گزارش چهل و ششم از عملیات حویجه
صورت علی را که می بینم هول می کنم! چشم راستش کاملا تخلیه شده است. بخش بالایی پتو پایین آمده و گردنش پایین تر از بدن قرار گرفته و لذا احساس خفگی می کند. خون وارد دهانش شده و نمی گذارد راحت نفس بکشد. سریع به نیروها می گویم سر و گردنش را بالاتر از بدن بگیرید. این طور خودتان او را می کشید.
تاریخ انتشار : 1396/11/30
بازدید : 97

 گزارش چهل و ششم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

صبح زود بیدار می شویم. صبحانه ای می خوریم و بیرون می زنیم. در میانه راه کرکوک، خودروی تویوتایی را می بینم که چرهه ای آشنا به همراه دو نفر دیگر در عقب آن نشسته اند. خوب که دقت می کنم ابوتراب التمیمی فرمانده تیپ سوم بدر را می بینم که عقب تویوتا نشسته است. ابتدا شک می کنم که شاید من اشتباه دیده ام. اما جلوتر که می رویم می بینم نه! ظاهرا خودش است. تعجب می کنم. هرچه باشد فرمانده است. یعنی چه کسی جلو نشسته است که ابوتراب خودش عقب خودرو نشسته است. لحظه ای ذهنم به سمت هادی عامری یا ابومهدی المهندس می رود. جلوتر می رویم و برایش بوق می زنیم. همان طور از پنجره خودرو با او دست می دهیم. نگاهی به داخل خودرو می کنم. دو سه نیروی عادی حشد هستند.  راز محبوبیت فرماندهان حشد در مقایسه با دیگر فرماندهان نظامی عراقی در همین تواضع و مردم داری ایشان است.

به نقطه پیشروی دیروز می رسیم. رافع هم آمده است. نیروها به صف می شوند و به راه می افتیم. من، سیدحسین، سیدغسان، سرهنگ فلاح، سرهنگ ابوحیدر، ستوان حسین و حسین راسم همگی بالای سقف و کاپوت هاموی نشسته ایم و بر روی جاده آسفالت به پیش می رویم. آن قدر می رویم تا به یک سه راهی می رسیم و از این جا می بایست به دو گروه تقسیم شویم. رافع باید به چپ برود و ما به راست! با این حال قبل از آن باید بمب های کنارجاده ای خنثی و یا منفجر شوند.

ساعت نُه و شانزده دقیقه است و ما در حالی به سمت مواضع پیشمرگه حرکت می کنیم که تنش ها میان اقلیم و بغداد تشدید شده است.  از راه افتادن تا رسیدن به روستایی که زیرپای پیشمرگه و آخرین نقطه مماس با خط کردی است، نیم ساعتی به طول می انجامد. از میان مزارع خشک شده دیمه عبور می کنیم و به روستا می رسیم. تقریبا روستا کاملا ویران شده است. همه اش هم بر اثر بمباران! روشن است که این جا ماه ها خط مقدم نبرد داعش و کردها بوده است. داعشی ها برخی از اسامی خودشان را بر روی دیوارهای روستا نوشته اند. برخی تاریخ ها هم نشان دهنده آن است که تا مدت نه چندان دوری در این جا حضور داشته اند.

سرکی در داخل روستا می زنم. در جانب غربی روستا به انباری برمی خورم که در آن ها تعداد زیادی دیش ماهواره و کیس کامپیوتر انبار شده است. البته هاردهای همه جمع آوری شده است. دارم دنبال سند یا نوشته بدردبخوری می گردم که از پشت سرم و از داخل مزرعه صدای انفجار شدیدی را می شنوم. به سرعت برمی گردم. گردوغبار از دور یکی از هاموی های موحان به آسمان بلند می شود. غبار که فرو می نشیند می بینم خودرو شدیدا آسیب دیده است و سربازها یکی یکی در حال خارج شدن از هاموی و درازکشدین در کف مزرعه هستند. با سرعت خودم را می رسانم و به سمت آن ها می روم. لاستیک سمت راست هاموی به روی مین رفته است و از شدت انفجار برخی از تکه های موتور به بیرون پرتاب شده و در وسط مزرعه پرت شده اند. بخش جلویی هاموی شدیدا آسیب دیده است. با این حال زرهی بودن خودرو مانع از شهادت بچه ها شده است. اگر تویوتا بود قطعا هر پنج نفر ریق رحمت را سرکشیده بودند.

من جلو می روم و حسین راسم هم پشت سر من می آید. به نیروها می رسیم که حالا همه پخش بیابان شده اند. حسین بطری آبی به همراه دارد که بر سر و صورت مجروحان می پاشاند تا کمی از شوک انفجار خارج شوند. عموما سرهایشان را با دو دست گرفته اند و این یعنی آن که موج انفجار به شدت اذیتشان کرده است. نگاه که می کنم اثر خون نمی بینم. آن سوتر علی از نیروهای پلیس فدرال که همیشه با یگان موحان همراه است روی زمین دراز کشیده است و نمی تواند خوب تکان بخورد. کنارش هم فیلترهوای بزرگ هاموی روی زمین افتاده است. ظاهرا پای چپش شکسته است. نمی تواند پایش را درست تکان دهد. حالش را می پرسم. نشانه پیروزی نشان می دهد و می گوید خوب هستم! ممنونم! بچه ها می آیند و چندنفری زیربغلهایش را می یگرند و به عقب منتقل می کنند. به سمت خودرو می روم. بر اثر انفجار، گودالی به عمق نیم متر ساخته شده است. شک ندارم اگر خودرویشان غیرزرهی بود هیچکدامشان زنده نمی ماندند.

تعداد دیگری از نیروها برای انتقال مجروحان به سمت ما می آیند. تازه وارد که می شوند متوجه می شویم این جا به تمامه میدانی از مین ها و بشکه های انفجاری داعش است که از قضا هیچ نظم و نظامی هم ندارد. همه در تله افتاده ایم. سری می چرخانم و بمب های دیگر را هم می بینم. از کجا می شناسمشان؟! عینا از همان غلاف های آلومینیومی که در کارگاه بمب سازی دیروز دیدیم در آن ها استفاده شده و تنها گوشه ای از این غلاف ها از خاک بیرون زده است. همین. راه دیگری برای پیدا کردنشان نیست.

تقریبا تا ده بمب را در اطراف خودمان شناسایی می کنیم و سعی می کنیم بدون برخورد با آن ها از میدان میان خارج شویم. عقیل جلو می افتد. من پشت سرش  و جماعت دیگر هر دو نفر زیر بغل های یکی از مجروحان را می گیرند و خدا را شکر بدون هیچ مشکلی از میدان خارج می شویم.

تویوتایی می آید و به سرعت مجروحان را به آمبولانس می رساند تا راهی درمانگاه شوند. صرفا دو نفر می روند. الباقی می گویند حالمان خوب است و کمی موج گرفته شدیم. همزمان همه تخریبی را صدا می زنند تا وارد میدان مین شده و وضعیت را ارزیابی کند. اسمش علی است. تپل ولی قبراق! از حشدالشعبی است. می آید و سری از میدان می زند. کیسه حمل وسایل تخریبش را هم به همراه دارد. من هم که می بینم دیگر کاری ندارم به سمت فلاح برمی گردم.

ناگهان صدای انفجار مجددی را می شنوم. سر می چرخانم. گردوغبار از همان جایی به هوا برخاسته که علی مجروح شده است. غبار که فرومی نشیند علی را می بینم که با سروصورت خونی به پشت روی زمین افتاده و دارد دست و پا میزند. با سرعت می دوم و خودم را می رسانم. اثیر هم این سو بیرون از میدان مین ایستاده است. همکار تخریب چی وارد میدان مین شده است. اثیر پتویی به یکی از سربازان می دهد و می گوید خودت را برسان و کمک کن تا تخریب چی را از میدان خارج کنید. سرباز بدجور ترسیده است. مِن مِن می کند! وقت دارد می گذرد خودم پتو را می گیرم و می گویم من می روم! به سرباز بَرمی خورد. می گوید نه دکتر! خودم می روم! این را می گوید و با احتیاط وارد میدان مین می شود. یکی دیگر از سربازها هم همراهش می شود تا بتوانند علی را خارج کنند. هرچه باشد علی سنگین است و نمی شود دو نفری خارجش کرد. هرچند به نظرم سه نفری هم سخت باشد. صورتش پر از خون شده است. ظاهرا در حال خنثی کردن مین بوده است که درست روبروی صورتش منفجر می شود. چندثانیه بعد او را داخل پیتویی می گذارند و به سمت ما می آیند.

صورت علی را که می بینم هول می کنم! چشم راستش کاملا تخلیه شده است. بخش بالایی پتو پایین آمده و گردنش پایین تر از بدن قرار گرفته و لذا احساس خفگی می کند. خون وارد دهانش شده و نمی گذارد راحت نفس بکشد. سریع به نیروها می گویم سر و گردنش را بالاتر از بدن بگیرید. این طور خودتان او را می کشید. تویوتا می آید و او را منتقل می کند. رفیقش اما داد می زند و می گوید وای بر برادرم علی! نمی دانم واقعا برادرش است یا تسامحا می گوید و از باب دوستی نزدیک!

او هم سوار می شود و با علی همراه می شود. موحان می گوید دکتر! تو وارد میدان نشو دوباره! خطرناک است! صدای فلاح اما از بی سیم موحان به گوش می رسد که می گوید هیچ یک از یگان ها از جاده اصلی خارج نشود. هر کسی هرجا هست همان جا توقف کند و از خودروها هم خارج نشوید. تا یگان های تخریب به منطقه آمده و وضعیت را بررسی کنند.

مجددا به سمت فلاح برمی گردم. امیدوارم انفجار دیگری رخ ندهد. فلاح پانصدمتر آن سوتر با ابوحیدر و سیدغسان و سیدحسین در سایه خودروی مخابرات نشسته است و دارد وضعیت را چک می کند.

وقت نماز شده است. همان جا وضو می گیریم و پتویی پهن می کنیم و نماز می خوانیم. تخریبچی جدیدی که آمده آمار می دهد تا الان بیش از 45 بمب در اطراف هاموی گردان موحان که ساعتی پیش منفجر شد، پیدا کرده است. عجب جایی رفته بودیم ما! می گوید دور تا دور خودرو پر از بمب های انفجاری است.

این جا دیگری کاری ندارم. سیدغسان می خواهد برگردد. من هم همراهش می شوم. در طول مسیر به روستایی می رسیم که نیروهای ائتلاف در آن جا حضور دارند. وارد ساختمانشان می شویم. نیروهای امریکایی و ایتالیایی هستند. همان فرمانده عراقی که رابطه مان اساسا شکرآب است، آن جا با امریکایی ها ایستاده و می گوید و می خندد. بلاطبع هرجا او باشد من نخواهم بود. از میان اقسام چهارگانه تقابل منطقی رابطه من و سرتیپ عراقی، تقابلِ تضاد است که لایجتمعان و لیکن یرتفعان! همان عقب تر با بچه ها می مانم.

 

ارسال نظر