انقلاب ژانویه و جریان سلفی مصر
در آستانه دهمین سالگرد انقلاب 25 ژانویه 2011 مصر قرار داریم، بررسی تحولاتی که در این سالها اتفاق افتاد دشوار است. ماهیت تحولات اساسی و کودتاهای بی برنامه ای که اتفاق افتاد چه بود؟
تاریخ انتشار : 1399/12/5
منبع : ترجمه اختصاصی دبیرخانه کنگره ,

در چنین موقعیتی نمی توانیم از پدیده های همراه آن عبور کنیم. مانند جریان سلفی گری ، و نحوه ورود آن به میدان نبرد!

آنها  سیاستمداران را بیگانه می دانستند ، با این حال  وارد انقلابی شدند که به انحصار خود درآوردند و اعتقادی به تغییر نداشتند ، غیر از خودشان نیز هیچکس را قبول نداشتند.

درباره "جریان سلفی"  و اتفاقات  25 ژانویه 2011 و افت و خیز های آن فکر می کردم، حاشیه هایی که بر متن غلبه بسیاری داشت.

وقتی که با تأخیر در میان مردم در "میدان تحریر" قرار گرفتند ، اکثریت قریب به اتفاق انقلابیون آنها را "ضد انقلاب"  دانستند. آنها برای این امر آماده نبودند و با چرخشی روبرو شدند که در تاریخ آنها بسیار خطرناک بود.

کودتا و تغییر در عرف و عقاید سلفی ها عملی ننگین است ، عملی که در شرع ممنوع و آن را جرم می داند. این در ادبیات آنها به عنوان "فتنه" و خروج بر حاکم حساب می شود.

 در روز تشییع جنازه جمال عبدالناصر (اول اکتبر 1970) و در 18 و 19 ژانویه 1977 ، و سیل اعتراض آنها به افزایش قیمت مواد غذایی و کالاهای اساسی ، سادات را متعجب کرد به طوری که نمی توانست عصبانیت خود را کنترل کند.

 در ژانویه 2011 میلیون ها نفر توانستند حسنی مبارک ، فرزندش ، خانواده اش و کسانی که سه دهه در رأس قدرت نشسته بودند را کنار بزنند اما گروه های "سلفی" ابتدا از حضور در میان معترضان خودداری و فعالیت های خود را بر روی حمایت و آموزش مذهبی و فرقه ای متمرکز کردند. سیاست نه از نظر تئوری و نه از نظر عملی علاقه و اولویت آنها نبود.

آنها وارد ائتلاف هایی شدند که در دسترسشان نبود. آنها در طول تاریخ نسبتاً طولانی خود از آن مطلع نبوده و تجربه نکرده اند و خود را در تلاطمی قرار داده اند که از آن چیزی نمی دانستند. مانند دو فرد نابینا در اتاق های تاریک احزاب خود را با اختلاف و تضاد تشکیل دادند. سیاست نه خواسته آنها بود و نه احزاب و سازمانهای سیاسی قصد آنها بودند.

بازگشت سلفی ها به متن تظاهرات و معترضان را می توان حضور ناگهانی، بدون برنامه و وارونه وار دانست. به نظرم تعریف دقیق سلفیت در مصر همین است

فعالیت های  سلفی ها  قبل از سال 2011 تقسیم می شد به " السلفیۀ العلمیه"،" الدعوۀ السلفیه"،" السلفیۀ الحرکیۀ"،" انصار السنه" و برخی از گروه های مشابه. اما با آغاز  جنگ خلیج فارس و ظهور سلفی گری مدخلی انشعاباتی رخ داد. این امر اختلافات روش شناختی ، جنبشی و ایدئولوژیکی را نشان می داد ، و نیاز آنها به یک نقشه سیاست موازی را دو چندان می نمود.

سلفی های اسکندریه عجله کردند و درگیر کار حزبی و پارلمانی شدند ، در حالی که قبلاً این اقدامات را محکوم و آن را "کفر" می دانستند.

 بحث بر سر ممنوعیت اقدامات پارلمانی ، سیاسی و حزبی و سایر موضوعات و در آن واقعیت گفتگو درباره "سلفی گری سیاسی" آغاز شد ، که بیانی نادرست بود.

استفان لاکروا ، کارشناس جنبشهای اسلامی معاصر در انستیتوی علوم سیاسی پاریس (01 نوامبر 2016) رفتار جنبش سلفی در مصر را نشانگر مغایرت با پویایی توجیه فرقه ای مواضع سیاسی اتخاذ شده توصیف می کند. طی چند سال ، حزب سلفی نور با رویکرد عملی و انعطاف پذیر با سیاست برخورد کرد ، اما ستیزه جویی دینی خود را حفظ کرد. اگرچه این حزب تصمیماتی را اتخاذ كرد كه از طریق آن چندین امتیاز سیاسی مغایر آرمان های سلفی گری بود ،اما سلفی ها این اقدامات را تنها ضرورت های حمایتی از منافع مردم می دانستند.

مشکلات جنبش های "سلفی جهادگر سنی" نیز با سلفی گری مصر مرتبط است ، زیرا ریشه آنها در مصر شکل گرفت. اوایل دهه 1970 ،  گروه های اسلامی در دانشگاه ها تحت حمایت مالی سادات و افرادش  مانند عثمان احمد عثمان و  محمد عثمان اسماعیل تشکیل شدند . این آغاز مصری بود که در اواخر دهه هفتاد شکل گرفت هدف آنها تغییر سیستمهای حاکم در " منطقه عرب" بود.

 آنها از یک کتابچه کوچک نوشته شده توسط محمد عبدالسلام فرج به عنوان راهنمای نظری برای آن گروه ها و جنبش ها استفاده می کردند.

در آن کتابچه آمده است كه مسلمانان "به بسیاری از مناسک دینی پایبند هستند ، اما آنها از یك عبادت اساسی كه جهاد است ، غفلت كرده اند." و او خواستار اولویت دادن به جهاد  با دشمن نزدیک می شود و دشمن نزدیک را رژیم های حاکم بر مسلمانان معرفی می کند. در آن زمان ، آنها بیش از یک جنبش سیاسی سازمان یافته ، الگوی کودتا را نشان می دادند. به همین ترتیب ، ترور سادات در اکتبر 1981 انجام شد.

وضعیت پس از ترور سادات تغییر کرد. "جهادگران مصر" به افغانستان رفتند ، که به "عرصه بین المللی جهاد" تبدیل شدند و توسط ایالات متحده و عربستان سعودی ، مصر و کشورهای حاشیه خلیج فارس حمایت می شدند.

امکانات سفر ، اقامت ، آموزش و مسلح کردن مبارزان برای مقابله با  نیروهای شوروی و مقاومت در برابر دولت افغانستان طرفدار مسکو ، فراهم گردید و شیخ عبدالله عزام فتواهای لازم را برای آنها صادر می کرد.

 آنها عزم جدی برای ایجاد "پایگاه محکم" برای جنگ در افغانستان داشتند برای همین  ، القاعده  نام گرفت. عزام سال 1989 کشته شد و هیچ کس مسئولیت ترور وی را بر عهده نگرفته است.

پس از شکست نیروهای دولت افغانستان و شوروی ؛ "تجربه جهاد" به کشورهای مبدأ مبارزان  نقل مکان کرد ، گردشگری در مصر هدف قرار گرفت ، درگیری ها در لیبی صورت گرفت ، از عناصر "القاعده" در اردن دستگیر شدند ، الجزایر تحت تأثیر قرار گرفت و گروههای مسلح در جاهای دیگر تشکیل شدند. حتی در نبردهای بوسنی ، تاجیکستان و چچن نیز شرکت داشتند.

در نهایت باید گفت "افکار جهادی های مصر" با گرایش های "سلفی گرایی سعودی-خلیج فارس" آمیخته شده و جریان  "سلفی-جهادی" متولد شد !!.

 

 

ترجمه شده از سایت القدس العربی

انتشار این مطلب به معنی تایید یا رد آن نیست و فقط به منظور اطلاع رسانی می باشد

موارد مرتبط
چگونه جریان سلفی، پایگاه ملی خود در «مصر» را از دست داد؟
شکست های پی در پی داعش در مصر و لیبی
انحرافات اخوان المسلمین
ارسال نظر