متعلق به یگان پهبادی داعش در حویجه است. بر اساس آن چه در سربرگ برگه های یگان پهبادی آمده است، فرمانده یگان  پهبادی ولایت کرکوک ابومهدی نامی بوده است. در یکی از برگه ها اسامی چهارنفر از یگان پهبادی داعش که به تازگی ازدوج کرده اند ثبت شده است. برگه ای دیگر راهنمای پهباد عقاب1 است که ساخته خود هیئت توسعه و ساخت نظامی داعش است. جزوه هایی نیز در خصوص نحوه مونتاژ پهبادها و نحوه کار آن ها به چاپ رسیده است.

در تمام اتاق ها یک پرچم کاغذی از خلافت نصب کرده اند. حتی اگر شده باشد بالای تخت خواب ها. یکی از نیروها کاعذی نشانم می دهد که عنوانش هست (عبادات العشر الاواخر) به گمانم درباره عبادت های دهه آخر ماه رمضان باشد. ستوان حسین یکی از پرچم های کاغذی را از روی دیوار برای یادگاری می کند. می خواهد داخل ماشین بگذارد که می گویم بیا به همراه این پرچم، عکسی به یادگار بگیریم. قبول می کند.

پس از آن از منزل خارج شده و پیاده سری به بخش شرقی شهر می زنم. نیروهای بدر در حال پاکسازی خانه به خانه این بخش هستند. هیچ درگیری وجود ندارد. تیراندازی ها هم احتیاطی است و نه واکنشی!

خبری نیست! سری از مرکز آموزشی داعش در نزدیکی خروجی جنوبی شهر می زنم. درگیری های دیروز و صبح امروز این جا شدید بوده است. یکی دو خودروی حامل تیربار آتش گرفته اند. دو سه جنازه از اعضای داعش هم روی زمین افتاده اند. فقط همین. البته بمباران ها در این نقطه، ویراین زیادی به بار آورده است و بخش معظم مغازه ها و منازل بخش جنوبی شهر ویران شده است. درست برخلاف جهت غربی و شرقی که تقریبا کمترین آسیب را دیده اند. بخش شمالی را هم هنوز ندیده ام. دیوارنوشته های داعش در این بخش از شهر زیاد به چشم می خورد. از پرچم گروه گرفته تا احادیث و دستورالعمل های اخلاقی!

به منزل بازمی گردم و نماز ظهرمان را در باغچه قصر والی می خوانیم. آن قدر خسته ام که پس از نماز چیزی احساس نمی کنم. همان جا دراز می کشم و خوابم می برد. ساعتی خوابیده ام که سیدحسین بیدارم می کند و می گوید برخیز نهار آورده اند! میلی ندارم. بیشتر خوابم می آید! با این حال سید نمی گذارد بخوابم.

 

ارسال نظر