گزارش چهل و پنجم از عملیات حویجه
نیم ساعتی از راه های اصلی و فرعی به پیش می رویم تا به یک سه راهی می رسیم. به چپ می پیچیم و چندصدمتر آن سوتر به نیروهای پیشتاز می رسیم. جلوتر از ما یگان چک و خنثی یا همان یگان تخریب در حال بررسی بمب های کنارجاده است که داعش کارگذاشته است. داریم با فلاح صحبت می کنیم که صدای فریاد نیروها به گوشمان می خورد که بمب! بمب! فرار کنید. نگاه می کنم. درست زیرپای ما در کنار جاده اصلی، نیروهای تخریب، بمبی را یافته اند و روی آن چاشنی کار گذاشته اند تا منفجر کنند. بی آن که ما را مطلع ساخته باشند.
تاریخ انتشار : 1396/11/29
بازدید : 144

 گزارش چهل و پنجم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات منطقه ای

نهار را که می خوریم، سیدغسان می گوید به سمت روستاهای شمالی و مرزهای اقلیم می رویم! شما نمی آیی با ما؟! می گویم اصل پرسشش هم منطقی نیست! من نیایم که می آید؟! تجهیزاتم را برمی دارم و براه می افتیم. از خیابان فرعی منتهی به منزل وارد خیابان اصلی شهر که می شویم به سمت چپ می پیچیم و به سمت شمال می رویم.

در میدانی بیلبورد بزرگی از داعش وجود دارد که بر شکست ناپذیری داعش در مقابل ائتلاف غربی و عربی و ایرانی تاکید شده است. عبور می کنیم و به سمت شمال راهمان را ادامه می دهیم. دقیقه ای بعد به مرکز فنی شهر می رسیم. ساختمان های بتنی بزرگی دارد و بیشتر شبیه پادگان نظامی است تا آکادمی فنی! می گویند از مراکز اصلی تمرکز داعش بوده است.

عبور می کنیم و به پیش می رویم. نیروهای بدر در دو سوی جاده موضع گرفته اند. انفجارهایی در جلوی ستون ها اتفاق می افتد. حدسم آن است که بمب های کنار جاده ای داعش است که توسط تیم تخریب منفجر می شوند.

فلاح هم پشت سر ماست. یگان محمد و موحان و سرهنگ اثیر پیش تر از ما به سمت خطوط مقدم پیشمرگه عازم شده اند. در داخل مسیر سیدغسان در نقطه ای نگه می دارد و پیاده می شود. نگاه می کنم. داخل حیاط خاکی بسیار بزرگ منزل که در کنار جاده است چهار خودروی زرهی کوگر امریکایی ها متوقف شده است. بر دیوار منزل نوشته شده است مستغلات دولت اسلامی (عقارات الدولة الاسلامیه) یکی از سربازها به سمت غرب و به صورت ایستاده در حال ادرار کردن به دیوار است. صحنه خنده داری است. خوبی اش این است که جهت قبله را لااقل رعایت کرده و غرب را نشانه گرفته است. فلاح هم پیاده شده است و می خواهد سری از آن ها بزند. من هم به همراهشان پیاده می شوم و سرکی به داخل منزل می زنم. وارد که می شویم خبری نیست. فلاح و غسان به پشت بام می روند و من هم به همراهشان. آن بالا بیلارد و برخی از فرماندهان امریکایی به همراه یکی از فرماندهان عراقی که اصلا رابطه خوبی با هم نداریم ایستاده است و دارند با دوربین منطقه را چک می کنند. بیلارد پس از آن که دیده بانی اش تمام می شود، با بی سیم با جایی صحبت می کند که نمی دانم کیست. سیدغسان می گوید با رابط امریکایی موجود در خط پیشمرگه صحبت می کند تا ضمن اطلاع دادن به کردها، مانع از برخورد نظامی میان نیرهای عراقی و کردها شود. چقدر تلخ! ارتش رسمی یک کشور برای رسیدن به نقطه ای از قلمروی خودش باید ارتش اجنبی را واسطه ارتباط با بخش دیگری از مردم خود کند. ضعف و نداشتن قدرت به همین راحتی انسان و دولت-ملت ها را وابسته بیگانگان می کند.

نیم ساعتی از راه های اصلی و فرعی به پیش می رویم تا به یک سه راهی می رسیم. به چپ می پیچیم و چندصدمتر آن سوتر به نیروهای پیشتاز می رسیم. جلوتر از ما یگان چک و خنثی یا همان یگان تخریب در حال بررسی بمب های کنارجاده است که داعش کارگذاشته است. داریم با فلاح صحبت می کنیم که صدای فریاد نیروها به گوشمان می خورد که بمب! بمب! فرار کنید. نگاه می کنم. درست زیرپای ما در کنار جاده اصلی، نیروهای تخریب، بمبی را یافته اند و روی آن چاشنی کار گذاشته اند تا منفجر کنند. بی آن که ما را مطلع ساخته باشند.

تا به خودمان بیایم بمب منفجر می شود و دنیایی از سنگ و ترکش به سمت ما روانه می کند و به سر و صورت و بدنمان اصابت می کند. تقریبا لباس هایمان آبکش می شود اما زخم برنمی داریم. فلاح به شدت عصبانی می شود. پشت بی سیم تخریبچی را صدا  می زند و با فریاد می گوید که فرمانده تیپ، معاون او و فرماندهان گردان ها اینجا ایستاده اند! تو نباید قبل از انفجار به ما اطلاع بدهی!

چند بمب دیگر منفجر می شود و پس از آن براه می افتیم. در میانه راه محمد می ماند که از کدام سمت پیشروی کند. پیرمرد دشداشه پوشی به همراه همسرش ایستاده و دارد دست تکان می دهد. محمد صدایش می زند و بعد اسم روستایی را می آورد و می گوید می توانی راه را به ما نشان بدهی! پیرمرد می گوید بله! چرا که نه! خدا خیرتان بدهد! خدانگهدارتان باشد!

از مسیری که پیرمرد نشان می دهد به دو روستا می رسیم. نیروها جدا می شوند و در قابل دو گروه و با کمال احتیاط به روستاها نزدیک می شوند. خبری نیست. منازل بسیار باشکوه و شبیه به قصری دارد این روستا هم! اغراق نمی کنم اگر بگویم شکوهش همچون شکوه بسیاری از منازل شمال شهر تهران است.  همگی هم خالی از اثاثیه. گوئیا صاحبان این منازل با اثاثیه شان گریخته اند! چیز خاصی پیدا نمی کنم. از منزل که خارج می شوم، کارت شناسایی می بینم که قسمت صورتش را آتش زده اند. نگاه می کنم. کارت عضویت در دیوان حسبه داعش است. طرف اما قسمت تصویر کارت را آتش زده تا معلوم نشود کارت متعلق به چه کسی است. حکما باید مال اهالی این منزل یا کسانی باشد که در آن اقامت داشته اند.

خبری در روستا نیست. بولدزر می آید و شروع به مسدود کردن ورودی ها و خروجی های روستا می کند. محمد می خواهد همین جا پدافند کند. به هر حال نزدیک غروب است و امکان پیشروی بیشتر وجود ندارد. برنامه پیشروی به فردا موکول می شود.

از محمد خداحافظی می کنم و با اولین خودرو به سمت فلاح برمی گردم. فلاح را می بینم. می گوید عازم یکی از روستاهای اطراف هستم با من می آیی؟! جواب می دهم چه سعادتی از این بالاتر قربان (سیدی)! می خندد و می گوید من قربان تو نیستم! برادر تو و سربازها هستم. این تعارفات را کنار بگذار! سوار می شویم. برخلاف همیشه که سیدحیدر رانندگی می کند، این بار سروان عمار این وظیف را برعهده دارد.

براه می افتیم. به سمت شرق! فلاح رادیو را روشن می کند. تنها چهار روز است که از عاشورا گذشته و رادیو در حال پخش روضه است. روضه بسیار مکشوف و سنگینی هم می خواند. فلاح هم که امسال را به روال سه سال گذشته توفیق مجالس حسینی نداشته از فرصت استفاده می کند و بی توجه به سربازان و نیروهایی که داخل خودرو هستند مثل ابر بهار گریه می کند. مداح می خواند و اشک ها یقه  و جلوی لباس فلاح را کاملا خیس می کنند. به روستای موردنظر که می رسیم، سیدغسان را می بینم. فلاح و سید کمی با یکدیگر صحبت می کنند و درباره محورهای عملیات فردا به سمت خاکریز پیشمرگه با یکدیگر مشورت می کنند. کارشان که تمام می شود سیدغسان می گوید دکتر! ما به طارقیه می رویم تا تجهیزات و مقرمان را به حویجه منتقل کنیم! با ما می آیی؟! می گویم اگر اشکالی نداشته باشد! من هم تجهیزاتم همگی در طارقیه است. می خندد و می گوید تیکه می اندازی دکتر! می خندیم و براه می افتیم. چاه های نفتی کماکان دارد می سوزد و ازون پاره می کند. چاه های نفتی قیاره هم چندماهی در حال سوختن بود و به حال خود رهای رها!

عصر پنجشنبه است و من پنجشنبه ها و به ویژه عصرهای آن را بسیار دوست می دارم. کمی بوی دنیا ندارد. رها می شوم از برخی تعلقات مادی که بوده و هست. یاد آن هایی می افتم که بودیم و نیستند. فی الواقع آن ها که در قبیله «هست» هایند و این امثال من است که در طائفه «نیست» ها تحمل می کند. غم بزرگی دلم را گرفته است. احساس می کنم نفس کشیدن هم برایم دشوار شده است.

در حویجه توقف نمی کنیم. با سید به سمت طارقیه می رویم تا وسایلمان را به حویجه منتقل کنیم. صبح یا ظهر از همین جا عازم بغداد خواهم شد. دیگر کاری این جا ندارم! عملیات درست دو هفته به طول انجامید! خسته شدم حقیقتا! در بغداد هم باید با تعدادی از اعضای داعش مصاحبه کنم و کار زیادی دارم.

دارم به آن چه در این دو هفته گذشت فکر می کنم که سرم را روی شانه سیدحسین می گذارم و خوابم می برد. یک ربع بعد با صدای سیدحسین از خواب بیدار می شوم. به مقر طارقیه رسیده ایم.

سرم گیج می رود. پیاده می شوم. وضو می گیریم و نمازمان را همین جا می خوانیم تا سربازها هم تجهیزاتشان را جمع آوری کنند. همه یگان ها امشب از طارقیه خارج شده و عازم حویجه می شوند. حسین راسم به سیدغسان می گوید این دو پیرمرد را چه کنیم؟! سید می گوید این ها را تحویل پلیس فدرال بدهید. اعترافاتشان را هم منتقل کنید تا مکتوب کرده و از آن ها امضا بگیرند. حسین به همراه یکی دو تن از نیروها آن ها را سوار خودرو کرده و به کوچه بعدی برده و تحویل پلیس فدرال می دهد.  ما دیگر باید به حویجه برگردیم.

ساعت هشت شب است که به حویجه می رسیم. از فلاح می پرسم که فردا کسی به بغداد بازمی گردد. می گوید بله! سروان عمار عصر می رود! بعد از رسیدن ما به خاکریز پیشمرگه او به بغداد می رود. می خواهی ما را تنها بگذاری؟ برای کرکوک نمی مانی؟! می گویم حالا کو تا کرکوک! می خندد و می گوید به همین زودی! خیلی جدی نمی گیرم. تصور من یان است که این بحران از راه های سیاسی حل خواهد شد. ولی ماه ها به طول خواهد انجامید. خبر ندارم که پشت پرده های سیاست در بغداد، تهران و آنکارا چه خبر است. حق هم داریم دیگر. از عالم و آدم بی خبریم این روزها! گوشی همراهم رابرمی دارم و می روم تا سری به تحسین و موحان بزنم! موحان دشداشه پوشیده است و دارد قدم زنان با اثیر تکریتی صحبت می کند! برایم شیرین است این الفت شیعی-سنی در یگان واکنش سریع! اصلا اگر بتوان همین محبت دوسویه را به جامعه عراق توسعه و بسط بدهیم بسیاری از مشکلات این جامعه حل می شود.

 

ارسال نظر