گزارش چهل و هشتم از عملیات حویجه
فروردین ماه و در برگشت از موصل با سرهنگ سیف و سرهنگ جواد به تکریت آمدیم و ساعتی را در منزلشان استراحت کرده و چای نوشیدیم. پسرعموی سیف خلبان نیروی هوایی ارتش بعث عراق بوده و هواپیمایش در جنگ سال 2003م توسط جنگنده های ائتلاف ساقط شد. عموی او (پدر همان خلبان) نیز معلم بوده و در سال 2006 توسط القاعده در جاده تکریت-موصل به اسارت درآمده و به دلیل کارمند دولت بودن، اعدام شده بود. با این حال سیف و دامادشان سروان اثیر تکریتی، حاضر به ترک شهر نشده اند.
تاریخ انتشار : 1396/12/5
بازدید : 255

گزارش چهل و ششم از عملیات حویجه

هادی معصومی زارع

پژوهشگر مطالعات خاورمیانه

 

شب شده است. به مقر فلاح می روم تا نمازم را آن جا ادا کنم. تعدادی از فرماندهان لشکر علی اکبر (ع) و فرماندهان بدر هم آمده اند و شام را مهمان فلاح هستند. احوالپرسی می کنم. از ایران می پرسند و آخرین وضعیت کشور. به طور خاص از محسن حججی می پرسند و تشییع پرجمعیت تهران و اصفهان برای او.

نشسته ایم و داریم گپ می زنیم که سروکله ستوان مُنتَظَر پیدا می شود. به درجه هایش نگاهی می کنم. حالا دیگر برای خودش سروانی شده است. آخرین بار او را در روزهای ابتدایی فروردین در نبردهای باب طوب دیدم. خدایش بیامرزد با سرگرد علی المیاحی با هم بودیم. منتظر را بسیار دوست دارم. هم باهوش است و هم بسیار محجوب و هم نترس و شجاع!

همدیگر را در آغوش می گیریم و می گویم پس تو کجایی؟! چرا عملیات را نبودی؟ می خندد و می گوید من از تیپ به مقر لشکر در فرودگاه بغداد منتقل شده ام. در بخش مخابرات لشکر مشغول به کار شده ام. می گویم پس تفنگ را کنار گذاشته ای و ستادی شده ای! می گوید هی! تقریبا! ولی من خودم دلم در میدان نبرد است. چندان بغداد را دوست ندارم. بعد انگار چیزی یادش بیاید می گوید راستی دکتر! ازدواج هم کرده ام! می گویم به به! پس در این چندماهه هم ارتقاء درجه گرفته ای ! هم ارتقاء جایگاه و هم سقوط از عرش پادشاهی مجردی به چاه بردگی متاهلی! همه فرماندهان و از جمله خود منتظر می خندند.

در موصل بارها به او اصرار می کردم که حتما ازدواج کن. حیف است. عمرت در حال گذشتن است و او هم حواله به پایان جنگ می داد. سایر پیرپسرهای یگان هم همین وعده سرخرمن را می دهند. البته شاید حق داشته باشند.

در حال گپ زدن هستیم که شام را می آورند. طبق معمول ضیافت ها مُفَطَّح است. اما این بار خوشمزه و قابل تحمل! در حال صرف شام هستیم که سرهنگ سیف و سرهنگ عبدالله که هر دو از اهل سنت تکریت هستند وارد می شوند. احترام می گذارند. می خواهند برگردند که فلاح اصرار می کند سر سفره بنشینند. هر چه آن ها تشکر و امتناع می کنند، فلاح اصرار می کند. می گویند شام خورده ایم. فلاح این بار دستورشان می دهد. تسلیم می شوند و می نشینند. هر دو در مرخصی بوده اند و امروز بازگشته اند. فلاح این دو را به فرماندهان بدر و علی اکبر معرفی می کند. صحبت ها به تکریت و اوضاع آن می رسد.

سیف می گوید متاسفانه هسته های خفته داعش تحرکات خودشان را مجددا آغاز کرده و هر هفته شاهد بمب گذاری و ترور در سطح شهر هستیم. وضعیت امنیتی اصلا خوب نیست. جدای از این خود اعضا و فرماندهان دیروز داعش حالا در نهادهای امنیتی شهر نفوذ کرده اند و مشغول ارسال پیام های تهدید به افسران و سربازان وطن پرستی هستند که حاضر به گوش دادن به خواسته های آن ها نیستند. بعد اسم چند نفر را می آورد و می گوید همین ها اولین و بزرگ ترین حامیان داعش بودند حالا در دستگاه های امنیتی در تکریت مشغول به فعالیت هستند و ما را هم که با آن ها نیستیم تهدید می کنند. عبدالله هم چند اسم دیگر را می آورد و می گوید این ها را یادت رفت. این ها هم جزو همان داعشی  هایی بودند که حالا با نفوذ در ساختارهای امنیتی در حال انتقام گرفتن از امثال ما هستند.

به گمانم حرفشان درست باشد. بحث نفوذ موضوع دقیقی است در فضای جهان اهل تسنن! پیش از این هم درباره شیوع جاسوسی و همکاری فرماندهان و نیروهای صحوات و حشد عشایری با القاعده و دولت اسلامی عراق و داعش مطالبی نوشتم.

بعد ادامه می دهد نباید به تکریتی ها رحم می کردیم. تقاضای آتش بس آن ها نباید مورد قبول فرماندهان و سیاستمداران عراقی واقع می شد. همان ها ماندند و ریش هایشان را تراشیدند و امروز بر ما حکومت می کنند.

بعد می گوید من که الان اینجا با شما هستم، حقیقتا نمی دانم زن و بچه ام زنده اند یا نه؟! روزی نیست که فرماندهان و سربازان تکریتی از سوی داعشی ها تهدید نشوند.

فروردین ماه و در برگشت از موصل با سرهنگ سیف و سرهنگ جواد به تکریت آمدیم و ساعتی را در منزلشان استراحت کرده و چای نوشیدیم. پسرعموی سیف خلبان نیروی هوایی ارتش بعث عراق بوده و هواپیمایش در جنگ سال 2003م توسط جنگنده های ائتلاف ساقط شد. عموی او (پدر همان خلبان) نیز معلم بوده و در سال 2006 توسط القاعده در جاده تکریت-موصل به اسارت درآمده و به دلیل کارمند دولت بودن، اعدام شده بود. با این حال سیف و دامادشان سروان اثیر تکریتی، حاضر به ترک شهر نشده اند.

ظاهرا قرار است صحبت ها تا پاسی از شب به طول بیانجامد. به عمار می گویم من می روم وسایلم را آماده می کنم و داخل خودروی تو می گذارم. شب را هم در اتاق سیدغسان و سیدحسین استراحت می کنم. بی زحمت قبل از رفتن من را خبر کن. از همگی معذرخواهی و البته خداحافظی می کنم. فلاح می گوید دکتر ما را تنها نگذاری. نکند حالا که عملیات ها به پایان رسید بروی و دیگر نبینیمت! هر دویمان نمی دانیم که چند روز بعد و برای حرکت به سمت کرکوک و دبس و مناطق اقلیم به سمت آن ها بازخواهم گشت.

یکدیگر را در آغوش می گیریم و خداحافظی می کنم. لحظه ای بغض می کنم. می دانم که زود دلتنگ این روزها و این بچه ها خواهم شد. یک سال و اندی که با این یگان فعالیت داشتم جزو روزهای فراموش نشدنی عمرم خواهم بود. ایکاش به این زودی تمام نمی شد. به قول فوتبالی ها تازه داشتیم گرم می شدیم. حیف!

به منزل سیدغسان بازمی گردم. ستوان حسین تعدادی از جزوه های آموزش پهبادی داعش را پیدا کرده و نشانم می دهد. جالب است.

تقویمی از داخل منزل کشف شده است که در آن مطالب جالبی نوشته شده است. تقویم متعلق به سال 2010 است. با این حال نمی دانم که نوشته های داخلش هم مربوط به همان زمان است یا مربوط به دوره 2014 بدین سو. تقویم شامل برخی از نوشته ها، اشعار و شماره های تلفن است.

در این میان شعر هشت بیتی وجود دارد که بر اساس مضمون آن می توان حدس زد نویسنده از مهاجرین و اعضای خارجی داعش بوده است. شعر بسیار تاثیرگذار و می تواند مرجعی برای فهم جهان بینی جهادگرایان مهاجر باشد. برخی از ابیات آن را بد نیست نقل کنم:

به خاطر دینم از سرزمین خود هجرت

خانواده را در آن جا با چشمانی گریان ترک کردم

عشق به جهاد در تمامی اعضا و جوراح من جریان دارد

خونم را در راه جهاد ارزانی می دارم

قسم خورده ام که جز با عزت و کرامت زندگی نکنم

یا آن که استخوانم را در این راه خُرد خواهم کرد (به شهادت خواهم رسید)

 

این ها خلوت این عضو داعش بوده است و نه تبلیغات رسانه ای و اعلانی داعش!  باز هم ورق می زنم. در یکی از صفحات با اشاره به عشیره جبور عراق نوشته است:

«نوددرصد جبوری ها دوست دارند که یهود بر آن ها حکومت کند تا بتوانند آزادانه برقصند! اما تمامی مجاهدان دوست دارند که مبارزه کنند و سپس کشته شوند و سپس مبارزه کنند و کشته شوند و سپس مبارزه کنند و کشته شوند.»

در صفحه دیگری شماره های واتساب برخی از همرزمان داعشی اش که همگی از مهاجران و نیروهای خارجی داعش هستند نوشته شده است. ابوالبراء الشامی، بوأنس المصری، ابوتادیه الجزراوی و ابوحذیفه از جمله همرزمان خارجی او هستند.

همچنین کدهای رمز داعش در منطقه حویجه که به صورت پرس شده و جیبی تهیه شده، جالب است. به عنوان نمونه بمب به پپسی  ، قایق به کفش (حذاء) استشهادی به فهرست یا ثبت کردن  (سجل) نیروی انغماسی به نیت (طویة) مجروح به اندوهگین (حزنان) کد شده است.

همچنین در میان کتاب ها، کتاب های علوم سیاسی نظرم را جلب می کند. حسین به گمان آن که چون سیاسی است، به دیدنشان تمایل دارم، آن ها را از طبقه بالا برایم آورده است. در میان جزوه ها اسمی نوشته است و توضیح داده است که در دانشگاه اللبنانیه لیسانس علوم سیاسی تحصیل کرده است. نشان می دهد یکی از اعضای منزل در بیروت و در دانشکده علوم سیاسی دانشگاه اللبنانیه درس می خوانده است.

دیگر حسابی خسته ام. عقربه های ساعت، ده را نشان می دهد. به اتاق سیدین می روم و سر بر بالین می گذارم. سلام آخرین خواب حویجه! شاید دیگربار هیچگاه این شهر را نبینم! مهم نیست. باید برایم همه دنیا حویجه باشد. هرجا و هر سو!

 

به پایان آمد این دفتر

حکایت همچنان باقی

به صد دفتر نشاید گفت

حسب الحال مشتاقی

 

کتاب بالغ منی

حبیبامعرضا عنی

ان افعل ما تری انی

علی عهدی و میثاقی

 

نگویم نسبتی دارم

به نزدیکان درگاهت

که خود را بر تو می‌بندم

به سالوسی و زراقی

 

اخلایی و احبابی

ذروا من حبه مابی

مریض العشق لا یبری

و لا یشکو الی الراقی

 

نشان عاشق آن باشد

که شب با روز پیوندد

تو را گر خواب می‌گیرد

نه صاحب درد عشاقی

 

قم املا و اسقنی کأسا

و دع ما فیه مسموما

اما انت الذی تسقی

فعین السم تریاقی

 

نه حسنت آخری دارد

نه سعدی را سخن پایان

بمیرد تشنه مستسقی

و دریا همچنان باقی

سعدی شیرازی

 

ارسال نظر