گزارش چهل و هفتم از عملیات حویجه
عصر شده است و من در منزل موحان در حال استراحت هستم. صدای دو انفجار بزرگ از نزدیکی مقر شنیده می شود. تحسین می آید و می گوید انفجار تله های داعش است. اما نیم ساعت بعد خبر می رسد که نیروهای بدر وارد خانه ای شده اند که بمب گذاری شده بوده و تله های زیادی در آن کار گذاشته شده است! بر اساس شنیده ها سه نفر شهید و چند نفری هم مجروح شده اند. امان از این تله ها!
تاریخ انتشار : 1396/12/5
بازدید : 193

گزارش چهل و ششم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

در هر صورت از رفتن به سمت آن ها امتناع می کنم و در نزدیکی حیدر می مانم. سید که این وضعیت را می بیند، حرف هایش را با آن فرمانده نیمه تمام می گذارد و به سمت من می آید و می گوید به حویجه برگردیم؟! می گویم بسیار هم خوب است! من دیگر باید با سروان عمار به بغداد بازگردم. به همراه سیدین حسین و غسان براه می افتیم و ساعتی بعد به حویجه می رسیم. پیاده می شویم و کمی استراحت می کنیم. سید غسان مجددا می آید و می گوید می خواهم از برخی مقرهای داعش سرکشی کنم! با ما می آیی؟! می گویم چرا که نه! سیدحسین اما ترجیح می دهد استراحت کند.

حرکت می کنیم. سید مداحی ملاباسم گذاشته است و دارد سینه می زند.  دقایقی بعد جلوی اداره آب و فاضلاب حویجه توقف می کنیم. اداره بسیار بزرگی است. مخزن آب بزرگ سفیدرنگی که از همه جای حویجه دیده می شود داخل همین اداره است. نیروهای یگان جلوی درب ورودی نشسته اند و مشغول صرف نهار هستند. البته دیگر عصرانه شده است. طبیعتا کسی جز نیروهای چک و خنثی و استخبارات کسی حق ورود به این اماکن را ندارد. سید در چنین جاهایی به دنبال تجهیزات ارتباطی، لب تاب ها و هاردهای کامپیوتری و نیز اسناد مکتوبی است که از داعش به جا مانده است.

وارد می شویم. در بخش اداری اتاق های زیادی وجود دارد که در آن ها اسناد دیوان خدمات داعش وجود دارد. لب تب ها و سیستم های کامپیوتری نیز وجود دارد که سید آن ها را گوشه ای جمع می کند و دستور انتقال آن ها را به خودروی استخبارات می دهد. ساعتی بعد از آن جا خارج می شویم و به مقر برمی گردیم.

دقایقی بعد مجددا سید می گوید محل کناری، تعداد زیادی از مقرهای داعش و مراکز بمب سازی آن ها قرار دارد. برویم سری بزنیم. با تعدادی از نیروها براه می افتیم و با گذشتن از شکافی که در دل دیوار بلندی که در دست راست منزل والی قرار دارد، وارد محوطه محله همجوار می شویم. تقریبا تمامی این شهرک توسط داعش مصادره و تبدیل به مقرهای استراحت و کارگاه های بمب سازی شده بود.

از چند کوچه پس کوچه می گذریم تا به درب سبزرنگی می رسیم که بر روی آن نوشته اند: بمب گذاری شده (مفخخ) نوشته قدیمی به نظر می آید و مربوط به امروز نیست. به گمانم داعشی ها با هدف ترساندن افراد از نردیک شدن به این مقر، آن را بر روی درب نوشته اند. با تعدادی از سربازان و سیدغسان وارد می شویم. حیاط سرسبزی دارد. بالای سرویس دستشویی به خط قرمز نوشته است باقیة! یعنی دولت خلافت باقی خواهد بود. باقیه از معروف ترین شعارهای داعش است.

در داخل منزل با کارگاه بسیار بزرگی مواجه می شویم که در آن انواع تجهیزات و لوازم لازم برای ساخت بمب نگهداری می شود. انواع و اقسام چاشنی، فتیله، لوازم برش صنعتی و فلز، اسپری های رنگ و چسب، لوازم جوشکاری و لحیم و...

بر روی درب یکی از اتاق ها که رنگ گلبِهی است، دو پرچم کوچک و بزرگ کاغذی از داعش نصب شده است. از ان درب که وارد می شویم به دو سه اتاق دیگر می رسیم که در آن ها هم تجهیزات ساخت بمب و به ویژه کمربندهای انفجاری، انبار شده است. به نظرم این کارگاه ها تمامی بمب های مورد نیاز این منطقه تا مکحول را تامین می کرده است. در یکی از اتاق ها قفسه هایی را سرپا کرده اند و ابزار مورد نیاز را به ترتیب چیده اند.

به درب دیگری می رسیم که بر روی آن نوشته شده است بنا به دستور امیر کارگاه، ورود ممنوع است. جالب است امیر دیوان های مختلف داعش را شنیده بودم. امیر کارگاه نشنیده بودم که شنیدم. چه امیربازاری بوده این داعش!

وارد می شویم. این جا هم کارگاه ساخت بمب است. همان تجهیزات اتاق اولی این جا هم وجود دارد. از آن جا هم خارج می شویم و به مقصد بعدی می رویم.

اتاق کناری محل جمع آوری بمب های ساخته شده است. همه شکل نوارهای آلومیونی هستند که درون آن ها چاشنی و فتیله قرار گرفته است. اولین بار است از این سبک بمب ها می بینم. نمی دانم سیستم عملکردش چگونه است و در چه جاهایی از آن استفاده می شود. صدها نوار انفجاری در این اتاق روی هم تلنبار شده است. دارم خارج می شوم که نوشته مشکی رنگی روی این نوارها برایم جلب توجه می کند. خم می شوم و با دقت نگاه می کنم. شعار داعش و پرچم آن است که بر روی یک اتکیت نظامی نوشته شده است. مربوط به ولایت دیاله است. منطقه عملیاتی زبیربن عوام! ولایت کرکوک و ولایت دیاله از طریق فتحه و جبال حمرین به یکدیگر اتصال دارند.

از این منزل خارج می شویم و به منزل روبرو می رویم. از حیاط که وارد منزل می شویم مقداری زیادی لباس می بینم که داخل کارتن ها و سبدهای پلاستیکی نگهداری می شده اند. در کنار آن ها هم مقدار زیادی لباس های نظامی قندهاری و کوله پشتی های نظامی و جیب خشاب و البسه نظامی روی زمین رها شده است. وارد اتاق پذیرایی که می شوم از دیدن صحنه ای که مقابلم هست شوک زده می شوم. صدها گوشی تلفن همراه غیرهوشمند می بینم که روی زمین ریخته شده است. هیچ کدام نو نیست و همگی از گوشی های قدیمی و به ویژه موبایل های نوکیا است. گوشی هایی که فناوری آن متعلق به حدود ده سال پیش و بلکه قبل تر از آن است. سیدغسان می گوید این ها موبایل های مردم شهر است که توسط دیوان حسبه مصادره شده و در این جا نگهداری می شود. چیزی جز این به ذهنم نمی آید. مجبورم روایت سید را بپذیرم.

 به اتاق های کناری می روم. خبر خاصی نیست. در حیاط پشتی اما قفسه ای زده اند و تعداد زیادی مرغ و جوجه و خروس نگهداری می کرده اند. حکما حیوانکی ها باید گرسنه و تشنه باشند. از داخل منزل خارجی می شویم و به حیاط می آییم. مقدار زیادی تخمه تف نداده داخل ظرفی گذاشته شده است. هر یک مشتی برمی داریم و شروع به شکستن می کنیم. غنیمت جنگی است دیگر! از این منزل هم خارج می شویم. حسین راسم یک اسپری به رنگ مشکی از داخل منزل برداشته  به سبک داعش که همه جا می نوشتند دولت خلافت باقی است، روی دیوار می نویسد دولت واکنش سریع باقی است (دولة الرد باقیة. استخبارات الرد السریع). بچه ها همه می خندند.

کارمان این جا تمام است. به مقر برمی گردیم. تعداد زیادی از نیروهای بدر به کوچه کناری ما و محل مقر موحان آماده اند و دارند در سایه دیوار نهار می خورند و استراحت می کنند. ما را که می بینند دست تکان می دهند و انگشت هایشان را به نشانه پیروزی نشان می دهند.

به کوچه خودمان که می رسیم احمد، سرهنگ فلاح و سرگرد عبدالله تکریتی را می بینم. فلاح هم به نشانه پیروزی دو انگشتش را نشان می دهد. پیاده می شویم و سید به فلاح و عبدالله مشتی تخمه می دهد. من هم به احمد! سید دارد درباره کارگاه های بمب سازی توضیح می دهد که سروکله سه چهارنفر از نیروهای حشد پیدا می شود. خودشان را معرفی می کنند و می گویند ما از سمت فتحه عمل کرده ایم و تابع سپاه بدر هستیم. یکی شان که از این چفیه های ایرانی بر گردن انداخته می گوید این ها خانه های ماست و اگر شما اجازه بدهید می خواهیم سری از خانه هایمان بزنیم و ببینیم که سالم هستند یا خیر! بعد چند منزل را نشانه می دهند که اتفاقا برخی اش در اختیار نیروهای ماست. فلاح می خندد و می گوید عجب! این ها منازل شماست؟! کی از این جا رفتید؟ جوان ها می گویند همان روزهای اولیه آمدن داعش فرار کردیم و بعد شنیدیم که منازلمان مصادره شده است! سرهنگ می گوید پس راضی باشید ما نماز ظهرمان را این جا خواندیم. جوان ها هم می خندند و همان جوان چفیه به دوش مجددا می گوید اصلا همه اش متعلق به شماست!

فلاح می پرسد که از خط حشد چه خبر؟! جوان می گوید که امروز گردان های امام علی به شهر «ریاض»[1] حمله کرده اند و آن را پس گرفته اند. فلاح از منطقه ای می پرسد که اسمش را نمی فهمم. جوان می گوید همه آن ها داعشی هستند. بدون استثناء. دیشب همگی به کردستان فرار کرده اند و خودشان را تسلیم پیشمرگه کرده اند.

به مقر فرماندهی می روم تا عمار را بیابم. با فلاح بوده و حکما الان داخل منزل است. او را که می بینم می گویم چه شد سروان؟! کی عازم می شویم. می گوید دیگر دیر شده است. ان شاء الله صبح زود پس از نماز صبح! وای! اصلا دیگر حس ماندن در حویجه را ندارم. بغداد هم کلی کار روی سرم ریخته است. چاره ای نیست. به مقر موحان بازمی گردم.

عصر شده است و من در منزل موحان در حال استراحت هستم. صدای دو انفجار بزرگ از نزدیکی مقر شنیده می شود. تحسین می آید و می گوید انفجار تله های داعش است. اما نیم ساعت بعد خبر می رسد که نیروهای بدر وارد خانه ای شده اند که بمب گذاری شده بوده و تله های زیادی در آن کار گذاشته شده است! بر اساس شنیده ها سه نفر شهید و چند نفری هم مجروح شده اند. امان از این تله ها!

 

[1]  از نواحی تابع شهر حویجه است و با پایتخت سعودی فرق دارد.

ارسال نظر