ویژه نامه
49 مورد ( از 1 تا 20)
فروردین ماه و در برگشت از موصل با سرهنگ سیف و سرهنگ جواد به تکریت آمدیم و ساعتی را در منزلشان استراحت کرده و چای نوشیدیم. پسرعموی سیف خلبان نیروی هوایی ارتش بعث عراق بوده و هواپیمایش در جنگ سال 2003م ...
تاریخ درج : 1396/12/5
عصر شده است و من در منزل موحان در حال استراحت هستم. صدای دو انفجار بزرگ از نزدیکی مقر شنیده می شود. تحسین می آید و می گوید انفجار تله های داعش است. اما نیم ساعت بعد خبر می رسد که نیروهای بدر وارد خانه...
تاریخ درج : 1396/12/5
صورت علی را که می بینم هول می کنم! چشم راستش کاملا تخلیه شده است. بخش بالایی پتو پایین آمده و گردنش پایین تر از بدن قرار گرفته و لذا احساس خفگی می کند. خون وارد دهانش شده و نمی گذارد راحت نفس بکشد. سر...
تاریخ درج : 1396/11/30
نیم ساعتی از راه های اصلی و فرعی به پیش می رویم تا به یک سه راهی می رسیم. به چپ می پیچیم و چندصدمتر آن سوتر به نیروهای پیشتاز می رسیم. جلوتر از ما یگان چک و خنثی یا همان یگان تخریب در حال بررسی بمب ها...
تاریخ درج : 1396/11/29
به انتهای کوچه می روم. سیدغسان در حال مکان یابی مقرهای مناسب برای فرماندهان است. دکتر می گوید در کوچه پشتی منزل والی داعش در حویجه قرار دارد. والی برجسته ترین و بلندپایه ترین مسئول داعشی در هر منطقه ا...
تاریخ درج : 1396/11/26
مجددا به محور محمد نگاه می کنم. برخی از نیروها پیاده شده و مشغول بازرسی خانه به خانه هستند. اسلحه و دوربینم را برمی دارم و از عقب هاموی به پایین می پرم. چشمانم سیاهی می رود و نفسم بند می آید. به گوشه ...
تاریخ درج : 1396/11/6
با احمد براه می افتیم و گپی تازه می کنیم. هنوز بیست متری به هاموی موحان داریم که گلوله ای با شتاب درست از یکی دو متری بالای سر من و احمد رد می شود و به یکی از هاموی های متوقف در روی جاده اصلی اصابت می...
تاریخ درج : 1396/10/24
فرمانده بدری ها می گوید ببینید! من آدم هایی در زاب دارم که تمام اطلاعات شما را به ما داده اند و تمامی خدمت های شما به داعش را برای ما نقل کرده اند. آن ها را می آورم و با شما روبرو می کنم تا حقیقت آشکا...
تاریخ درج : 1396/10/20
ابوتراب همان طور که می شنود در جا خشکش می زند. این خبر مثل آب سردی است که روی سر همگی ما ریخته می شود. لحظه ای خنده های میان فرماندهان بر لبانشان خشک می شود. ابوتراب را می بینم که همان طور که به محل ...
تاریخ درج : 1396/10/20
همه دارند می خندند که از دور و از سمت طارقیه، خودروهای کوگر امریکایی را می بینم که دارند به سمت ما می آیند. دقیقه ای بعد ده خودروی خاکی رنگ و مشکی امریکایی از میان ما عبور می کنند و با عبور از روی نهر...
تاریخ درج : 1396/10/14
پیرمرد این بار عصبانی است. فحشی می دهد و می گوید شما کی هستید و این جا چه می خواهید. راننده ام می خواهد اسلحه اش را بکشد که مانعش می شوم. با اعتماد به نفس به او می گویم ما از یگان حفاظت اطلاعات حشدالش...
تاریخ درج : 1396/10/13
تهدید کردند که فردا دوباره می آییم. یا این دو دختر را در اختیار ما قرار می دهی و یا پسرت علی را به عنوان داعشی با خودمان برده و اعدام می کنیم. نگاهی به دخترها می کنم. هر چهار نفرشان سرشان را پایین اند...
تاریخ درج : 1396/10/10
دقایقی بعد پسر و پسرعمو از اتاق خارج می شوند و همراه مادر و خواهر به اتاق پذیرایی می آیند. اشک می ریزند و از ما تشکر می کنند. نه یک بار که هزاربار! می گویند اگر شما نبودید ما هیچ وقت پسرمان را نمی دید...
تاریخ درج : 1396/10/4
کمی مکث می کند و می گوید التبه ظاهرا دیشب تعدادی شان مجددا به روستا برگشته اند. می گویند در منزل یکی از اهالی به اسم «فرحان الشبیب» حضور دارند و یک خودروی بمب گذاری شده را آن جا نگه داری می کنند. یک ن...
تاریخ درج : 1396/10/3
دقیقه ای بعد اسناد پیش روی من است. صدها صفحه تعهدنامه هایی است که توسط این دیوان از مردم زاب، عباسیه، طارقیه و روستاهای اطراف اخذ شده است. تعهداتی از قبیل عدم پوشیدن لباس بلند، نکشیدن سیگار، عدم استفا...
تاریخ درج : 1396/9/28
پیام هایی هم در خصوصی دارم که نوبت به نوبت باز می کنم و می خوانم. اخبار همچون پتک بر سرم فرود می آید. رضا سنجرانی، ابوتحسین صالحی شیخ القناصین عراق، محمد جهانداری و دیروز هم صادق لؤی دوست خوب و هنرمن...
تاریخ درج : 1396/9/28
در مسیر برگشت هستیم که سیدغسان از انفجار بمب کنارجاده ای علیه یکی از کوگرهای امریکایی و مجروحیت یکی از سربازان ویژه تیم ششم به فرماندهی بیلارد خبر می دهد. ظاهرا امریکایی ها انگشت اشاره را به سوی حشد گ...
تاریخ درج : 1396/9/26
فلاح می خندد و می گوید من و شما هر دو عرب هستیم یا نه؟! پیرمرد تعجب می کند و می گوید بله! مگر غیر از این است . فلاح می گوید رحم الله والدیک! مگر می شود کسی عرب عراقی باشد ولی در آن سلاح نباشد؟! محال ا...
تاریخ درج : 1396/9/26
آستین هایم را بالا می زنم تا وضو بگیرم. همین که می خوام از اتاق فلاح خارج شوم، ناگهان تلویزیون العراقیه از شهادت «ابوتحسین» قناص معروف عراقی در عملیات حویجه و در منطقه مکحول خبر می دهد. همه شوکه می ...
تاریخ درج : 1396/9/25
علی سپس اسم دارنده کارت را می خواند: سیدابراهیم عبدالغفور دودح الباقری الحسینی. می گوید شما سادات حسینی هستید؟! پیرمرد می گوید بله! علی می گوید تاج سر مایید.آرام و به طوری که پیرمرد نفهمد در گوش علی م...
تاریخ درج : 1396/9/22